تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

همه چیز پاک شد

 

لعنت به این کامپیوتر

 

از صبح ساعت 5 و نیم به زحمت بیدار شدم که مطلب امروزم را بنویسم.

 

یک ساعت تمام، تایپ کردم.

 

عادت داشتم همیشه دو خط یک بار ذخیره می کردم.

 

کار تقریبا تمام شد. ریختم روی حافظه فلش

 

باز هم کمی دیگر نوشتم

 

صفحه را بستم تا آن را ایمیل کنم برای محکم کاری

 

آنچه هم روی حافظه فلش داشتم با فایل جدید جایگزین کردم

 

وقتی دوباره صفحه را باز کردم هیچ چیز در آن نبود.

 

هیچ چیز از زحمت یک ساعته من

 

یادم رفته بود ذخیره کنم و حافظه فلش را هم با مهارت تمام پاک کرده بودم

 

باورم نمی شود این بلا سرم آمده باشد......

 

همه چیز به فاصله چند ثانیه از دست رفت

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 6:58  توسط   | 

 

سه شنبه با نسرین رفتیم به دیدن دکتر فیروزی. همان زن چادری آرام و متواضع که توانسته ضایعه قطع نخاع را درمان کند.

من نمی دانم چطور توصیفش کنم. شبیه اش را ندیده ام.

این مطلب را حتما در موردش بخوانید. بعدا در مورد آنچه به ما گفت می نویسم

http://www.hamshahri.net/hamnews/1385/850524/news/diet.htm

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 8:15  توسط   | 

 

 

چقدر شیرین است پیروزی. هر چند با غم حزب الله و مردم جنوب لبنان گریستم و اکنون با شادی شان شادم اما طعم حقیقی پیروزی را کسانی می چشند که برایش مبارزه کرده باشند.  

 

 

**

 

 

 

مثل پرنده ای شده ام که در یک قفس اسیر است. قفسی که به شاخه یک درخت زیبا در میان همه درختان دل انگیز باغ آویزان شده. پرنده های دیگر آزادند و آواز می خوانند و از این شاخه به آن می پرند. از آن پایین صدای دلنشین یک جویبار به گوش می رسد و آن دورها از لابه لای شاخه ها منظره یک دشت  سبز پیداست. دشتی که زیر نور خورشید می درخشد.

و من در قفسم و دلم تنگ است و پر و بالم زخمی است از بس میله ها شوق پریدنم را بی رحمانه سرکوب کرده اند و درد اینجاست که قفس را خودم ساخته ام اما راه رهایی را نمی دانم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 0:59  توسط   | 

نجف

 

فاطمه (عهد) امروز به من تلفن زد. فکر می کردم از سفر برگشته اما اینطور نبود. او از نجف تماس می گرفت. اسم نجف را که شنیدم بی اختیار اشکهایم ریخت. صدایم لرزید.

او این شب عزیز را در حرم حضرت علی می گذراند و بعد هم دوباره به کربلا می رود.

گاهی اشک ریختن دلچسب ترین کار دنیاست. مثل اشکهایی که با دیدن گنبد سبز حرم حضرت محمد(ص) از چشم جاری می شود. مثل اشکهایی که دوست دارم جلو حرم حضرت علی از چشم هایم جاری شود.

فقط اشک می تواند احساس آدم را بیان کند و نه هیچ کلمه ای. هیچ کلمه ای....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 18:19  توسط   | 

بی عمل

 

راست می گوید. رجز خواندنی که خون دادن پشتش نباشد به درد لای جرز دیوار می خورد. خودم را می گویم. کسی که زیاد حرف می زند اهل عمل نیست.

می گویند یک قاچاقچی عتیقه انگلیسی سالها از اهرام مصر چیزهایی می دزدیده و با کاروان های مصری به ساحل دریا می رسانده.  روزی می بیند یکی از این حمله دار ها با عصبانیت رو به او دارد و حرفهایی می زند. از مترجمش می پرسد این چه میگوید. می گوید دارد فحش می دهد که تو اموال ما را غارت می کنی و ... مرد انگلیسی نفس راحتی می کشد و می گوید: از کسی می ترسم که این عصبانیت و نفرت از ما را در دلش نگه دارد و دست به کاری بزند. کسی که در موردش حرف می زند و خود را تخلیه می کند ترسی ندارد.

