تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

Give us Iran, give us a pinch of Syria, give us a handful of Nasrallah and we'll devour them whole. After all, we're no better than anyone else at resolving moral ambiguities. But we always did know how to win a war.

 

 

این بخشی از نوشته یک روزنامه نگار صهیونیست است که در هرالد تریبون چاپ شده. می گوید که مردم با شروع این جنگ تمام عیار تازه خیالشان از انتفاضه راحت شده و می توانند تکلیف را مثل سالهای گذشته یکسره کنند. او از خاطره پیروزی های گذشته اسرائیل می گوید و در اخر می آورد:

ایران را به ما بدهید. یک کمی از سوریه و یک مشت نصرالله . همه را یک جا خواهیم بلعید.... ما همیشه می دانیم چطور پیروز جنگ شویم.

 

کسی دلش نمی خواهد برای یک بار هم که شده دندانهای این صهیونست ها در دهانشان خرد کند؟

از بس ذلت از مسلمانها دیده اند اینطور به خودشان مطمئن هستند. یکی از مدرن ترین و پرقدرت ترین ارتش های جهان هستند و احتمال کمک نظامی آمریکا هم در شرایط بحرانی کاملا وجود دارد. ما همچنان باید بگذاریم حزب الله به تنهایی بجنگد؟

آیا ایران و سوریه حاضرند بازوی استراتژیک خود را در لبنان از دست بدهند اما وارد جنگ نشوند؟

دولتها به کنار

ما چه؟ باید بنشینیم و علاوه بر کشته شدن این همه مردم بی گناه در لبنان، ناظر شهادت بچه های حزب الله باشیم تا تمام شوند؟

آن وقت آیا برای ما آرامشی خواهد بود اگر به خیال حفظ آن نشسته ایم؟

آیا ممکن است آمریکا با حذف حزب الله همچنان جمهوری اسلامی ایران را با این تفکر در منطقه تحمل کند؟

فکر می کنیم مبارزه آن وقت راحت تر خواهد بود؟

حقیقتا باید چه کنیم؟

نکند آنقدر تعلل کنیم که دیر شود. آنقدر دیر که نه جوابی برای خدایمان داشته باشیم و نه سودی برای دنیایمان برده باشیم.

بیش از این نظاره گر بودن دیر نیست که پشیمانی به بار بیاورد.

هیچ راهی برای کمک به ذهنم نمی رسد. از هر جا هم سراغ می گیرم خبری نیست....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 14:20  توسط   | 

 

تکه جالبی است از وبلاگ کورش علیانی

يادم آمد كه روزی در دهی در جنوب لبنان، ناشناس، در خانه‌ای را زديم. در را باز كردند و بفرما گفتند و رفتيم تو. كشاورز بودند و مشغول كار توتون. كار سختی بود كه همه حتا دختربچه‌ی چهار ساله مشغولش بودند. پدر خانواده پيرمردی بود. ازش پرسيدم «زندگی سخت است؟»
گفت «نه. كار می‌كنيم. خوب است.»
پرسيدم «پيش‌تر، زمان ارباب و رعيتی، سخت بود؟»
گفت «نه. سهم ارباب را می‌داديم و كار و زندگی می‌كرديم. خوب بود.»
از صبوريش به ستوه آمدم. پرسيدم «روز سخت در زندگيت ديده‌ای اصلا؟»
گفت «وقتی اسرائيل اين‌جا را گرفته بود، كمی سخت بود. اگر از خانه بيرون می‌رفتيم ممكن بود نگذارند به خانه برگرديم. اگر ديواری خراب می‌شد، نمی‌گذاشتند از نو بسازيمش. اگر كسی مريض می‌شد نمی‌گذاشتند به دكتر و بيمارستان برسانيمش. گاه زنی سر زا می‌مرد.» هم‌آن‌طور كه كارش را می‌كرد كمی سكوت كرد. باز سرش را تكان داد و باز گفت «كمی سخت بود.»
دولتيان اسرائيل اين روحيه را يادشان رفته بوده است انگار.

