تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

یک مغالطه تربیتی خطرناک:

بچه ای به هر دلیل اولین یا حتی چندمین دزدی اش را انجام می دهد. به او می گویند تو "دزد" هستی.

یک دروغی می گوید. مربی به او می گوید "دروغگو"

دروغگو یعنی کسی که از فرط تکرار، دیگر دروغ برایش ملکه شده و معمولا دروغ می گوید. دروغگو نسبت دادن یک خصوصیت عرضی یعنی یک فعل، به ذات انسان است که تاثیر بسیار بدی روی فرد می گذارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 14:39  توسط   | 

قبوله..

 

از وبلاگ طلبه نسل سوم

«حاج آقا، راستش رو بخواین من چند بار تا پشت در اين مسجد اومده بودم، ولي .... ولی داخل نشده بودم ... می‌دونین چرا؟ آخه پيش خودم مي‌گفتم من كجا و اينجا كجا.

اما حاج آقا، مي‌دونین الان برا چي اومدم؟  چند مدت پيش، وسطاي ماه رمضان بود که گناه وحشتناكي مرتکب شدم، شب ميلاد امام حسن بود، بعد از اون گناه از خودم متنفر شدم، كلافه شدم، اصلا آرامش نداشتم، پيش خودم گفتم: من ديگه آدم نميشم، من ديگه هيچ‌وقت اصلاح‌بشو نيستم.

اومدم بخوابم، يادم افتاد امشب شب تولد امام حسنه؛ یه نگاهي به آسمون كردم و گفتم:

«یا امام حسن،....

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 7:41  توسط   | 

آزمون پرلز

 

کمتر کسی را دیده ام که راجع به آزمون های پرلزPIRLS بداند. در حالیکه سال 2001 ایران در این آزمون شرکت کرده است.

این آزمون ها یک مطالعه بین المللی است که توسط انجمن بین المللی ارزشیابی پیشرفت تحصیلی(IEA ) انجام می شود و پیشرفت سواد خواندن را در دانش آموزان 9 یا 10 ساله که معمولا در پایه چهارم ابتدایی هستند، اندازه می گیرد.

بدیهی است که منظورشان توانایی خواندن صرف نیست بلکه می خواهند ببینند دانش آموز تا چه حد مطلب را درک می کند. چگونه از آن استنتاج می کند و چطور می تواند آن را با تجارب خودش مرتبط کند.

یکی از ویژگی های این امتحان بین المللی این است که نمونه گیری آن به صورت تصادفی است و دیگر مثل المپیادهای علمی بهترین های ایران انتخاب نمی شوند.

فکر می کنید نتیجه ایران در آزمون 2001 چه بود؟ رتبه 32 در بین 35 کشور.

از بس که در مدارس ما به حفظ کردن و گرفتن این نمره لعنتی! بها داده می شود.

در کنار سوالات امتحان برگه های نظرخواهی پخش شده تا مثلا رابطه نمره فرد را با نگرش او نسبت به خواندن، وضعیت فرهنگی خانواده، شرایط اقتصادی و ... بسنجند.

بعد از تحلیل نتایج مشخص شده که هر چه نگرش فرد به خواندن بهتر بوده، نمره بهتری کسب کرده است.

می دانید رتبه ایران در نگرش به خواندن چند بوده؟

رتبه 1 درکل دنیا

یعنی حتی از بچه های سوئدی که دراین امتحانات رتبه اول را گرفته اند، بیشتر دوست داشته اند کتاب بخوانند!!

کسی باورش می شود؟

معلوم است که نه. احتمالا بچه های ایرانی فکر کرده اند که اگر اینطور جواب بدهند معلم هایشان خوششان خواهد آمد. تحلیل گران گفته اند نه فقط اینجا که حتی سوالات خود آزمون را نیزطوری پاسخ داده اند که فکرمی کرده اند مصحح سوالات می خواهد. یعنی کاری به فکر و ایده خودشان نداشته اند . تمام حواسشان به گرفتن نمره بهتر بوده.

واقعا ناراحت کننده است.

نمی دانم کی قرار است اصلاح وضعیت اسف بار نظام آموزش و پرورش ما تبدیل به مطالبه عمومی شود. تا چنین نشود امیدی به مسئولین بالایی نیست. می آیند و می روند و فقط سعی می کنند آنجا را زنده نگه دارند.