از بی عملی خودم بدم می آید. حس می کنم هیچ تاثیر مثبتی در این جهان ندارم و به ویژه هیچ تاثیری در آن جهتی که آرزویش را دارم.

حیف است. یک زندگی که بیشتر ندارم. بیست و هفت سال و نیمش گذشت. معلوم نیست چقدر دیگر زنده هستم. حیف این لحظات است. یک ابدیت را باید با آن بسازم....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 0:7  توسط   | 

دوست دارم باز هم به خانه اش بروم

 

دیروز از طرف مجله رفتیم به دیدن یک زن فوق العاده فوق العاده دوست داشتنی. دکتر فریده مهدوی دامغانی. یک مترجم زبردست حدود 40 ساله  که کارهایش یکی دوتا نیست و همین دو هفته پیش بالاترین نشان لیاقت کشور ایتالیا را از دست رئیس جهور گرفته. این نشانها را تا به حال تنها به ایتالیایی ها می داده اند و آنهم مهمترینشان. امسال این خانم و یک پزشک پیر ایتالیایی مدال راگرفته اند. او بسیاری از آثار دانته و بعضی دیگر از آثار ادبی بزرگ ایتالیا را که اصولا از بس سخت نوشته شده کسی نمی تواند ترجمه اش کند به زبان فارسی برگردانده. ایتالیایی ها به او گفته اند که یک سال است اسم او را داده بودند تا برلوسکونی امضا کند اما او از مسلمانها بدش می آمده . بعد همین که پرودی آمده روی کار به سرعت امضا کرده و اصلا فریده را می شناخته. می گویند پرودی از مسلمانها خوشش می آید. نتیجه می گیریم که اصولا هر کس با آمریکا خوب نیست کلا آدم باحالی است. به فریده گفته می دانی چرا عربها صدایشان سر قضیه جنگ لبنان در نمی آید؟ چون آنجا شیعه کشی راه افتاده. اگر سنی بودند تابه حال عربها غائله را ختم کرده بودند.

فریده متولد فرانسه است. پدرش سالها قبل به فرانسه رفته تا به قول خودش بچه ها را در یک کشور آزاد بزرگ کند. فریده نه سال بیشتر نداشته که جنگ و صلح تولستوی را خوانده و عاشق ادبیات بوده و الان دقیقا نمی دانم چند زبان بلد است. فرانسه ایتالیایی انگلیسی اسپانیایی... پدرش استاد دانشگاه هاروارد است و عربی درس می دهد. آنها یک خانواده کاملا مذهبی اما کاملا تر روشنفکر بوده اند.

خانه فریده خانم دیدنی است. از همان دم در ورودی تکه های از دعاهای مورد علاقه اش را به دیوار چسبانده و عکس های کوچکی که گاه همان عکس برگردان های بچگی ماست در کنار دعاها با سلیقه خیلی خاصی قرار دارد. فریده با این دعا ها زندگی می کند. تمام خانه اش پر از دعا و آیه قران است و عکس های خیلی خاص و قشنگ

زیارت عاشورا را به فرانسه برگردانده و می گوید چون در ادبیات فرانسه اسطوره ها و قهرمانهای بزرگی هستند زیارت عاشورا در آن زبان، بسیار حماسی و شورانگیز شده .  او هر دوشنبه زیارت عاشورا به زبان فرانسه می خواند.

خطبه غدیر، خطبه حضرت زهرا و حضرت زینب و ظاهرا صحیفه سجادیه و دیگر نمی دانم چه کتابهایی را به چند زبان از جمله ایتالیایی برگردانده و می گوید وقتی در شهر راونای ایتالیا داستان حضرت زینب را تعریف کرده همه زنها گریه کرده اند.

فریده بعد از نوزده سالگی آمده ایران و با مردی که در خواب های جوانی اش دیده بوده ازدواج کرده و همین جا ماندگار شده. همه خانواده اش یا فرانسه یا آمریکا هستند.

وای نمی دانید چقدر این زن دوست داشتنی است. چقدر متواضع و خوش برخورد است. اصلا خنده از دهانش نمی افتد. به طرز حیرت انگیزی با ایمان است. ارتباطی با خدا و ائمه دارد عجیب و غریب.  می گفت وقتی ترجمه خطبه غدیر را( نمی دانم به کدام زبان) تمام کردم به خدا گفتم اگر راضی هستی نشانه ای برای من بفرست. می گفت همان بعد از ظهر همسرم به خانه آمد و یک کادو برایم خریده بود. بازش کردم. قطعه ای فلزی بود که به شکل در کعبه درست شده بود. من عاشق در کعبه ام. در سفرم به آنجا هر روز می رفتم و مدتی آنجا راز و نیاز می کردم.

