تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

تلویزیون صحنه هایی از فیلم آژانس شیشه ای را پخش می کرد.

به خودم آمدم دیدم صورتم از اشک خیس شده.

شخصیت حبیب و مظلومیتش دیوانه ام می کند حتی برای هزارمین بار

 

**

 

حیف که رزمنده های حاتمی کیا کارشان به اینجا رسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 14:4  توسط   | 

آه و ناله برای شرق

 

همانطور که انتظار می رفت آه و ناله همه شرق دوستان بر اثر توقیف آن بلند شد. من هم دوست داشتم شرق بخوانم. هر چه باشد یکی از حرفه ای ترین ها و معتبرترین روزنامه مخالفان جمهوری اسلامی بود. نمی دانم چرا نخواست که ادامه پیدا کند. مسئولان روزنامه قطعا می دانستند که هیئت نظارت بر مطبوعات روی چه مواردی حساس است. می دانستند از کشیدن کاریکاتور توهین آمیز چشم پوشی نمی شود. این دوستان حرفه ای به خوبی می دانستند چطور می شود تمامیت و سیاست های جمهوری اسلامی را به باد انتقاد و حتی استهزا گرفت اما همچنان به کار ادامه داد.

 یادم می آید در یکی از سرمقاله ها چنان سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل را به سخره گرفته بودند که دهانم باز مانده بود. نه از محتوی که از جسارت و آزادی عمل آنها در نقد و استهزا البته به سبکی کاملا حرفه ای.  در یکی از محورهای سرمقاله به نقل از یک دانشمند می گفت کشورهای ضعیفی که چیزی از روابط حاکم بر جهان نمی فهمند و نمی توانند حقشان را از قدرت های بزرگ بگیرند در سرشان خیال عدالت جهانی می پرورانند تا زیر لوای آن ضعف خود را پنهان کنند ....

این تازه نمونه ای از نقد سیاست ها بود. کم نبود مطالبی که در هر قالب، کل مبانی فکری نظام را زیر سوال می برد.

نمونه ها زیاد است و کسی منکر نیست. سوال من اینجاست که چرا شرق نخواست ادامه بدهد. می توانست اگر می خواست.

تخلفاتی که انجام داد در راستای وجدان بیدار بشری و روشنگری افکار عمومی و  از این شعار ها نبود.

کاریکاتوی که یک الاغ را با یک هاله نور دور سرش در صفحه شطرنج در مقابل یک اسب قرار می دهد، کدام رسالت مقدس روزنامه نگاری را به انجام می رساند که بیانش ارزش توقیف را داشته باشد.

ممکن است  فرض کنیم حرفهایی وجود دارند که اگر شرق آنها را به گوش مردم نرساند پیش وجدان آگاه تاریخ روسیاه خواهد شد و باید آنها را بگوید حتی اگر بمیرد.

تخلفات شرق از این دست بود؟

نبود. بروید بپرسید.

به نظرم روزنامه شرق دچار مشکلاتی شده بود و بهترین راه برای خروج آبرومندانه و عزتمندانه ای که مقدمه یک ورود قوی دیگر باشد، توقیف بود.

از مدتها قبل شاید بیش از یک سال پیش در وبلاگ های طرفدار روزنامه می خواندم که شرق دیگر شرق سابق نیست. چند نفری هم از آن بیرون آمده بودند و با دلخوری هم بیرون آمده بودند. وبلاگ آق بهمن کمی به این موضوع اشاره می کند. فکر می کنم شرقی های حرفه ای تصمیم گرفته بودند توقیف شوند.

شرق دوستان هم دودسته اند. دسته ای که می دانند شرق تصمیم داشت توقیف شود و برای هر چه باشکوه تر و کاربردی تر کردن این توقیف آه و ناله می کنند که مرداب شدیم . مجبورمان می کنند  مثل خودشان غیر مسئولانه برخورد کنیم . بپا خیزیم و از این شلوغ بازی ها که الپر یک نمونه اش را آورده

نوع دیگر شرق دوستان هم مثل مریم عزیز من از سر صداقت برای تنها روزنه امیدشان در این حکومت سیاه، سوگواری می کنند:  

" آقای محترم!!!  اگر صدایمان به جایی نرسید، اگر در خفقان نفسمان بند آمد، اگر دیدیم که چه بر سر انسان و انسانیت آمده و نتوانستیم دم بزنیم، اگر عوامفریبی می بینیم، اگر لغو سخنرانی می بینیم، اگر دیوانه کردن انسان در سلول های انفرادی می بینیم بر سر چه کسی فریاد بزنیم؟ آقای محترم!!! شما پاسخگو هستید؟"

 

من با توقیف شرق مشکلی ندارم چون مطمئنم به زودی از جای دیگری خودش را بازسازی می کند و با کادر و سیاست گذاری جدید کارهای تخریبی اش (نگفتم نقد) را شروع می کند. مشکل من با آه و ناله هایی که در فراغ شرق و آزادی به هوا بلند می شود نیز نیست.

مشکل من با کسانی است که خودشان را دلسوز نظام می دانند یا نشان می دهند اما نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند و به نفعشان نیست که بفهمند نقد دلسوزانه برای جمهوری اسلامی مثل آب برای زندگی است. به پای این نظام و انقلاب و آرمانهای زیبا و متعالی اش خون بهترین فرزندان ایران بر زمین ریخته و هنوز میلیون ها قلب داغدار در کشور ما می تپد. این نظام نیاز دارد نقد شود. مسئولینش باید نقد شوند. سیاستهایش باید به بی رحمانه ترین شکل ممکن نقد شود . گفتم نقد آنهم در درون پارادایم جمهوری اسلامی نه در پارادایم سکولاریسم و لیبرالیسم. نه تخریب و انتقام گیری و ....