یک نتیجه جالب دیگر از تحلیل نتایج کل کشورها به دست آمده. درتمام کشورها، نمرات دخترها از پسرها بهتر بوده است

امتحانات پرلز ۲۰۰۶ هم برگزار شد و نتایج محرمانه اش آمده اما تا تحلیل نشود اعلام نمی شود.

آزمون های تیمز هم از همین نوع و مربوط به ریاضی و علوم است. دراین سایت در قسمت طرحهای بین المللی می توانید راجع به آن ها بخوانید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 22:57  توسط   | 

 

مدتی است دارم به سیستم آموزشی حوزه های علمیه فکر می کنم. آن طور که شنیده ام سیستم کارآمدی بوده ولی بعضی شاکی هستند که دارد در تقلید از سیستم دانشگاهی بعضی نقات قوتش را از دست می دهد. باید یک منبع خوب در این مورد پیدا کنم.

یکی از جذاب ترین بخش هایش برای من این است که دانشجو یا طلبه می تواند هر استادی که دوست داشت انتخاب کند. این بی نظیر است! (البته نمی دانم تصورم تا چه حد درست است.)

قسمت جذاب دیگرش مباحثات است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت 5:19  توسط   | 

پراکنده است چون دارم بلند بلند فکر می کنم...

 

مریم حرفهایی راجع به کتاب" استخوان خوک و مرد جزامی "دارد که خواندنی است.

 

**

 

چند روز پیش یکی از استادها برایمان درد دل کرد. درد دلی که از یک رقابت تلخ بین استادان پرده برداشت. ناراحت کننده بود. رنجی که این استاد می برد، کاملا درک می کردم.  از زحمات خالصانه ای می گفت که مطمئنم حقیقت داشت و از استاد دیگری که به نظر او زحمت کمتری می کشید اما وجه بهتری بین بچه ها _از جمله خود من_ داشت.

امان از زندگی که لحظه لحظه اش آدم باید با یک موضوعی درگیر باشد. انگار به وجود آدم سمباده می کشد و زبری ها را می گیرد تا به مرور زمان، صیقلی شود. البته سمباده کشیدن مال مراحل آخر کار است و اگر روح آدم چنان که باید، شبیه به آدمیزاد نباشد، قلم تیزتری لازم می شود.

این استاد آن قدر از نتایج نظر سنجی دانشجوها دلگیر بود که برگه ها را به ما نشان داد و به زبان آورد که چرا نمره اش را بچه ها کامل نمی دهند و به زبان نیاورد که چرا به آن یکی استاد بهتر از او نمره می دهند.

این دلگیری از کجا ناشی می شود؟

آیا عقب ماندن از استاد دیگر، برای او تلخ است یا هدفش آن استاد نیست بلکه جایگاه او نزد بچه هاست. یعنی شخص برایش مهم نیست و کمال آن شخص، مورد علاقه اوست.

شاید دلگیری اش از این است که زحمت هایش نه به اندازه دیگران که حتی کمتر از آنها نتیجه می دهد.

شاید به غلط فکر می کند که بچه ها در انتخاب آن یکی استاد، اشتباه می کنند و درکشان نمی رسد که او بهتر است.

اصلا چرا این موضوعات اینقدر برای آدم اهمیت پیدا می کند.

آیا در اهمیتش اغراق می کنیم یا واقعا مهم است.

اگر جای او بودم چگونه از پس این شرایط بر می آمدم. به چه شکل خودم را دلداری می دادم.

گاهی باید واقعیت را پذیرفت. آن استاد دیگر شاید استعداد بهتری در درک مطالب و انتقال آنها دارد و دیگری هر چه هم تلاش کند به آن مرتبه نمی رسد. آن وقت باید دلش را خوش کند که در حد وسعش تلاش کرده.

آیات متعددی هستند که بر این تفاوت استعداد انسان ها صحه می گذارد و آن را در نگاه خدا به آدمها بی تاثیر می داند. ان اکرمکم عند الله اتقکم.

اما فقط تعداد کمی از آدمها می توانند خودشان را از غصه ناشی از مقایسه های این چنینی رها کنند.

گاهی هم این مقایسه ها الهام بخش است و باعث رشد می شود به شرط آنکه هدف، جلو زدن از دیگری نباشد که آن وقت به حسادت نزدیک می شود. همینطور به علوّ خواهی..