قد خیلی بلندی دارد این فریده نازنین

خانم ص در دوران بیماری اش خوابی دیده بود که یک رمز ناگشوده داشت. برای من هم که تعریف کرده بود تصور کردم ممکن است این کلمه ناشی از خیالات ذهنی باشد. صحبت از خواب و رویا شد. او خوابش را گفت. راجع به امام زمان بود که گروهی قصد داشته اند ایشان را بکشند و خانم ص ( کلی جریانات دارد) سعی می کند از دست آنها نجاتشان  دهد خلاصه نمی خواهم جزئیات را بگویم شاید راضی نباشد . در انتها امام زمان به او می گویند من را رها کن چون ترا می کشند. هر وقت با من کار داشتی بگو " ونسان!"

 

خانم ص و هممچنین من به نظرمان این کلمه کاملا بی معنی می آمد. تنها ذهنیتمان از ونسان، اسم ونسان ونگوگ نقاش معروف هلندی بود که هیچ ربطی به امام زمان نداشت.

خانم ص خواب را برای فریده تعریف کرد. او با هیجان مخصوص خودش کلی برای موضوع خواب ذوق کرد اما مثل ما متعجب بود که ونسان یعنی چه. کمی گذشت و او ناگهان گفت خانم ص!! ونسان از ونچوری می آید( که در انگلیسی شده ویکتوری) یک لغت لاتین. یعنی فاتح!!!!! یعنی پیروز این اسم امام زمان است!!!

 

فریده عاشق دانشهایی ماورائی است. ماه تولد و روز تولد و ساعت تولد را می پرسد و بر اساس کتب باستانی مثل فینیقی ها محاسباتی می کند و خصوصیاتی برای آن آدم می گوید. معتقد است اسم آدمها خاصیت های خاصی دارد. چون آهنگ یک اسم اثری در کائنات می گذارد و این اثر به آن آدم صاحب اسم باز می گردد. اسم ها را از طریقی به عدد تبدیل می کند و هر عدد خاصیتی دارد.

برای من این کار را کرد. نتیجه حیرت انگیز بود. عدد 11 . گفت شما همیشه بین دوتا کار مردد هستی. یکی را انجام می دهی و می گویی کاش آن یکی راه را رفته بودم.

دقیقا مشکل من!!!

می گفت اسمت را عوض کن. اسمها خواصی دارند.

برای خانم ص را محاسبه کرد و گفت شما بهترین تحلیل گر هستی. هر کس مشکل یا مسئله ای دارد باید به شما بدهد تا همه جوانب را برایش تحلیل کنی.

باز هم نتیجه حیرت انگیز بود. خانم ص دقیقا همینطور است و من همیشه از تحلیل کردن او لذت وافر می برم. او مدت یک سال است که به مردم مشاوره می دهد و وقتی تلفنی صحبت می کند می بینم که چه نگاه جامع و سالمی دارد و چه خوب محل مشکل اصلی را پیدا می کند.

فریده به من گفت متولدین آذر خوب است که از فیروزه استفاده کنند. کلی هم از فواید سنگ شرف شمس گفت.

وای هم نمی توانم این زن را توصیف کنم . فایده ندارد. هر کس فقط باید یک بار او را ببیند تا بفهمد چه می گویم. سه ساعت خانه او بودیم و من سیر نمی شدم. زبانش مرتب به خیر می چرخد. ورد زبانش این است. خدا خیرتون بده.

اتاق کارش دیدنی است. مملو از قاب عکس و نشان افتخار و عکس های ریز و درشت و مجسمه اسطوره های مختلف و یک عالمه کتاب. دور مانیتروش پر از عکس برگردان های خیلی قشنگ بود و همینطور دور کیبردش. نمی دانم دراین اتاق شلوغ چطور تمرکز می کند و کار می نویسد.

آخر سر چند تا از کتابهایی که ترجمه کرده بود داده به من. یکی اش ده سر مکتوم عشق بود. شروع کردم به خواندن. چیزی بود که در این برحه به ان احتیاج داشتم.