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 0:2  توسط   | 

جریان آزاد اطلاعات

 

خورشید خانم که بنده خدا خیلی تلاش می کند منصف باشد و از هر گونه جنگ و خونریزی هم بدش می آید و چندا فرقی هم برایش نمی کند که چه کسی حمله می کند و چه کسی دفاع می کند و کدام طرف زنان و کودکانش مثل برگ درخت روی زمین می ریزند و کدام طرف توی پناهگاهای مجهز جا خوش کرده اند، خواسته یک گزارش از شرایط روحی و احساسی دانشجویان لبنانی و اسرائیلی تهیه کند. کلی تلاش کرده که برای رعایت بی طرفی از درد دلهای دانشجویان سکولار لبنانی که چندان هم درد مقاومت ندارند، حذف کند تا با حرفهای طرف اسرائیلی تعادل پیدا کند. آن وقت مسئولین روزنامه همان یک مقدار حرف لبنانی ها را هم حذف کرده اند نکند که کسی دلش به حال آنها بسوزد.

پ.ن. 1- گزارش امروز منتشر شد. یه مقدار باز ازش حذف کرده ان. شدید پشیمونم که خودم هم یه سری حذفیات انجام دادم. یه گزارش کامل راجع به اسرائیلی ها منتشر شده بود امروز. یه جورایی حس بدی بهم دست داد. چون می خواستم بی طرف باشم و منتشر شه گزارشم اون همه خودم حذفیات انجام دادم. بی طرفی خبرنگارانه خیلی سخته. من هم که اصلا خبرنگار نیستم، برای همین واسم سخت تره. حس کردم فقط واسه اینکه نمره اضافه بگیرم خیلی از حرف ها رو نیاوردم. آقای همسر می گه اگه اینکار رو نمی کردی اصلا چاپ نمی شد و همین یه ذره هم از لبنانی ها تو روزنامه چیزی نمی اومد. می گه کاچی به از هیچیه. من فعلا حالم از خودم به هم می خوره!

از آمریکا متنفرم

از این همه ادای عدالت و حقوق بشر دوستی متنفرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 13:32  توسط   | 

 

حزب الله تنهاست. تنهایی اش دلم را به درد می آورد . تنهایی اش مظلومیت همیشگی شیعه را در طول تاریخ به یاد می آورد. یک ارتش چریکی کوچک که دارد با تمام توانش و چیزی بیش از آن می جنگد. شهید می دهد اما مقاومت می کند. مثل همیشه با خون و جان فرزندانش ایستاده و با اسرائیل چنان کرده که می گویند برای اولین بار در طول تاریخ تاسیس این کشور پلید، طعم جنگ را چشیده اند.

دلم برای حزب الله و نیروهای گمنامش می تپد. به تنهایی جلو اسرائیل با آن همه کبکبه ایستاده و همه نابرادران عربش نگاه می کنند و منتظرند تا از پا افتادنش را ببینند تا مردمشان دیگر قدرت و شجاعت حزب الله و سید حسن نصر الله را بر سر آنها نکوبند و از این زالوهای کثیف و لجن، مقاومت نخواهند.

اسرائل رسما اعلام کرده که هدفش از حملات نامحدود، نابودی کامل حزب الله و طرفداران اوست.

ای خدا کی این مظلومیت شیعه تمام می شود...

خدایا دلم دارد می ترکد.

کاش می توانستیم آنچنان که باید کمکشان کنیم.

خدایا ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 21:27  توسط   | 

از وبلاگ مسیح استشهادی:

در کتب احاديق و روايات درباره ي آخرالزمان احاديث زيادي نقل شده است که همه مشابه و بدون تناقض اند، به همين دليل دوسه روايت کامل مربوط به موضوع و مکمل را نقل مي کنم.