می دانم که بسیاری از مسئولین کنونی و قبلی و آینده اصلا اعتقادی به آن آرمانها ندارند و دلشان هم برای نظام نمی سوزد و اگر جلو نقد را میگیرند تنها به منافع کثیف خودشان می اندیشند.

بسیاری هم باور ندارند اگر حکومتی قرار است اسلامی و شیعی باشد پس لاجرم باید از درون نقد شود و این نقد آسیبی که نمی زند هیچ، آن حکومت را رشد می دهد. اصلاح می کند.

کاش صفت زیبای اصلاح طلبی را این آقایان  دودره باز سکولار، مصادره نکرده بودند تا می شد گفت هر کس دلش برای انقلاب می تپد باید اصلاح طلب باشد.

در این فضا نقد خالصانه و دلسوزانه یک آدم از جان گذشته، فهیم  و قوی و صبور و بدون رودربایستی می خواهد. عماد افروغ کمی به این آدم شبیه است. به این می گویند امر به معروف و نهی از منکر واقعی که وقتی از جامعه رخت بر می بندد مثل الان، گند از سر جامعه بالا می رود. مثل الان.

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 20:5  توسط   | 

آپارتمان

 

بیش از دو هفته است دنبال یک آپارتمان خوب می گردیم. هر کدام یک ایرادی دارد. یکی را بساز و بفروش ها ساخته اند و استحکام ندارد اما به شدت گران می گوید. یکی پر واحد و شلوغ است. یکی پنجره هایش توی حلق خانه روبرویی باز می شود. آن یکی اتاق خوابهایش کوچک است. دیگری معمارش گند زده به 180 متر زیر بنا و تا توانسته فضای پرت جا گذاشته و خانه را پیچ در پیچ کرده به طوریکه در هر قسمت از خانه نگاهت بیش از 12 متر نمی تواند دور شود و به دیوار می خورد.

 آن یکی خانه سه نبش است اما چنان پنجره ها را کوچک در آورده انگار زندان هارون الرشید ساخته. یکی دیگر کوچه اش زیبا نیست و آن دیگری بر یک خیابان دوطرفه است. نمای خوبی دارد اما پر از سر و صدا و محلش اداری و تجاری است. یکی دیگر را که خیر سرش معاون وزیر نمی دانم چی ساخته انگار هیچ اطلاعی از تکنولوژی های جدید گرمایش و سرمایش خانه نداشته. برداشته یک انباری وسط آپارتمان درست کرده و یک کولر آبی در آن گذاشته و یکی دو جا را سقف کاذب زده و کانال کولر را از زیر این سقف ها رد کرده . معلوم نیست این دیگر چه صیغه ای است و چه سر و صدای کر کننده ای خواهد داشت.

بعضی آپارتمان هاست که به قول بابا اگر ماهی دو میلیون هم دستی به ما بدهند حاضر نیستیم در آن زندگی کنیم اما می گوید متری یک میلیون و هشتصد هزار تومان! همیشه در حیرتم از آدمهایی که پولشان را بالای چنین جایی می دهند. باید دیدنی باشند.

بیچاره مامان و بابا تقریبا هر روز عصر کارشان این است که بروند آپارتمان ببینند و بعد هم خسته و درمانده برگردند خانه.

متاسفانه اکثر خانه های جدید اصلا بالکن ندارند در حالیکه یک بالکن کم عرض و تعبیه چند باغچه در طول آن می تواند کمبود حیاط و فضای سبز را فقط کمی جبران کند. کاش شهرداری برای حفظ سلامت مردم ساخت بالکن را اجباری کند. من نمی دانم مردم چطور افسردگی نمی گیرند در این آپارتمان ها که چشم اندازش سقف خانه های مردم و کولرها و آنتن های ماهواره و تلوزیون است. شاید برای همین است که هر جا می رویم همه پنجره ها را دو لایه پرده ضخیم زده اند و رویش را هم با رنگهای تیره ای مثل قهوه ای و قرمز تیره تزئین کرده اند.

من که در جا سکته میکنم در این فضا.

خدایا یک رحمی بکن خانه خوبی پیدا کنیم.

خودش می داند بدون گل و گیاه، ما خانوادگی بیماری روحی می گیریم. جانمان بسته است به آنها .

خودش می داند

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 17:56  توسط   | 

دروغ بزرگ

 

پنج سال از سقوط برج های دوقلوی آمریکا می گذرد. روزهای اول همه دنیا به حدی بهت زده بودند که به ذهنشان خطور نمی کرد ممکن است همه اینها یک دروغ بزرگ باشد. آن قدر بزرگ که شاید در طول تاریخ همتا نداشته باشد.

این روزها مدارک و شواهد فراوانی وجود دارد که نشان می دهد حادثه به احتمال قوی عمدی بوده. یعنی دولت آمریکا به دلایل متعدد که بعضی از آنها امروز آشکار شده، برج های دوقلوی محبوبش را به همراه چند هزار آمریکایی قربانی اهداف بلند خود کرده و نه تنها به انسجام بی سابقه ای در ملت آمریکا دست یافته که توانسته پنج سال تمام از قبال این مظلوم نمایی خاک خاورمیانه را به توبره بکشد. ( چه داستان آشنایی.  به هولوکاست شبیه نیست؟)

بندگان خدا اساتید دانشکده عمران جلسه گذاشته بودند که از لحاظ مقاومت مصالح و سازه ها بررسی کنند چه شد که برجهای دوقلو یک هو تمام قد فرو ریختند. جالب اینجاست که دلیلش را هم پیدا کردند.

چقدر تلخ است آدم بفهمد کلاهی به این گشادی تا زیر گلو بر سرش فرو رفته. گاهی اینقدر تلخ است که آدم ترجیح می دهد به کل، قضیه کلاه را انکار کند و دو دستی استدلال هایی را بچسبد که این سالها باورشان کرده بود.