کمی از حالاتم و قبض های روحی ام به او گفتم. می گفت هر روز یک نماز شکر بخوان و هنگامی که می خواهی نمازهای روزانه ات را بخوانی قبلش کمی تسبیح خدا را بگو. او دوست دارد که از تو بشنود.

حرفش به دلم نشست.

این آدم انرژی دارد. این مخصوص روحهای بزرگ است. روحهایی هستند که روی بقیه تاثیر می گذارند. بیرون که آمدیم اذان ظهر بود. نماز را در دفتر مجله خواندم. نمازی که بعید است فراموش کنم. انگار در آغوش خدا بودم. نمازهای بعدی هم همینطور بود تا امروز که متاسفانه انگار تاثر آن ملاقات دارد از بین می رود.

او دارد می رود مکه. بیست و هفت رجب و کمی از شعبان را آنجاست. خوش به احوالش....

اسممان را نوشت که دعا کند. می دانم که می کند. می دانم که دعایش تاثیر گذار است.

یک اتفاقی که در نمایشگاه کتاب امسال افتاده بود برایمان تعریف کرد. پیرمردی که به غرفه نشر او آمده بود و حرفهایی به او زده بود که همه اتفاق افتاده اند در عرض چند ماه

پیرمردی که یک فرستاده بوده...

 

فقط دنبال بهانه می گردم که دوباره به خانه او بروم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 22:1  توسط   | 

وحشی های جانی...

 

اسرائیلی ها بعد از فاجعه قانا می گویند کسی به ما درس اخلاق ندهد! عذر خواهی نمی کنیم. جنگ همین است.

یک مشت وحشی جانی ریخته اند به جان شیعیان لبنان....

 

رایس هم بعد از خبر قانا گفته چرا فقط به کشته های لبنانی نگاه می کنید!

عجیب این زن نفرت انگیز است. عجیب.

شورای امنیت هم اظهار تاسف کرده برای کاری که آشکارا یک جنایت جنگی است و حقوقدانها می گویند برای تعداد بسیار کمتری کشته، پرونده جنایت جنگی درست شده و طرف محکوم شده است.

 

عربستان همچنان خفه است. خناق بگیرد الهی. دیگر صدایش در نیاید.

برژینسکی گفته دولتمردان عربی خوب است کمی از سید حسن نصرالله یاد بگیرند و حداقل محکم حرف بزنند عمل کردن پیشکش . گفته آنها فقط بلد هستند غر بزنند و حتی از حربه نفتشان نمی توانند استفاده کنند اما سید حسن هم قاطع حرف می زند و هم قاطع عمل می کند.

 

من اگر جای کوفی عنان بودم( خدا را چه دیدی شاید شدم.) درجا استعفا می دادم( در این خصوص دکتر معین می تواند مشاور خوبی باشد.) و اعلام می کردم در این خوک دانی را باید گل گرفت. هم برایش دنیا خواهد داشت هم آخرت. کلی معروف می شود و کارش بسیار تاثیر گذار خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 21:58  توسط   | 

 

راجع به گروهی زبده از سربازان اسرائیلی در out of step jew بخوانید که  دو روز پیش در بنت جبیل توسط بچه های حزب الله عقب رانده شدند و تلفات دادند

 

Golani is one of the four infantry divisions (the others being the Paratroopers, Givati and Nachal) and one known for their toughness under fire. Many of the boys who serve in Golani are there by tradition – two and now three generations of men who know the song Golani Sheli (My Golani) and who fight almost as much for unit pride as for defense of their country and people.

Golani soldiers are known as much for being rebels and undisciplined soldiers as they are for their fighting ability. They have participated in some of the most difficult battles in the country's short history and would have expected nothing less than to participate in some of the toughest battles in this war, too.

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 11:5  توسط   | 

اسرائیلی های نجیب!!

 

شرایط باعث شده کلی وبلاگ اسرائیلی بخوانم.

 یک حرف تقریبا بین همه شان مشترک بود. اسرائیل قبلا هم چنین شرایطی داشته و آن را به خوبی پشت سر گذاشته.

چنان از شرایط سخت قبلی حرف می زنند که هر کس نداند فکر می کند تصاویر خانه های ویران شده و مردم آواره و زن و کودک و جوان تکه پاره شده، همه مال مردم اسرائیل بوده نه فلسطینی ها و لبنانی هایی که سالهاست از دست این قوم بنی اسرائیل در عذاب هستند. بعد هم  ژست بی خیالی و easy going می گیرند که بله. زندگی دارد در اسرائیل به شکل عادی می گذرد و مردم در ساحل شنا می کنند و حمام آفتاب می گیرند اما کاش ارتش کمی بیشتر دقت کند و به جای تروریست های حزب الله، بچه های لبنانی را نزند.