امام باقر -علیه السلام- در بخشی از یک حدیق خطاب به جابر جعفی می فرمایند


... و منادی که از آسمان ندا می دهد و صدایی از ناحیه دمشق حکایت از پیروزی می کند فریه ای در شام و به نام جابیه محو و ناپدید می شود. بخشی از سمت راست مسجد دمشق فرو می ریزد (مسجد اموی) و شورشیان مرتد از منطقه ترک ها خروج می کنند و فتنه ی شام هم به دنبال آن می آید. سرو کله برادران ترک ها هم پیدا شده و در جزیره فرود می آیند و شورشیان و از دین برگشتگان رومی می آیند تا این که در رمله مستقر می شوند. جابر! در آن سال درگیری های زیادی در مغرب زمین رخ خواهد داد. ابتدای مغرب زمین که شام است به فرمان سه پرچم (سپاه) اصهب و ابقع و سفیانی با هم درگیر می شوند. که سفیانی با ابقع روبرو شده و با هم می جنگند و نهایتا سفیانی او و لشکریانش را می کشد. سپس اصهب را هم به هلاکت می رساند. در این زمان همّ تمام سفیانی لشکرکشی به عراق است. سپاهیانش در قرقیسیا درگیر شده و [در این جنگ] صدهزار نفر از جباران و ستمکاران هلاک می شوند. سفیانی لشکری هفتاد هزار نفری را به سمت کوفه گسیل می دارد و آن ها هم به قتل و کشتار و اسیر کردن مردم کوفه می پردازند در این زمان که اینها به چنین اعمالی مشغولند پرچم هایی از سوی خراسان نمایان می شود که منازل را به سرعت پشت سر می گذارند و در میان آنها از یاوران حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- دیده می شوند. یکی از اهالی کوفه به همراه جمعیتی از ضعیف قیام می کند که فرمانده لشکر سفیانی او را در بین حیره و کوفه شهید می کند. سفیانی، سپاهی را به سوی مدینه اعزام می کند و حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- [به جهت خلاصی از شر آنها] به سمت مکه هجرت می کند. خبر خروج ایشان به فرمانده سپاه سفیانی می رسد او هم عده ای را به دنبال ایشان می فرستد که نمی توانند به آنها دست یابند تا این که حضرت صاحب -عجل الله تعالی فرجه الشریف-، همانند موسی بن عمران بیمناک و امیدوار وارد مکه می شوند(اشاره به قصص18). [...]

الغیبه نعمانی، صفحه 187؛ بحار الانوار، ج52، صفحه 228.

امیرالمونین علی بن ابی طالب -علیه السلام- نیز در بحشی از یک حدیث می فرمایند :


... وقتی سپاه سفیانی به سمت کوفه حرکت می کند، آنها را برای [درگیری و پیروزی بر] اهل خراسان می فرستد که آنها هم به جهت [یاری] حضرت حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- خارج شده اند. سفیانی و سید خراسانیِ حامل پرچمهای سیاه به هم می رسند. در خط مقدم [سپاهیان] سید خراسانی، شعیب بن صالح است که او با سفیانی در باب اصطخر (منطقه شیراز که نقطه مقابل فرورفتگی خلیج فارس است) میان آنها جنگ خانمان برانداز و شدیدی صورت می گیرد که پرچهای سیاه پیروز شده و لشکر سفیانی متواری و فراری می شوند. به دنبال آن مردم آرزوی [آمدن] حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- را می کنند و او را می جویند. او هم در مکه قیام می کند و در حالی که پرچم رسول الله -صلی الله علیه و آله- را به همراه دارد و آن هم در زمانی که مردم از قیام او به خاطر شدت و مدت بلایا و فتنه ها مأیوس شده اند.

بشاره الاسلام، ص184؛ یوم الخلاص، ص651؛ السفیانی، ص77.

احادیث، نام و اوصاف برخی از فرماندها سپاه خراسان را چنین بیان می کنند:

سید خراسانی، رهبر سیاسی ای که در دست راستش خالی دارد (ممکن است منظور از خال علامت یا حالتی ویژه باشد. محمدمسیح)، قائد اعظم و سید بزرگواری است که پرچمهای نهضت به نقش او منقوش گشته اند. شعیب بن صالح، جوان گندمگون و تیزفهمی از اهالی تهران که سرپرستی نیروها را برعهده دارد. گنجهای طالقان -که همان جوانان منطقه طالقان (شمال تهران) هستند- اینها اصحاب حضرت مهدی -عجل الله تعالی فرجه الشریف- خواهند شد و احادیق صفت بارزشان را گنج الهی بودن شمرده اند.