فکر می کنم این حالت هم مورد تایید دین باشد چون گفته می شود مثلا بعضی اوقات صدقه را علنی بدهید تا دیگران ترغیب شوند....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 19:34  توسط   | 

پیچیده در عذاب..

 

رضا رهگذر، همان آقای "قصه ظهر جمعه"، مدتی است هر شب قبل از اذان در تلویزیون یک قصه می خواند به همان سبک قدیمی.

حکایت امشبش از این قرار بود:

علامه امینی صاحب الغدیر می گفت: همیشه این سوال برایم مطرح بود که خدا چگونه شمر را عذاب خواهد کرد. کسی که توانست با آن قساوت،  امام حسین را با لب تشنه به شهادت برساند. یک شب خواب دیدم در جایی بسیار خوش آب و هوا تختی هست و امام علی (ع) بر تخت نشسته اند و من در کنارشان ایستاده ام. ایشان دو کوزه آب به من دادند تا از استخری که در آن نزدیکی بود آب بیاورم. رفتم و کوزه ها را پر از آب کردم اما ناگهان هوا رو به گرمی گذاشت و لحظه به لحظه داغ تر می شد. از دور دیدم کسی می آید و هر چه نزدیک می شود سوزندگی هوا بیشتر می شود. به دلم افتاد که این شمر است. آمد تا نزدیک من رسید. هوا به غایت گرم بود. از من آب درون کوزه ها را خواست. به او ندادم و تصمیم گرفتم به هر ترتیبی که شده مانع او شوم. به من حمله ور شد لذا برای اینکه آب به دستش نیفتد کوزه ها را بر هم زدم و شکستم. آب به زمین ریخت به یک لحظه نکشید که بخار شد و به هوا رفت به طوری که گویا هیچ وقت رطوبتی بر این خاک نبوده. شمر از من جدا شد و به سمت استخر رفت. هنوز به آب نرسیده بود که درختان اطراف استخر خشک شد و آب درون استخر به کلی ناپدید شد. وقتی این شرایط را دید راهش را از سوی دیگر گرفت و رفت.

با رفتن او، شرایط به حالت اولش بازگشت. نزد امام برگشتم و ایشان فرمودند: او پیوسته به همین شکل در عذاب است و حتی اگر می توانست قطره ای آب بنوشد، چنان زهر تلخی در کام او می شد که از هر عذابی برایش دردناک تر بود.

يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ لِلَّذِينَ آمَنُوا انظُرُونَا نَقْتَبِسْ مِن نُّورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءكُمْ

 فَالْتَمِسُوا نُورًا فَضُرِبَ بَيْنَهُم بِسُورٍ لَّهُ بَابٌ بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَظَاهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَابُ ﴿13﴾

 

روزیي كه مردان و زنان منافق به مؤ منان مي‏گويند: نظري به ما بيفكنيد تا از نور شما

شعله‏اي برگيريم، به آنها گفته مي‏شود: به پشت سر خود بازگرديد و كسب نور كنيد!،

در اين هنگام ديواري ميان آنها زده مي‏شود كه دري دارد، درونش رحمت است

و برونش عذاب! (13)

سوره حدید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 17:5  توسط   | 

لوجه الله

 

چه قدر آمریکا می سوزد وقتی با انقلاب های مخملینی که خودش ابداع کرده بود، دارد در لبنان به طرز دردناکی شکست  می خورد.

 سید حسن نصر الله موضع عجیبی گرفته است. گفته که در دولت وحدت ملی، پستی برای حزب الله نخواهد خواست. احتمالا می خواهند قدرت انتقاد را برای خود حفظ کنند و در آینده هیچ بهانه ای به دست مخالفانی ندهند که کمین کرده اند برای بوق کردن گناه نکرده آنها.

 

**

 

گاهی آدمیزاد فکر می کند خیلی مجاهده با نفس کرده و زحمت کشیده و باید خودش را ته دلش تحویل بگیرد که توانسته کاری را برای رضای خدا انجام بدهد.

اما حقیقت این است که اصلا کار کردن برای کسی یا هدفی غیر از خدا نه فایده دارد نه ارزش.

واقعا ندارد. آدم یک لحظه که به قول معروف خون به مغزش برسد می بیند پاک خودش را سر کار گذاشته که داشته برای هر هدف دیگری زندگی می کرده و همه می دانند سرکار بودن چه حس تلخی است.