گفته می شود درست یک هفته قبل از فروریختن بمب ها برج های دوقلو طبق یک قرارداد جدید بیمه شده اند که حملات تروریستی را نیز تحت پوشش قرار می داده.

کارشناس شرکتی که سازنده فولاد های برج های دوقلو بوده گفته سوخت هواپیما اگر آتش بگیرد تا دوهزار درجه داغ می شود و این دما نمی تواند فولاد را خم کند. گزارش شده که فولاد های برج از شدت حرارت تابیده و خم شده و تا چندین روز همچنان گداخته بوده است. نوعی ماده منفجره هست که برای انفجارهای هدایت شده و تخریب ساختمان های کهنه به کار می رود و این ماده تا بیش از سه هزار درجه داغ می شود و می تواند فولاد را خم کند.  این کارشناس هفته بعد از اظهار نظرهایش از کار اخراج شده.

بسیاری از شاهدان عینی صدای انفجارهای متعدد را در برج ها شنیده اند که کارشناسان دولتی علت آن را انفجار کپسول های گاز در آشپزخانه های هر طبقه، عنوان کرده اند!

کارشناسان دولت آمریکا گفته اند دو برج در اثر آتش سوزی داخلی آن هم به مدت کمتر از دو ساعت فروریخته اند در حالی که در تاریخ چندین نمونه از آتش سوزی های مشابه  با مدت زمان بسیار بیشر وجود داشته و همه ساختمان را نیز فرا گرفته اما هیچ کدام منجر به فروریختن ساختمان ها نشده و همه آن ساختمان ها ضعیف تر از برج های دوقلو بوده اند. حتی یک بار یک هواپیما به یک ساختمان بلند اصابت کرده و منفجر شده اما ساختمان فرونریخته

یک نویسنده فرانسوی چند سال پیش کتابی  با نام دروغ بزرگ در باره این حادثه نوشت. در یکی از بخشها ادعای آمریکایی ها را به سخره گرفت که اعلام کرده بودند پاسپرت هواپیما ربای عضو القاعده را بر ویرانی های برج ها پیدا کرده اند. هواپیما منفجر شده آن وقت پاسپورت آن جناب سالم بر ویرانه ها پیدا شده.

گفتند یکی دیگر از هواپیماها به پنتاگون اصابت کرد در حالیکه هیچ کس تکه های هواپیما را به چشم ندیده و یکی از شاهدان عینی برای ساکت ماندن تطمیع شده و کسانی که در محل حادثه بوده اند به خصوص نظامی ها، بوی کربیت را به وضوح استشمام کرده اند. کربیت یک ماده منفجره است که بوی خاصی ایجاد می کند و هیچ ارتباطی به ترکیبات سوخت هواپیما ندارد.

می گویند ساختمان سومی که کنار برج ها فروریخته حاوی اسنادی خاص وموی دماغ کاخ سفید بوده. اسمش را در یک برنامه گفت فراموش کرده ام. این ساختمان در فیلمهای ویدئویی که زنده پخش شد قبل از دو ساختمان اصلی فروریخت و علتش این اعلام شد که تکه های انفجار به ساختمان مذکور خورد. چند تانکر سوخت درون آن آتش گرفت و ساختمان فرو ریخت. قبل از برجها. این فیلم دیگر در رسانه ها پخش نشد.

گروه آتش نشانان نیویورک که در محل حادثه بوده اند صدای انفجاری را جدا از برخورد هواپیما ها شنیده اند و احتمال انفجار بمب را به مرکز گزارش کرده اند.

شواهد فراوان است اما نومحافظه کارهای آمریکا به آنچه می خواستند رسیدند با استفاده از تحمیق اکثریت مردم آمریکا همچنان ادامه می دهند. آنها هر وقت احتیاج دارند دوباره حادثه تروریستی می سازند. در جریان جنگ اخیر اسرائیل با لبنان، آخرین نمونه اش اتفاق افتاد. آن اواخر که ارتش اسرائیل شرایط بسیار بدی در لبنان داشت ناگهان یک بمب در خطوط هوایی انگلیس کشف شد و برای یک هفته در صدر اخبار رسانه ها نشست. صلاح نبود بیش از این خبر شکست ارتش اسرائیل تیتر شود.

جالب اینجاست که می گویند هنوز نتوانسته ایم بن لادن را دستگیر کنیم و در غارهای تورابورا مخفی است! معلوم نیست آمریکا تا چه زمانی به او و کارهایش  و فیلمهای ویدئویی اش احتیاج دارد.

خطر ایران هسته ای هم به همین شکل به خورد مردم دنیا داده می شود. طوری که فکر می کنند بمب هسته ای مان را همین الان به سمت اسرائیل نشانه رفته ایم و می توانیم دنیا را نابود کنیم. استاد برجسته یهودی هم ظاهرا احساس رسالت کرده و حاضر می شود در این بازی تبلیغاتی از همه وجه علمی اش مایه بگذارد و اعلام کند که ایران در روز میلاد مهدی موعدشان قصد دارد دنیا را با بمب های هسته ای به کل نابود کند تا منجی شان ظهور کند.

این ها جک نیست. این دروغ های شاخ دار خارج از مرزهای ایران و به خصوص در کشورهای توسعه یافته به راحتی پذیرفته میشود به خصوص وقتی آدم بخواهد یا دوست داشته باشد که چیزی را باور کند. مثل ایرانی ها نیستند که فکر کنند زیر هر کاسه ای یک نیم کاسه هست و هر چه دولت بگوید حتما حقیقتش چیز دیگری است. برای آنها وحی منزل یعنی رسانه .