الممهدون للمهدی، علیه السلام، ص54

یعنی می شود امام زمان بیایند تا ما جوانیم و ...

می شود که ما جز یارانشان باشیم؟...

می شود آن نبرد نهایی را به چشم ببینیم

همیشه از فکر نزدیکی آن روز مو بر تنم سیخ می شود....

آیا می شود؟...

آقای خامنه ای یک روز در یک افطاری دانشجویی گفتند حتی ما مسن ها هم احتمال می دهیم که ظهور آقا را درک کنیم شما که انشاالله ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 19:4  توسط   | 

 

امروز یک دل سیر مطلب راجع به جنگ اسرائیل و حزب الله خواندم. شرق یک ویژه نامه زده بود. در مجموع خوب بود. آش اسرائیل اینقدر شور است که حتی برادران شرق هم ویژه نامه شان ناخواسته و متاسفانه کمی حزب اللهی شده بود. دلم می خواهد از شرایط اسرائیل بدانم. گویا چند روز پیش یک تظاهرات ضد جنگ در تل آویو برگزار شده که توسط پلیس سرکوب شده است.

در یک مصاحبه تلویزیونی در الجزیره یک روزنامه نگار لبنانی گفته حزب الله سالهاست در حال آماده باش است و خودش را حتی برای شرایطی که کشور تحت اشغال اسرائیل در آید، آماده کرده است.

امیدوارم حزب الله سربلند بیرون بیاید.

دولتهای عربی هم کماکان سکوت کرده اند و حتی حاضر نیستند درست و حسابی اسرائیل را محکوم کنند. حتما فکر می کنند بالاخره بد است. قرار است فردا پس فردا چشم توی چشم شوند با سران اسرائیل و خوبیت ندارد لابد.

گفته می شود دولتهای عربی راغب بودند که اسرائیل دولت حماس را در حمله به غزه سرنگون کند تا این مانع بزرگ بر سر راه عادی سازی روابط با اسرائیل برداشته شود اما حزب الله با ورودش به صحنه کار را خراب کرده و حالا جناب وزیر خارجه عربستان می گوید حزب الله ماجراجویی می کند...

مشخص نیست حوادث به چه سمتی می رود. بوش امروز اسرائیل را ترغیب کرده به سوریه هم حمله کند. ظاهرا زحمت جنگ بعدی منطقه فعلا به عهده ارتش اسرائیل است. آیا اسرائیل خود را وارد یک جنگ تمام عیار می کند؟ آیا سوریه می تواند مقاومت کند؟

حزب الله یک ارتش نیست که روزی سرنگون یا مضمحل شود. حزب الله یک عقیده است که حتی اگر تمام نیروهایش رانیز روزی از دست بدهد باز جوانان جدیدی را تحت لوای خود جمع می کند اما...

آینده مبهم است. نگرانم و خوشحال. خوشحال از ضربه هایی که حزب الله به اسرائیل زده و نگران اینکه نکند زیر این همه فشار کمرش خم شود...

امشب در مهدیه تهران مراسم دعاست برای پیروزی حزب الله و فلسطینی ها اما من رویم نمی شود چنین دعایی بکنم وقتی هیچ حرکت مثبت و تلاشی نمی کنم .

دو شماره حساب برای کمک به مردم لبنان و فلسطین اعلام شده اما دلم را راضی نمی کند. آنها در خط مقدم درگیری هستند و قطعا حتی اگر مادی و دنیایی نگاه کنیم ما پشت این جبهه هستیم. اسرائیل و آمریکا می دانند برای ضربه زدن به ایران اول باید از سد حزب الله بگذرند و خیالشان از بابت ان راحت شود.