 

سالهاست به بهای بدبختی هزاران انسان، در امنیت زندگی می کنند اما همچنان آه و ناله شان به آسمان بلند است که در خطریم و اگر کوتاه بیاییم هولوکاست تکرار شدنی است.

خدایا. بس نیست این همه بدبختی که از دست بنی اسرائیلت می کشیم؟

دنیای کثیفی است خدا. خودت عدالت خواهی را در دل بنده هایت گذاشتی و به دنیایی فرستادی مان که پر از ظلم است. ظلم فاحش. وقیحانه. دردناک. بی پایان.

خدایا انتظار داری برای رفع این ظلم بجنگیم

« و ما لکم لا تقاتلون فی سبیل الله و المستضعفین من الرجال و النساء و الولدان الذین یقولون ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا» آیه 75 سروه نساء

 

« چرا در راه خدا جهاد نمی کنید در صورتی که جمعی ناتوان از مرد و زن و کودک شما اسیر ظلم هستند و دائم از خدا می خواهند که ما را از این شهر ه مردمانش ستمکارند بیرون آور و از جانب خود برای ما یاوری فرست»

 

اما ما ضعیفیم. حتی حزب الله هم که تمامی توانش را به کار گرفته و خواهد گرفت، از پس این ظلم بر نمی آید.

خدایا نهایت تلاشمان همین است که می بینی! حزب الله!

شاهدی که چقدر دلهای مردم از هم دور است و چقدر متفرقند و چقدر ذلت را می پذیرند و چقدر از پشت به هم خنجر می زنند و در عین ستم دیدگی طرف ظالم را می گیرند و چقدر....

خدایا دلم گرفته. کاش کاری می توانستم بکنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 16:2  توسط   | 

 

پارسال این موقع مدینه بودم. شب لیله الرغائب...

ماه رجب که می آید انگار خدا چتری از رحمت و مهربانی و بخشش روی سر همه دنیا می کشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 22:22  توسط   | 

 

چه کار می کنه این حزب الله !!!

فکرمی کردم قوی باشند اما نه تا این حد. همانی شده اند که خدا از مومنین می خواهد. می خواهد که هر بیست نفر از آنها از پس 200 نفر از دشمنانشان بر آیند.

« یا ایها النبی حرض المومنین علی القتال ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مئتین و ان یکن منکم مائه یغلبو الفا من الذین کفروا بانهم قوم لا بفقهون» آیه 65 سوره انفال

« ای رسول ما مومنین رابه جنگ ترغیب کن که اگر بیست نفر از شما صبور و پایدار باشد بر دویست نفر از دشمنان غالب خواهند شد و اگر صد نفر باشید بر هزار نفر غلبه خواهید کرد زیرا آنها ... قوم لایفقهون»

البته خدا بعد می گوید که از ضعف شما آگاهم پس برایتان آسان می گیرم و هر صد نفرتان از پس 200 نفر بر آیید...

خبر گزاری ها می گویند اسرائیل دو تا از حرفه ای ترین لشکر هایش را برای شکستن سد مقاومت حزب الله در منطقه مارون الراس و بنت جبیل فرستاده اما آنها از پس حدود 100 نیروی حزب الله بر نیامده اند و نه تنها پیشروی نکرده اند بلکه تعداد زیادی زخمی و کشته نیز داشته اند.

 

امام زمان چنین نیروهایی می خواهد. خدا امکان ندارد آخرین ذخیره اش را بدهد دست یک مشت مسلمان ضعیف که مثل مسلمان های زمان امام علی، امام حسن، امام حسین و امامان بعدی، تنهایشان بگذارند.

 

لیزا گلدمن ظاهرا یک روزنامه نگار اسرائیلی است که وبلاگ می نویسد.