آن وقت در این شرایط حرفهای آقای خاتمی در آمریکا واقعا جای تامل دارد. گاهی شک می کنم که یا این آدم شعور سیاسی ندارد و نمی فهمد حرفهایش به نفع چه کسانی و چه جریاناتی و به ضرر چه کسانی ختم می شود یا می فهمد و به عمد چنین می کند که اگر اینطور باشد  باز فاقد بصیرت و دوراندیشی و نگاه الهی  است چون توانایی ندارد آینده یک حکومت دموکراتیک را در شرایط کنونی جهان ببیند. تصور می کند این حکومت ایده آلش می تواند مستقل از نظام استکباری سلطه به دنبال منافع ملی ایران باشد و ایرانی را سربلند کند.

کاش دیگر حرف نمی زد.سوهان روح است.

البته جریانهای ضد رژیم این حرفها را هم جزئی از سیاست های ایران می دانند که می خواهد زهر تهدید های احمدی نژآد را بگیرد. نمی دانم. آیا واقعا نظام ما اینقدر سیاستمدار است؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 16:27  توسط   | 

وقتی خدا بخواهد

 

نسرین تلفن زد...

امان از وقتی خدا بخواهد کاری را بکند. چنان قشنگ همه عالم و آدم را به خدمت می گیرد که حیرت می کنی.

آن روز نسرین مجله بود. وقتی کارمان تمام شد خانم ص با ناراحتی تمام گفت: از خانم دکتر فیروزی( کسی که به روش درمان قطع نخاع دست یافت ) وقت مصاحبه گرفته ام اما باید صفحه ام را ببندم.

خیلی ناراحت بود. دوست داشت خودش او را ببیند. از من خواست به جایش برای مصاحبه بروم. من هم از خدایم بود. قرار شد با یکی از همکارها برویم. دیدم کار این دکتر روی سلول ها بوده و نسرین هم دو سال است بیوفیزیک امتحان می دهد و عاشق این مباحث است. خواستم به جای همکار مجله نسرین بیاید.

رفتیم و کلی با خانم کتر دوست شدیم. فهمید که نسرین فوق بیوفیزیک امتحان داده و منتظر نتیجه هاست. شماره تلفنمان را گرفت و قرار شد بعد از نتیجه ها سری به او بزنیم.

نسرین خوشبختانه قبول شد. امروز رفته بود ثبت نام در همان دانشکده IBB . دکتر فیروزی را دیده و آشنایی داده. او هم به خاطر آورده و چنان نسرین را تحویل گرفته که شدیدا به او غبطه می خورم.

برده آزمایشگاهها را به او نشان داده.( نسرین آرزو داشت در آزمایشگاههای بیوفیزیک کار کند.)

به او گفته بیا در تیم تحقیقاتی من!!!!! ( وای خدایا)

مسئول آزمایشگاه بشو و باید از ساعت 8 صبح تا 4 بعد از ظهر اینجا باشی و از موش هم نترسی!!!!! بعد هم خودش گفته که کسی رابه این زودی به آزمایشگاه راه نمی دهند.

نسرین را برده و به چند استاد بیوفیزیک معرفی کرده و گفته برای یک مطالعه برنامه ریزی شده راهنمایی ات می کنم.

از او خواسته که در برنامه های ماه رمضان دانشکده هم شرکت کند

آخر سر هم با ماشین خودش او را رسانده!!!

نسرین می گفت داشتم از خوشی ذوق مرگ می شدم. من هم که شنیدم همین حال شدم چه برسد به نسرین که چندین سال است شرایط  سختی داشته و خیلی از آرزوهایش محال به نظر می رسیده اند.

وقتی خدا بخواهد به کسی خیری برساند همه عالم وسیله می شوند و در خدمت امر خدا قرار می گیرند. چه خودشان بخواهند و چه نخواهند. چه متوجه باشند چه ندانند.

از شرایط فوق العاده ای که برای نسرین پیش آمده خیلی خوشحالم. خیلی زیاد. از کارهای خدا هم لذت می برم به شدت.

الهم الرزقنا....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 18:14  توسط   | 

تهوع آور

 

تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشتم. پسری داشت صحبت می کرد. خط روی خط افتاده بود و....

 به این ترتیب من شاهد گوشه ای از یک زندگی نفرت انگیز و چندش آور در قسمت مرفه نشین شهر بودم.

پسرک شانزده سال داشت و کسی که صدایش را نمی شنیدم یک زن بیست و هشت ساله مطلقه و مادر یک دختر بود. ظاهرا پسرک برای او کار می کند و آدم تور می کند و {....}

زندگی شان و افکارشان و کارهایشان  تهوع آور است. یک لجنزار واقعی.

بدبخت هستند و خودشان خواسته اند که خدا گفته شیطان را بر انسان تسلطی نیست مگر آنها که او را به دوستی می گیرند.

اما مهم این است که آنها لجنزارشان را گسترش می دهند. چطور می شود جلو این را گرفت.

اینطور مواقع معمولا همه بار را روی دوش کار فرهنگی می گذارند در حالی که بسیاری از این آدم های فاسد مگر یک دم مسیحایی زنده شان کند وگرنه مثل ویروس پخش می شوند و قربانی می گیرند.

نمی دانم قانون ما یا قانون اسلام که در موارد ناموسی امر را بر بی گناهی می گذارد و برای اثبات جرایم سنگین شواهد بسیار می خواهد، چه طرحی برای مقابله با این آدم ها دارد. آیا می شود اینها را جستجو کرد و به مجازات رساند؟

اگر نه، آیا باید دست روی دست بگذاریم تا نَفَس متعفنشان همه جا را به گند بکشد؟

جالب این است که طرفداران حقوق زنان، مجازات زنان فاسد را بر خلاف حقوق زن و حق تسلط وی بر تنش می دانند و معتقدند این حوزه خصوصی اوست.