از سوی دیگر تا اسرائیل و آن تفکرات وحشیانه اش در گسترش خاک و سلطه، وجود دارد، منطقه خاورمیانه روی آرامش را نمی بیند. دولتمردان خرفت و بزدل و رذل و مهوع عربی هم اگر می دانستند و کمی دورتر از نوک بینی شان را رویت می کردند سراسیمه برقراری رابطه با اسرائیل نبودند تا این چهار روز آخر عمرشان را هم چمبره بزنند روی این صندلی ها و پول نفت را بالا بکشند یا در حلقوم اسرائیل سرازیر کنند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 18:56  توسط   | 

تحلیل محسن رضایی در باره حوادث فلسطین و لبنان خواندنی است:

.....طرح اسرائيلي‌ها اين بود كه در فاصله يك ماه دو گام بزرگ بردارند و با حذف حماس در فلسطين و حزب‌الله در لبنان، خود را از بن‌بست صلح خاورميانه خارج كنند و گام اول اين طرح را هم با موفقيت برداشتند، اما در گام دوم، تا كنون موفقيتي به دست نياوردند.

فرمانده سابق سپاه پاسداران ادامه داد: اگر حزب‌الله نمي‌توانست ضربات محكمي مانند غرق كردن ناوچه، موشك‌باران حيفا و سرنگوني بالگرد توپدار اسرائيل را انجام دهد و صرفا لبنان متحمل تلفات مالي و جاني در جنگ مي‌شد، پس از گذشت يك يا دو هفته، مجبور بود زير فشار افكار عمومي عقب‌نشيني كند، اما الان كه حدود يك هفته از جنگ با لبنان مي‌گذرد، شرايط جنگ از نظر نظامي و سياسي به سود حزب‌الله است......

این سایت هم لینک ها و گاهی اخبار خوبی دارد

به قول محسن رضایی به نفع ماست که حزب الله پیروز شود پس دوستانی که هیچ دلیل و علاقه و علقه ای نسبت به کمک به حزب الله ندارند حداقل به منافع ملی مان فکر کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 19:30  توسط   | 

 

اتفاق جالبی افتاده. اسرائیل به زحمت تحمل یک جنگ واقعی را دارد. همین تعداد موشک حزب الله کافی بود تا آواره شان کند. بر اثر ذلت و ترس حکمرانان عرب بی دست و پا اسطوره ای شکست ناپذیر از خود ساخته بود که یک ارتش کوچک چریکی الان دارد با موشک هایش  آن را ذره ذره از بین می برد.

اگر بتوانم بین چندین آدم مفسد فی الاض برای کشتن انتخاب کنم مسلما اول چند تا از دولتمردان عرب را انتخاب می کنم.

عوض اینکه از حزب الله حمایت کنند، می گویند با اسیر گرفتنش منطقه را به آشوب کشیده. یعنی آدم دلش می خواهد سرشان را بکوبد به دیوار.

از آن جان بولتون وحشی آمریکایی که در سازمان ملل می گوید اسرائیل دارد از خودش دفاع می کند که می زند پل ها و نیروگاه ها و کارخانه ها و خانه ها و مردم و بچه ها و بیمارستانها را نابود می کند، انتظاری نیست. آنها سالهاست نشان داده اند که کشک تر از حقوق بشر و سازمان ملل و قطعنامه و این مزخرفات برایشان وجود ندارد. ما هم از سر ضعفمان است که مرتب اصرار داریم سازمان ملل و جامعه جهانی حملات اسرائیل را محکوم کند. . مگر مردم دنیا حلقشان را پاره نکردند از بس گفتند به عراق حمله نکنید؟ چهار سال است آمریکا آنجا اردو زده. حکومت این دنیا حکومت جنگل است. هر که زور دارد برده. زور نظامی، اقتصادی و اطلاعاتی و رسانه ای که ما در همه این زمینه ها از حریف کم داریم جز یک چیز که او ندارد و ما داریم یا باید داشته باشیم و این همان است که باعث شده حزب الله، اسرائیل را اینچنین آزار بدهد. 

شهادت!

این را خود اسرائیلی ها هم میگویند که انتهای قدرت ما برای طرف مقابل ما شهادت است که پایانی برای آنها نیست.