خواندن مطالبش برایم جالب است. اصلا این موضوع که «حق همیشه و در هر شرایطی با ماست» برایش کاملا نهادینه شده. نیازی نمی بیند از خودش و دولتش بپرسد چرا ما باید خاک یک گروه از مردم را اشغال کنیم و هر وقت فرصت می کنیم به این زمین های اشغالی مان اضافه کنیم و مردمان بومی آنجا را در سراسر دنیا آواره کنیم و جای خانه های آنها شهرک بسازیم و هر وقت از طرف آنها احساس فشار کردیم و به گلوله توپ و موشک ببندیمشان و خانه هایشان را ویران کنیم. از خودش نمی پرسد چرا باید همه دولتهای منطقه حافظ منافع آنها باشند نه مردم خودشان. از خودش نمی پرسد چرا مقاومت حزب الله برای دفاع از خاک وطنش و مردم کشورش سرزنش می شود.

 

دریکی از پست های او یک روشنفکر لبنانی که مثل اغلب روشنفکرهای خاورمیانه ای فقط بلدند ادعای صلح دوستی و ضدیت با خشونت بکنند و اصلا به مغزشان هم فشار نیاورند که یک قراداد صلح دوطرف می خواهد و باید عادلانه باشد وگرنه بنیانش بر آب است، حرفی به نقل از یک لبنانی ضد حزب الله و طرفدار آمریکا، زده است.

او گفته که از حزب الله بیش از اسرائیلی ها عصبانی است و خطر پیروز شدن حزب الله و قدرت گرفتن آنها در لبنان حتی بیش از جنگ کنونی است اما این لبنانی نتوانسته خوشحالی اش را از نمایش قدرت حزب الله پنهان کند و گفته که

« But it is remarkable the way Hezbollah has been able to hit back at the Israelis!” »

 

می گویند محبوبیت حزب الله کم شده! درحالی که دشمنانش هم دارند احساس غرور می کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 19:26  توسط   | 

 

عکس مادری که کنار نوزاد خوشگلش خوابیده خیلی خیلی ناز بود.

عکس ها از کمپ ضاحیه است. موطن حزب الله

پ.ن . خانم رایس! خیلی نفرت انگیز هستی. خیلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 21:21  توسط   | 

 

خیلی جالب است. یک وبلاگ اسرائیلی گزارشی از تظاهرات ظاهرا کم تعداد ضد جنگ ها در تل آویو نوشته اما قسمت جالب نظرات خوانندگان است که همگی کاملا موافق جنگ هستند و معتقدند با عربها فقط باید با زبان زور صحبت کرد و کار حزب الله باید یکسره شود.

چیزی این میان هست که من اصلا نمی توانم درک و هضم کنم.

این اسرائیلی ها با غیظ تمام می گویند:" به حیفا!!!!!!!!! موشک زده اند!!!!!! آنوقت ما ساکت بنشینیم؟!!! مردم ما دارند زیر موشک باران می میرند! بچه های ما توسط حزب الله ربوده شده اند!!!!...

 

من مانده ام آدمیزاد چطور می تواند این همه غیر منصفانه و خودبینانه به دنیا و اطرافش نگاه کند. مگر زن و مرد و کودک لبنانی انسان نیستند که دسته دسته شان با موشکهای اسرائیلی کشته می شوند؟ مگر آنها آدم نیستند که برعلیه شان بمب های فسفری و غیر متعارف استفاده می شود. مگر آنها نباید شرف و حمیت داشته باشند و سرزمینشان را که شما سالها در اشغال خود داشتید، آزاد کنند؟

شما یک بار تا بیروت پیش رفتید و لبنان را به ویرانه تبدیل کردید. حکومت های دست نشانده آنجا گذاشتید. سالها در جنوب لبنان باقی ماندید و حالا شاکی هستید که  چرا یک نیروی مقاومت شکل گرفته تا خاک وطنشان  را آزاد کند؟ شاکی هستید که چرا دو سرباز اسرائیلی اسیر گرفته اند تا با هزاران لبنانی معاوضه شان کنند؟ آنها آدم نیستند که نگران اسیرهایشان  باشند؟

برچسب تروریست روی حزب الله خیال اسرائیلی ها و همه مردمی که دوست دارند بدون وجدان درد آدم بکشند را راحت می کند.

عجیب است. نژآد پرستی مگر شاخ و دم دارد؟ از این هم واضح تر؟

 

عجب بیدادی می گذرد بر این روزگار

 

پ.ن. ظاهرا مارون الراس را اسرائیل تا حدودی گرفته اما هنوز حزب الله آنجا عملیات محدود می کند.

خدایا...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 21:13  توسط   |