از طرف دیگر همیشه حرف زنهای فاسد مطرح است و کسی از مردهای فاسد حرفی نمی زند و آنها در حاشیه امن به گند کاری شان مشغولند.

می ترسم مثل بسیاری دیگر از قوانین اسلامی، این یکی هم گرفتار تساهل و تسامح شده باشد و با اتهامات نقض حقوق بشر در کشورمان، مصداق چندین باره آش نخورده و دهن سوخته شده باشیم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 16:15  توسط   | 

فوق لیسانس مملکت. راننده تاکسی

 

تاکسی . مسیر خیابان انقلاب

دروازه دولت؟

راننده با نگاهی عمیق من را برانداز می کند و سرش را به معنای تایید پایین می آورد. به نظر پنجاه ساله می آید با موهایی که جو گندمی شده اند. سوار می شوم.

کمی جلو تر یک پسر جوان سوار می شود. راننده با همان نگاه او را نیز برانداز می کند.

پسر کتاب خریده. از کیسه پلاستیکی بیرونش می آورد و جلدش را نگاه می کند. ریاضی مخصوص رشته عمران. راننده نیم نگاهی به جلد کتاب می اندازد.

کمی جلوتر به پسر می گوید: ریاضی می خوانی؟

بله!

- کتابت را دیدم.

البته ریاضی رشته عمران.

- ریاضی تان  نباید سخت باشد. مشتق و انتگرال و ال ان و حد .. کاری ندارد. ساده است.

پسر کنجکاو شده

راننده می گوید: بگذار امتحانت کنم. ال ان ایکس به ایکس چه می شود.

پسر جواب ش را می دهد و می افزاید: البته در ریاضی عمران مباحث تخصصی تر مربوط به رشته مان مطرح می شود.

خیلی بچه است. حتی ظاهرش.

- حالا بگو ال ان ایکس منهای ایکس روی ایکس چه می شود.

بالاخره پسر سوالی را که راننده منتظرش بود، می پرسد:

جالب است شما این چیزها را می دانید. ریاضی تان خوب است ها!

- بله من کلی از این مسئله ها حل کرده ام

پسر مشتاق تر شده.

تحصیلات شما چیست؟

- الکترونیک خوانده ام!!

پسر با احتیاط می پرسد

تا چه سطحی؟

راننده نامردی نمی کند و می گوید:

- فوق لیسانس!!!!

پسر باز هم هیجان زده تر می شود.

جدی می گویید؟ خیلی جالب است. می شود بپرسم کدام دانشگاه؟

- می ترسم بگویم و از من بپرسی چرا راننده تاکسی شده ام.

پسرک با هیجان می گوید: نکند دانشگاه شریف؟؟!!!

راننده با حالتی آمیخته از حسرت و غرور می گوید

- دانشگاه تهران!!! چقدر آن روزها درس می خواندیم . بچه های الان اینقدرها وقت نمی گذارند.

پسرک می گوید: واقعا وضعیت مملکت ما را ببین. هیچ کس قدر نمی داند. مهندس مملکت با این همه تحصیلات باید راننده تاکسی شود. واجب شد شماره شما را بگیرم. ببخشید شما موقعیت کاری بهتری پیدا نکردید؟

- چرا. در یک شرکت بزرگ کار می کردم اما رئیس من دیپلم بیشترنداشت. یک بار دیدم در نامه، الکتریک را نوشته الکترینگ!!! دیگر نتوانستم آن جا را تحمل کنم. آمدم بیرون!!!!!!!

واقعا همینطور است. خیلی جاها آدمهایی که لیاقت ندارند در راس قرار می گیرند.

به استگاه مترو می رسیم. پسر از آشنایی با راننده فوق لیسانس الکترونیک ابراز خرسندی فراوان می کند و پیاده می شود و من هم.

دلم می خواست از پسر بپرسم باور کردی؟ اما دلم برای راننده تاکسی سوخت...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 17:58  توسط   | 

چشمهای معصوم

 

برادرش در سن سیزده سالگی اسکیزوفرنی گرفته . مادرش از همه پنهان کرده و بعد ها بر اساس باور قدیمی "برایش زن بگیر خوب می شود" که فکر می کردند در هر زمینه کاربرد دارد، برایش زن گرفته اند. زنی به دلایل خاص حاضر به ازدواج با او شده اما کاش به همین جا ختم می شد. این زوج استثنایی نمی دانم با کدام عقل بچه دار شده اند و آن هم نه یکی که دو تا پسر!

پس از مدتی مادر طلاق گرفته و حاضر نمی شود بچه هایش را حتی ببیند چه رسد به نگهداری.

تا چند سال مادر مرد بیمار از بچه ها نگه داری می کند و حالا او مرده و عمه بچه ها مجبور شده مسئولیت را بپذیرد.

ناراحتی کمر دارد. برای کارهای اداری بچه ها آمده اما ناخودآگاه درددل می کند.

شوهرش جوانمردی کرده و در این کار همراهی اش می کند اما بچه هایش که ازدواج کرده اند، مرتب در گوشش می خوانند که چه ربطی به تو دارد.

می گوید: از خدا می ترسم و می خواهم دوستم داشته باشد.

اشک در چشمهایش می نشیند

با خودش درگیر است. می خواهد با آنها مهربان باشد اما وسوسه هایی سخت، مانع می شود.

می گوید: گاهی فشارها زیاد می شود. عصبانی می شوم. سرشان داد می زنم و بلافاصله پشیمان می شوم. احساس می کنم آب به آردم گرفته ام و همه زحمت هایم را هدر داده ام.

یکی از بچه ها بیرون اتاق نشسته

صدایش می کند

نه سال دارد. مثل گل می ماند. زیباست. لبخند می زند. لبخندش محجوب است و چشمهایش معصوم.