 آنها به قول سید حسن نصر الله فرزندان رسول الله و علی و فاطمه و حسن و حسین هستند. خدا گفت هر یکی از شما باید حداقل از پس دو نفر از دشمن بر آید و فرزندان حزب الله چنین کرده اند. گفت اگر استفامت کنید یاری تان می کنم. آنها به فرمان الهی عمل کرده اند و خدا قطعا به وعده هایش عمل می کند.

 

                                                         

                                                    

 

این سید چنان پر شور  و پر قدرت حرف می زند که دل آدم را می لرزاند.

 

روزنامه شرق در یکی از تحلیل هایش راجع به مسائل اخیر لبنان، عکسی از سید حسن نصر الله زده بود، دیدنی!!!

من نمی دانم چطور آنها می توانند چنین کینه ای از این مرد داشته باشند.  در عکس، سید یک دستش را به حالت اولتیماتوم تکان می داد و با دست دیگرش عمامه اش را صاف می کرد. در نتیجه قیافه اش مثل کسی بود که دستپاچه شده و دارد از روی محل سخنرانی اش لیز می خورد. عکس افتضاحی بود که بندگان خدای شرقی احتمالا کلی گشته بودند تا پیدایش کنند. آخر این سید خوش عکس و به قول معروف فتوژنیک است و معمولا حس خوبی در آدمها ایجاد می کند که ظاهرا این برادران راضی نبوده اند.

راستی چرا؟

 پ.ن. حیف موشکهایی که در انبارهای ما خاک می خورد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 17:9  توسط   | 

 

گناه کسی که غیبت کردن دیگری را می شنود مثل غیبت کننده است

خدا می گوید کسی که غیبت می کند گویی گوشت برادر مرده خود را می خورد.

خدا با کسی شوخی ندارد. غیبت کردن و غیبت شنیدن گناه بزرگی است که باطنش را خدا توصیف کرده و من همانقدر می فهمم که دلم تیره می شود. چه غیبت کنم چه شنونده باشم.

چرا ما غیبت می کنیم؟

وقتی نمی توانیم به هر دلیلی انتقاد خود را از رفتار یا شخصیت کسی مستقیما به او بگوییم.

ممکن است او از نزدیکانمان باشد که می دانیم زودرنج است و تحمل نقد ما را ندارد.

ممکن است نقد ما را بشنود اما نه تنها رویه اش را تغییر ندهد که لجبازی کند یا برای همیشه به دل بگیرد و زندگی را به کام ما و اطرافیان تلخ کند.

ممکن است انتقاد کردن رو در رو، برای ما خطرهای جدی به همراه داشته باشد.

ممکن است اینقدر حقیر باشیم که در مقابلش برای منافعمان چاپلوسی کنیم و پشت سرش عیبهایش را بشماریم.

ممکن است به دلیل هیبت او جرات انتقاد نداشته باشیم.

.

.

شنیده ام که غیبت بعضی آدمها رواست. سعدی هم شعری دارد که مطمئن نیستم محتوای آن صحیح باشد اما

گاهی غیبت کردن یک نیاز شدید روحی است. البته روح های کوچک و کم ظرفیتی مثل خودم را می گویم.

اگر بنده واقعی خدا بودم و همه کارم برای خدا بود، نه از کسی می ترسیدم و نه به فکر منافعم بودم. آن وقت انتقاد هم در دلم تلمبار نمی شد و اصلا دلم آنقدر دریایی بود که به این زودی ها سرریز نمی کرد. آن وقت دیگر غیبت نکردن اینقدر سخت نبود.

حالا که اینطور نیستم.

پس از خدا شرم کنم که این قدر از غیبت بدش می آید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 22:56  توسط   | 

فال

 

در مورد فال با یک استاد صحبت کردم. حرفهای جالبی زد. می گفت بعضی ها توانایی دارند از بند زمان خارج شوند اما نه به صورت کامل. بسته به میزان خودسازی یا مجاهده یا ریاضتی که می کشند یا بسته به استعداد خدادادی که دارند، کمی از بند زمان حال خارج می شوند و یک شبحی از آینده را می بینند و این شبح را در اغلب موارد با اوهام ویژه آن فضای جدید می آمیزند و پیش گویی هایی می کنند که ممکن است گاهی شبیه به حقیقت آینده باشد اما به ندرت دقیق است. اوهام ویژه را نیز مقایسه می کرد با خیالاتی که ما در همین دنیای مادی داریم. یعنی با شنیدن یک صدا یا تصویر ناشناخته در شب در مورد آن داستانی در ذهن می سازیم و بر اساس آن دچار هراس و اضطراب می شویم. این اوهام در هر فضایی وجود دارد و کسانی که یکی از پرده ها و حجاب ها را کنار می زنند همچنان در بند های دیگر اسیر هستند و گرفتار اوهام.

