رنج متراکم
بیست و یک سال پیش یک زن جوان پسری به دنیا آورد و نامش را احسان گذاشت تا غبار غمی که از تولد دوقلوهای مرده بر چهره او همسرش نشسته بود، با خنده های شاد او پاک شود. همه چیز خوب پیش می رفت و نوزاد رشدی طبیعی داشت تا اینکه وقت روی پا ایستادن او شد اما احسان ترجیح می داد همچنان چهار دست و پا حرکت کند. حاضر نبود پاهایش را بر زمین بگذارد. اوایل کسی اهمیتی نمی داد اما دیگر کودکان هم سن او به راحتی می دویدند و احسان همچنان امتناع می کرد. دکتر ها ابتدا نظرات ضد و نقیض داشتند و پدر و مادر احسان سعی می کردند تنها حرفهای امیدوار کننده را باور کنند اما به مرور زمان خبرهای تلخی در فامیل پیچید. دوست نداشتند کسی از بیماری اصلی او مطلع شود. فقط می شنیدیم که احسان را به فیزیوتراپی می برند. گاه گاهی که به خانه شان می رفتیم با احسان بازی می کردیم. ما را خیلی دوست داشت اما همیشه پاهایش در آتل های مختلف فلزی اسیر بود و به زحمت خودش را بر زمین می کشید. فکر می کردیم مشکل فقط پاهای اوست. یک عمل جراحی خیلی پیچیده روی پاهایش انجام شد. آن زمان احسان شاید هنوز 7 سال هم نداشت. هنوز نگاه معصوم و کودکانه اش قلبم را ریش ریش می کند وقتی در آغوش پدرش بود و پاهایش نه تنها در گچ که به صورت یک زاویه چهل درجه از هم باز نگه داشته شده بود.{ خدایا ...}
امیدوار بودم بعد از اینکه گچ پاهایش باز شود بتواند حداقل کمی راه برود. نمی دانستم مشکل احسان تنها پاهایش نیست. او نمی توانست خوب صحبت کند. هر چه بزرگتر می شد تفاوت رفتارها و کلامش با سایر بچه ها بیشتر می شد و من بیشتر دلم می سوخت. برای خودش برای مادرش و برای پدرش.
گچ پاهای احسان باز شد. بعد از آن هم چند عمل بسیار پیچیده دیگر انجام داد اما هیچ وقت نتوانست روی پاهایش بایستد. او در صدری از مغزش فلج بود.
او بزرگتر می شد و مثل همه ارتباطات فامیلی که کمتر و کمتر شدند، رفت و آمد ما محدود شد اما خاطره خوشی خانواده ما در ذهن احسان باقی مانده بود به طوری که بعد از سالها هنوز سراغ ما را می گرفت. گاه گاهی او را در میهمانی ها می دیدم اما به یک سلام و احوال پرسی اکتفا می کردم و از این اکتفا عذاب می کشیدم. طاقت نداشتم زیاد نزدیکش بمانم و با او صحبت کنم. داشت مرد جوانی می شد و نمی دانستم دقیقا در ذهن و دلش چه می گذرد. می ترسیدم و عذاب می کشیدم. از سلامتی خودم و خانواده ام و از رنجی که او و خانواده اش می کشیدند. رنجی که به بیماری احسان ختم نشد. پدرش هپاتیت ب گرفت. همان بیماری خطرناکی که چند سال است برای واکسن آن تبلیغ می کنند. خدا بعضی ها را به چه رنج متراکمی می آزماید. احساس خفگی می کنم. پدر احسان نزدیک ده سال. دقیقا ده سال زجر کشید. این بیماری مزمن می شود و با آزار و اذیت فراوان نهایتا قربانی اش را از پا می اندازد. پارسال همین موقع ها بود که در مجلس ختم پدر احسان شرکت کردیم. خوشحال بودم برایش. خیلی خوشحال. بالاخره راحت شده بود. مردی که فکر کنم در تمام عمرش آزارش به یک مورچه نرسید. مردی بی نهایت مهربان و مودب و آرام و .....
احساس خفگی می کنم....
احسان در همان مجلس ختم گفته بود می خواهد من را ببیند. گویا اصلا متوجه نبود پدرش فوت کرده. من نشسته بودم کنارش. حرفهایی می زد. ذهن احسان به اندازه سنش کار نمی کند. حرفهای کودکانه ای می زد از خاطراتش با پلیس های محلشان و من احساس می کردم الان است که قلبم منفجر بشود. بهانه ای آوردم و فرار کردم.
دیروز احسان آمده بود خانه ما. مادرش بعد از فوت پدر سعی می کند او را مستقل کند و تنها او را به تهران فرستاده. جریانی پیش آمد و بابا رفتند او را از خانه اقوامش آوردند تا بعدازظهر جمعه را پیش ما باشد. تمام بعد از ظهر قلبم را که به اندازه یک کوه سنگین شده بود به خودم این سو و آن سو می کشیدم. یک لحظه هم نتوانستم به چهره اش نگاه کنم. تمام مدت سرم زیر بود. کمتر از همیشه با او حرف زدم و برای این رفتارم دائم خودم را سرزنش می کردم.
خدایا نمی دانم چه کار باید می کردم. تو از درونم خبر داری. شاید می توانستم خوشحالش کنم اگر کمی بیشتر به خودم فشار می آوردم اما نکردم. خدایا می ترسیدم همین بلا سر خودم یا یکی از اعضای خانواده ام بیاید چون به اندازه کافی با او مهربان نبودم. می دانم روش تو این نیست اما نمی دانم دقیقا از من چه انتظاری داری. شاید همین بهتراست که نمی دانم چون اگر می دانستم شانه خالی می کردم و این بدتر بود. خدایا برای هم قدمی که بر می داشتم دلم می خواست به سجده بیفتم و ترا شکر کنم اما باز به نظرم کافی نبود. حتی نمی توانستم یک لحظه، یک لحظه از سلامتی که به من و خانواده ام داده بودی را شکر کنم. از این همه عجز در مقابل خطرات احتمالی داشتم دیوانه می شدم. مرز سلامتی که ارزشش را نمی فهمیدم و مطمئنم دوباره هم فراموش خواهم کرد، کمتر از یک لحظه بود. خودم را روی صندلی چرخ دار می دیدم. بعد یکی یکی خواهر و برادرهایم. بعد مامان و بابا. بعد دوباره یاد احسان و مادرش می افتادم. خدا می داند زیاد یادش می کنم و از خدا برایش صبر و اجر فراوان می خواهم. نمی دانم چطور صبوری می کند بر زندگی که خیرش را ندید. او و همسرش دوران دانشجویی شان با عشق ازدواج کرده بودند.
خدایا نمی دانم چه دعایی بکنم تا دلم سبک شود. فقط می توانم عاجزانه از تو بخواهم به من رحم کنی یا ارحم الراحمین....