 دلم می خواهد بغلش کنم.

خانم "ز" از سن وسالش می پرسد و کمی با او حرف می زند. مودب است.

یاد حرفهای عمه اش می افتم که می گوید گاهی سرشان داد می زنم

بغضم می گیرد.

بچه ها حاضر نیستند حتی یک شب پیش مادرشان بمانند

پدرشان در ملاقات های بیش از چند لحظه، کتکشان می زند. او و برادر چهار ساله اش را

بچه های عمه به حضورشان در خانه آنها اعتراض دارند

چقدر بی پناهند این دو کودک

و عجیب است. انگار خدا می خواسته این دو تا روح کوچک به دنیا بیایند. آن هم از دل یک چنین نابسمانی

و مطمئنم که در پناه او هستند اما تقدیر بعضی با سختی ها عجین شده.

هنوز چشمهای معصوم پسرک را می بینم و چیزی در قلبم چنگ می اندازد.

کاش عمه اش دیگر سر آنها داد نزند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 19:56  توسط   | 

گلایه هی خبرنگار صدا و سیما

 

قربانی خبرنگار اعزامی به بیروت از اوضاع افتضاح خبررسانی صدا و سیما می گوید. من نمی دانم اینها کی می خواهند آدم شوند.

تهران گاهي وقت‌ها به مسائل واقعي رويداد توجهي ندارد و دنبال برداشت‌هاي خاص خودش است؛ يعني در تهران تصميم مي‌گيرند از نظر خبري در لبنان چه بايد بگذرد! يا چه گذشته يا چگونه بايد پخش شود كه بعضا اينها مطابق با اصول علمي نيست.

در بعد گزارش‌هاي خبري هم مي‌توانم فلان سوژه را به تهران پيشنهاد كنم. تهران مي‌گويد: اين سوژه را مي‌پسنديم، اين سوژه را نمي‌پسنديم.
بنده روز چهارم يا پنجم حضورم در منطقه، به «صيدا» رفتم و با پزشكي كه از فرانسه آمده بود، صحبت كردم. اين پزشك به من گفت: ما كشف كرديم سلاح‌هايي كه اسرائيل در اين جنگ به كار مي‌برد، سلاح‌هاي جديدي است، به اين دليل كه وقتي اين بمب‌ها شليك مي‌شوند، بلافاصله شهدا سياه مي‌شوند و موهايشان مي‌ريزد.
اين پزشك دانشگاه پاريس مي‌گفت: چنين چيزي را من نديده بودم، نمونه‌هايي از مو و خون را به پاريس فرستادم تا معلوم شود اينها چه چيزي است.
اين را ما كشف كرديم، ولي تهران گذرا و به راحتي از اين موضوع عبور كرد. پس از من، خبرنگار «الجزيره» اين پزشك را پيدا كرد و يك گزارش پانزده دقيقه‌اي از او و موضوعش پخش كرد و بعد اين موضوع همچون بمب صدا كرد كه اسرائيل از بمب‌هاي ناشناخته استفاده كرده است.
ببينيد ما هم مي‌رويم كشف مي‌كنيم، اما معلوم نيست كه چقدر سطح اختيارات ما وسيع است كه آن را بتوانيم نمايش دهيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 18:7  توسط   | 

رهبر خردمند

 

بخشی از سخنرانی رهبر معظم انقلاب 10 سال قبل در جمع دست اندركاران موسيقي صدا و سيما:

«آنچه بر اساس مطالعات خودم مي توانم بگويم ، اين است كه موسيقي در منطقه ما ، براي هدفهاي متعالي به كار نرفته است و اين به خلاف سير موسيقي در اروپاست. مي دانيد كه من به طور طبيعي از جمله آدمهاي غرب ستيزم. چنان كه هيچ ويژگي غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمي كند. در عين حال ، ويژگيهاي مثبت غرب را از روي محاسبه ، تاييد مي كنم. يكي از آن ويژگيها ، مقوله موسيقي است. درست است كه در غرب ، موسيقي هاي منحط وجود دارد. اما در همان نقطه از جهان ، از ديرباز موسيقي هاي آموزنده و معنادار هم بوده است؛ موسيقي اي كه براي گوش سپردن به آن ، انسان عارف واقف خردمند ، مي تواند بليت تهيه كند، در سالن اجراي كنسرت بنشيند و ساعتي ، از آن لذت ببرد. در غرب موسيقي هايي كه گاهي يك ملت را نجات داده و گاهي يك مجموعه فكري را به سمت صحيحي هدايت كرده، كم نبوده است. غرب برخوردار از چنين ويژگي اين نيز بوده و هست.
در شرقي كه راجع به آن گفتم (يعني در محدوده جغرافيايي مورد اشاره) متاسفانه موسيقي از چنين اعتبار و جايگاهي برخوردار نبوده است . موسيقي در اينجا عبارت از آهنگها و آلات و ادوات لهو بوده؛ كه فقها از آن به "موسيقي لهوي حرام" تعبير كرده اند. فرض بفرماييد فلان خليفه ، شبي دچار بي خوابي مي شده است. موسيقي دان ها ، همراه با كنيزكان مغني ، بايستي مي آمدند تا اسباب طرب او را فراهم كنند.....