ظاهرا کسی نمی تواند از آینده قطعی خبر دهد مگر آدمهای بسیار خاص. البته نمونه هایی هم وجود دارد مثل رویاهای صادقه یا پیش گوییهایی مثل تولد حضرت موسی.

می گفت در اسلام به دلیل آنکه رواج فال بینی باعث تعطیلی عقل و تدبیر انسان و آینده نگری معقولانه می شود، حرام است و پولی که اشخاص از این راه به دست می آورند پول حرام است.

علاوه بر این مراجعه برای گرفتن فال باعث می شود آدم نسبت به دعا کردن سست شود. وقتی بدانیم آینده چیست دیگر نمی توانیم با جدییت و از صمیم قلب از خدا، چیزهای خوب بخواهیم. ممکن است ناامید شویم و تلاشی برای تغییر حوادث و سرنوشت های بد نکنیم در حالی که خود خدا گفته دعا بلاها را بر می گرداند.

با مردم که صحبت می کردم هر کدام کسی را سراغ داشتند که به فال گرفتن معتاد شده و اغلب هم زن بودند و برای هر کاری سراغ فال می رفتند از قهوه گرفته تا پاسور و تاروت.

این استاد می گفت اشکال ته فنجان قهوه پیش گویی نمی کند. این فرد پیش گوست که از توانایی خاصی برخوردار است و اشکال را بهانه می کند.

کلی سوال راجع به قضیه جبر و اختیار داشتم که از بس آرام حرف زد فرصت نشد بپرسم.

اگر آینده مشخص است کجا و کی و چرا رقم خورده و چگونه ما می توانیم تغییرش دهیم؟

مهم است. باید دنبال جوابش بروم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 20:23  توسط   | 

دختری که در مترو دیدم...

 

هفته گذشته با دختری در مترو آشنا شدم. از آنهایی که موهایشان را پسرانه کوتاه می کنند و سیخ سیخ روی پیشانی شان می ریزند. شالش را طوری بسته بود که طبق عرف روسری شالی، گردن پیدا باشد. حرف از سرمای کولر های قطار شروع شد و نمی دانم چطور به سال سگ رسید. آن موقع داشتم روی موضوع فال گرفتن کار می کردم. معتقد بود در این سال سگ دارد پشت سر هم بد می آورد و روزی که یک گربه مرده دیده چند خبر بد به او رسیده. فکر کردم باید از این آدمهای خرافاتی باشد و خوب است کمی صحبت را ادامه بدهم شاید حرف به فال گرفتن رسید و به من کمکی کرد اما در عوض فال، بحث به جایی رسید که من را چهل و پنج دقیقه زیر آفتاب سوزان تپه های جهان کودک ایستاند تا با اشتیاق به حرفهای او گوش بدهم!

 یکی از دستهایش که از اول هم من را کنجکاو کرده بود، به صورت مادرزادی مشکل داشت. کمی کوچک تر و کوتاه تر از دیگری بود و عادت داشت توی آستین مانتو پنهانش کند. دیدمش. شکل بدی نداشت. فقط کمی کوچک تر بود. شاید کمی هم در حرکت مشکل داشت که من نمی دانم. گفت این دست برایش مثل یک فیلتر عمل می کند و با ان آدمها را می شناسد. مادر پسری که دوستش داشت، به خاطر همین دست، مخالف ازدواج آنها بود.