در منطقه اي كه تاريخ موسيقي ما در آن شكل گرفته است، موسيقي معناي صحيح ندارد. شما بايد به آن معنا و مفهوم صحيح بدهيد؛ و در واقع باعث نجات آن شويد. حرف من با موسيقيدانها اين است كه موسيقي را به سمت معنا و هدف هاي متعالي ببريد؛ هدفهايي فراتر از هدف عياشي فلان عاشق كذايي كه بهمان معشوقه كذايي تر را دوست مي داشته و چون مورد بي اعتنايي وي قرار گرفته و دلش شكسته است، مي خواهد پاي فلان ساز بنشيند و در اثر آهنگ و ترانه سوزناك ، اشكي از ره فراق بريزد! چنين هدفي در استعمال موسيقي ارزشمند نيست. چه ارزشي دارد كه به خواهش دل يك نفر بسازند و بخوانند و بنوازند و آن انديشه رياضي و محاسبه علمي ومنطقي را – كه اعتبار موسيقي است- چنين خوار و ذليل كنند؟! ارزش و هدف و تعالي در موسيقي ، اين نيست . موسيقي متعالي ، موسيقي اي است كه براي هدف متعالي باشد. اگر چنين باشد، آن وقت مي شود موسيقي را پاك ومقدس ناميد. آن وقت مي شود ما هم مثل غربي ها كنسرتي داشته باشيم (عنوانش را مثلا "محفل خوانندگي" بگذاريم، تا اصطلاح غربي به كار نبرده باشيم) كه مردم – اعم از معمولي و متدين – بليت تهيه كنند و براي شنيدن ساز و آواز شما ، به آن محفل بيايند....»

مقاله را به طور کامل بخوانید. رهبر ما یک خردمند واقعی است اما متاسفانه گوش شنوا برای حرفها و نظراتشان کم است یا بسیار با تاخیر فهمیده می شود.

بحث تهاجم فرهنگی شان را دیگر همه می دانند که شاید نزدیک به ۱۵ سال پیش مطرح کردند اما کج فهم ها به برخی مسائل ظاهری منحصرش کردند و از ریشه به کلی غافل شدند.

صحبتهایشان در بحث اسلامی شدن دانشگاها باز منحصر شد به سر و وضع ظاهر استاد و دانشجو و مسجد و غیره و اصلا نفهمیدند منظور آقا چه بود تا دوباره مجبور شدند با طرح بحث جنبش نرم افزاری و نهضت تولید علم و فاصله گرفتن از ترجمه محض آن را توضیح بدهند. حالا هم که روی علوم پایه و نقشه جامع علمی تاکید می کنند.

صبور تر از ایشان فعلا نمی شناسم و بصیر تر و استراتژیست تر. شهادت می دهم به این صبوری در راه آرمانهایشان که آرمانهای ما نیز هست.

دیشب برنامه کوله پشتی با یک پسری صحبت کرد که دکترای انمیشن داشت و ظاهرا سالها خارج از ایران زندگی کرده بود. به شدت لهجه انگلیسی داشت نه از آن مدل ها که ادا در می آورند. به نظرم رسید اگر هم در ایران کاری انجام بدهد کپی کارها و شخصیت های آمریکایی خواهد شد و از این آدم ساخت انیمیشن ایرانی- اسلامی بر نمی آید چون به آن اعتقادی ندارد.

آخر برنامه چیزی گفت که حسابی من را به فکر فرو برد. گفت فضای آدمهای ایرانی و برخی مسئولین با مرام است. با خودم گفتم آیا با کدام مسئول صحبت کرده که چنین چیزی می گوید!

 گفت با آقای خامنه ای چندین دیدار داشتم. {چشم های من گرد شد!} دیدار اول را دوستان زحمت زیادی کشیدند تا جور کردند. فضای دیدارمان چیزی نبود که من تصور می کردم. یک فضای کاملا روحانی بود...

 

کاش قدرشان را می دانستیم..

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 شهریور1385ساعت 8:3  توسط   | 

صبر2

 

صبر یعنی کاری که دکتر فیروزی کرد. همان زنی که به روش درمان ضایعه قطع نخاعی دست یافت.

دکترا نداشت. پروژه اش را جدی نمی گرفتند. اوایل کار یک آزمایشگاه پنج شش متری به او داده بودند اما همین که بوی موفقیت از کارهای او به مشامشان رسید نصف آزمایشگاه را از او گرفتند.

می خواستند از دانشگاه تهران برود و او مجبور بود حتی برای بقایش در دانشگاه مبارزه کند. وقتی خبر این روش درمانی اعلام شد هیچ کس برای او در مرکز تحقیقاتی اش پارچه تبریک ننوشت. شاید خیلی ها ناراحت شدند. دوست نداشتند موفقیت او را ببینند.

بیش از ۱۴ سال روی این طرح کار کرد. به نظر من هر کس جای او بود بسیار بسیار زودتر دست می کشید. او یک زن بود و مادر چهار دختر و معتقد بود تربیت آنها به اندازه جهاد علمی اش اهمیت دارد. نمی دانم چطور توانست مقاومت کند اما کرد.

به این می گویند صبوری و خدا نتیجه اش را تضمین کرده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 19:58  توسط   | 

صبر

 

یک کتاب خواندم از آقای خامنه ای در باره صبر که می گفت

از نظر عامه مردم، صبر به معنی کنار آمدن با ظلم ها و کاستی ها و مشکلات است. آنها به امید اجر و پاداش الهی سعی می کنند این مسائل را تحمل کنند در حالی اسلام آشکارا با این تحمل مخالف است.

صبر واقعی یعنی مقاومت انسان در مقابل هر چیزی که مانع رسیدن به کمال است. خواه این مانع درونی باشد خواه بیرونی.{ این تعریف  را دوست داشتم.}

صبر یعنی انسان بر اساس اعتقاداتش یک مسیری را انتخاب می کند اما دائم با مشکلات برخورد میکند. دیگرانی در مسیر او کارشکنی می کنند. آزارش می دهند. وسوسه اش می کنند که دست بردارد. آدم خسته می شود. احساس می کند دیگر توان ندارد. از رسیدن به هدف ناامید می شود و یا غرایز مختلف مثل علاقه به رفاه و آسایش، شهرت یا قدرت او را دعوت می کند تا مثل دیگران زندگی کند اما این انسان مقاومت می کند

صبر یعنی انسان در مقابل همه اینها مقاومت کند.

در مقابل این صبر است که خدا می گوید

...ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مئتین و ان یکن منکم مائه یغلبو الفا من الذین کفروا...

اگر بیست نفر از شما صبر پیشه کنید بر دویست نفر غلبه می کنید و ....

صبر در عبادات یکی از انواع صبر است.

یعنی با اینکه تمرکز حواس در نماز کار بسیار مشکلی است انسان در مقابل هجوم افکار مزاحم و پراکندگی افکار، مقاومت کند و برای رسیدن به حضور قلب تلاش داشته باشد.

صبر در مقابل گناهان و معاصی از اولی هم مشکل تر است زیرا نفس انسان گرایش زیادی به معاصی دارد.

گاهی هم مصیبت هایی بر سر انسان می آید که خودش هیچ نقشی درآنها نداشته اما خداوند می خواهد قدرت و استقامت روحی آن فرد را افزایش دهد.

اما بعضی از آدمها خودشان به دنبال مصائب خود خواسته هستند. کسانی که در سخت ترین شرایط، مشکل ترین کارها را انتخاب می کنند.

مادرانی که به دست خود جگر گوشه هایشان  را به میدان جنگ می فرستند یا همسرانی که شریک زندگی شان را در عین عشق و محبت و نیاز، راهی جبهه می کنند در حالی که از مصائب شهادت او خبر دارند.

کسانی که جانشان را کف دست می گذارند و برای شهادت می روند اما می دانند که یک عمر جانبازی ممکن است در انتظارشان باشد. راهی بسیار سخت تر و صعب تر از شهادت...

این آدمها صابر هستند.

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین....

 

به خودم و میزان صبرم فکر کردم.

نتیجه شرم آور بود....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 22:35  توسط   | 

 

خودم را با این فکر دلداری می دهم:

«حتما دلیلی دارد که هنوز زنده ام!»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 19:54  توسط   | 

دموکراسی یا مدیریت طولی

 

امروز یک بحث فرسایشی با خانم ص داشتم. درهمایش مشهد دکتر فرهمند پور راجع به اصلاحات حقوقی در مسائل زنان صحبت کرد. گفت در شرایط کنونی بسیاری از احکام اسلام به نظر مردم غیر قابل قبول می آید. مثل حکم مدیریت طولی در خانواده و سرپرستی مرد. در این شرایط ما می آییم و احکام اسلامی را به طرق مختلف طوری تغییر می دهیم یا به آن تبصره و شرط می گذاریم که از زیر آن مدیریت طولی در برویم و به همان دموکراسی در خانواده برسیم که از لیبرال دموکراسی آمده است. در حالی که اسلام اگر چنین طرحی برای خانواده داده قطعا مصالح کلی را در نظر داشته. ما به جای تغییر احکام باید به فکر تغییر شرایط باشیم. البته مثالهایی هم از تغییر شرایط آورد که به تغییر حکم می رسد. مثل ممنوعیت قضاوت برای زن که امروزه قضات اجتهاد نمی کنند بلکه تنها مصداق جرم را تشخیص می دهند و حکم را از روی کتاب قانون می خوانند. پس زنان هم می توانند قاضی باشند.

خانم ص این ها را قبول نداشت و می گفت همه شان دزد هستند که می خواهند حق و حقوق زنها را از آنها بگیرند.

من حرفهای فرهمند پور را تا حدودی قبول داشتم.  

ما امروز طوری رشد کرده ایم که چندان تحمل مدیریت طولی را نداریم و دموکراسی بسیار بیشتر به روحیاتمان نزدیک است اما ظاهرا اسلام چیز دیگری می گوید. اینکه اسلام دقیقا چه می گوید را نمی دانم و شاید همه چیز آنجا پاسخ داده شود اما الان

سوالات زیادی در این زمینه دارم

آیا این مدیریت طولی حکمی کلی است یا استثنا دارد.  اگر مردی قابلیت و عرضه و لیاقت مدیریت را نداشت ولی همسرش داشت آنوقت چه؟

اگر حکم زور داد چه؟

آیا تربیت ما نادرست بوده که تحمل مدیریت طولی را نداریم؟

چگونه باید یک دختر تربیت شود که هم شرافت و عزت نفس و کرامت داشته باشد هم زیر بار حرف  همسری برود که حقیقتا چیزی از همدیگر کم ندارند.

تصور کنید دو نفر هم کفو با عقل و شعور و تحصیلات و اعتقادات یکسان ازدواج می کنند. مثل گذشته هم نیست که زن هشت یا نه سال کوچک تر باشد هر چند دختر ها زودتر عاقل می شوند و این تفاوت سنی به تساوی عقلی نزدیک تر است. یا چنین نیست که زن بی سواد باشد و مرد به دلیل حضور اجتماعی بسیار سرد و گرم چشیده تر باشد.

هر دو در شرایط یکسان بزرگ شده اند. به مدرسه رفته اند. به دانشگاه رفته اند و حتی کار کرده اند.

شما چطور از این دختر می خواهید مطیع همسرش باشد.

می گویند باید الگوی تحصیلی و اشتغال زنان و مردان به دلیل تفاوت های دو جنس متفاوت باشد. قبول است هر چند جای بحث دارد اما این تفاوت در الگو مطلقا نباید به برتری یکی بر دیگری در بهره مندی ها منجر شود بلکه باید عدالت را بیشتر محقق کند. پس این الگوی متفاوت نیز مشکلی را برای اطاعت حل نمی کند.

اینها تنها گوشه ای از سوالات من است.

در مورد ازدواج مجدد و موقت هم به شدت و به حد سرسام آوری سوال دارم که در یک فرصت دیگر مطرحش می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 18:45  توسط   |