شش سال بود که با هم آشنا بودند و می خواستند ازدواج کنند اما مادر پسر نمی گذاشت. حتی یک بار غرورش را زیر پا گذاشته و با مادر حرف زده بود اما بی نتیجه بود. حالا پسر هم سرد شده و با یک دختر دیگر آشنا شده است. می گفت مدتی است کارش گریه است. عاشق پسر است اما دارد او را از دست می دهد. می گفت:

«خدا هر چیزی را که خیلی دوست دارم از من گرفت. عاشق مادرم بودم. مادری که یک شیرزن بود. مهربان و قوی. برای کنکور درس می خواندم که سکته کرد. از آن روز تا به حال روز به روز حالش بدتر می شود. یک بار توان حرکت را از دست داد. حالا هم دیگر نمی تواند صحبت کند. جلو چشمهایم دارد ذره ذره آب می شود. می دانم که گناهانش پاک می شود و اگر کسی هم از او حقی طلب دارد حتما دلش به حال امروز او رقت می آورد و می بخشد بنابراین امیدوارم پاک و بیگناه خدا را ملاقات کند.»

از شنیدن اعتقاداتش حیرت کرده بودم. می گویند آدمهای کمی به مقام رضا می رسند. یعنی به هر چه خدا می کند راضی هستند چون از جانب اوست. او داشت به این مقام نزدیک می شد. می گفت:

« گله ای از خدا ندارم. حقش است. هر کاری با من بخواهد می کند. می خواهد دل من را از این دنیا بکند. می خواهد به هیچ چیز وابسته نباشم جز خودش. می خواهد من را رشد دهد. »

می گفت از 16 سالگی در کلاس های عرفان استاد بینا شرکت می کرده. 26 سالش بود. لیسانس نقاشی داشت و برای یک شرکت بازاریابی می کرد. عاشق این بود که بچه داشته باشد. مکه رفته بود و حرفهای عجیبی از آنجا می زد. از امام زمان و من همینطور بهت زده بودم. ظاهرش به حدی با من در تضاد بود که هر کسی از کنار ما رد می شد تا مدتی نگاهش روی ما قفل می شد.

می گفت در مسجد الحرام خمیده راه می رفتم چون از خدا شرم داشتم. اصلا نمی توانستم قامتم را راست کنم. جوری از خدا حرف می زد انگار همه زندگی اش بود. شب و روزش. مونسش. دوستش. خالقش. همه کاره اش. صاحب اختیارش. خدایش!

می گفت در مکه چیز هایی دیده و حس هایی داشته و بعد به سرعت از من پرسید باور نمی کنی؟

گفتم: رد نمی کنم.

باورش برایم حقیقتا سخت بود و هست. کسی دلش نمی خواهد ساده لوحانه چیزی را باور کند اما جرات نداشتم حتی در دلم حرفهایش را رد کنم. شاید او دیده بود. شاید اتفاق افتاده بود. شاید توهم نبود. شاید هم همه حرفهایش دروغ بود! اما من باور کردم . حداقل اکثر حرفهایش را باور کردم.

می گفت مدتی است برای از دست دادن پسر مورد علاقه اش گریه می کند و باید اینقدر گریه کند تا بتواند با این غم کنار بیاید. زندگی همین است دیگر.

می گفت نمی دانم چرا اینها را به تو می گویم اما حتما خدا می خواسته تو بشنوی.

شاید!

اما من چه چیز را باید از زندگی او یاد می گرفتم. مدتی است با آدمهای خاص آشنا می شوم و زود هم فراموششان می کنم. سنگدل شده ام به گمانم.

اسمش را پرسیدم و شماره تلفنش را گرفتم. نمی خواستم ارتباطم برای همیشه قطع شود.

فکر می کرد خیلی از او کم سن ترم. مثل همه. می گفت مواظب معصومیتت باش. مثل یک گنج حفظش کن. نگران شدم....

دلم می خواهد بروم و گالری نقاشی اش را ببینم. می گفت قبولی اش در رشته نقاشی یک اتفاق بوده و اصلا تصمیم نداشته هنر بخواند. می گفت:

همیشه فکر می کنم خدا من را به این رشته هدایت کرده تا چیزی را بکشم اما هنوز نمی دانم چه چیزی و چه موقع...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 15:31  توسط   |