درد اینجاست که باز هم کار را برای فایده اش می کنیم نه لوجه الله

لوجه الله یعنی آنقدر خدا را دوست داشتی باشی که دیگر حتی فایده کار خالصانه برایت مهم نباشد چون اصلا خودت را نمی بینی که دنبال فایده برایش باشی. همان عشق واقعی که آدمها حرفش را زیاد می زنند و بعضی حتی شمه ای از نوع زمینی اش را تجربه می کنند.

لوجه الله زندگی کردن...

ذره ای نمی فهممش.

و می دانم که چقدر لحظه های عمرم در فقدان این درک عظیم، بی حاصل سپری می شود و بذر حسرت برایم می کارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385ساعت 17:44  توسط   | 

وزن جگر سید حسن!

سخنرانی رضا امیر خانی در اختتامیه جشنواره سلام بر نصرالله

اتاقِ كارِ آقاي سيدحسن نصرالله هم دو پنجره داشت. يكي رو به دريا و يكي رو به جنوب. پس از آزاديِ جنوب، سال 2002 بود به گمانم كه ايشان ما پنج نويسنده را به حضور پذيرفت. در ضاحيه و در مربع الامن و در دفتر كارِ خود. براي‌مان از حمله‌ي كورِ اسرائيل در جنوب گفت و شهادتِ اتفاقيِ يكي از سربازانِ حزب‌الله و درگيري‌هاي مرزيِ آن روزها كه براي مقابله به مثل بود. سيدحسن نصرالله تعريف مي‌كرد:

- همين چند ساعتِ پيش بچه‌ها تماس گرفتند كه روي خطِ مرزي مي‌توانيم يك تانكِ مركاوا را (كه آن روزها بسيار جديد بود) منهدم كنيم. دو سرنشين دارد. به آن‌ها گفتم كه صبر كنند تا دو ساعتِ ديگر كه جيپِ سه‌نفره‌ي گشتِ مرزي از آن‌جا عبور مي‌كند. گفتند چرا؟ تانكِ چندصد‌هزار دلاري دستِ كم ده‌ها برابرِ جيپِ قراضه قيمت دارد!

سيدحسن مكثي كرد و لب‌خندي زد. بعد ادامه داد:

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 21:20  توسط   | 

شاهد عینی از لبنان

 

آقای زائری همان مدیر مسئول خانه و مدتی هم روزنامه همشهری

الان برای ادامه تحصیل در لبنان است و دارد از تظاهرات گزارش می دهد.

دلم از این مدل تظاهرات ها می خواهد. خیلی زیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 18:35  توسط   | 

چرا ؟

 

چطور می شود که اینطور می شود؟

استاد گرامی ما جزوه ای تهیه کرده و از روی آن درس می دهد در حالیکه یکی دیگر از اساتید، یک کتاب بسیار عالی برای همان درس، تالیف کرده اما ما باید آن جزوه را بخوانیم که پراکنده است و چیز زیادی برای یادگرفتن ندارد.

دلم می خواهد بدانم چرا

آیا استاد ما متوجه ضعف منبع درسی ما نیست؟ یعنی نتوانسته تفاوت غنای آن کتاب و این جزوه را درک کند؟ باورش برایم مشکل است. اگر نتوانسته باشد باز هم یک سوال بزرگتر پیدا می کنم. چرا نتوانسته؟

اگر فهمیده که کتاب بهتر است، چرا از آن استفاده نمی کند؟ چون مال همکار اوست؟ نمی تواند خوب درسش بدهد؟ با جزوه خودش راحت تر است؟ برایش مهم نیست ما منبع بهتر را می خوانیم یا بدتر؟

استاد گرامی ما انسان خوبی است. یعنی کسی از او بدی ندیده. توصیف بسیار مبهمی است این خوبی اما به هر حال یک شناخت اجمالی است

آیا او قادر نیست خودش و کارش را نقد کند و ضعف هایش را در بیاورد؟

آیا هیچ وقت قادر نبوده یا الان که سنی از او گذشته ناتوان شده ؟

آیا قاعدتا آدمیزاد درسن بالا قدرت نقد خود و قضاوت صحیح را از دست می دهد؟ آدمهایی را دیده ام که در هر سنی قدرت نقد خودشان را ندارند

چه عواملی باعث می شود آدم این قدرت را از دست بدهد؟

بسیاری از آدمها هم نقاط ضعفشان را می فهمند اما به رو نمی آورند یا مجبورند به رو نیاورند چون نمی توانند رفعش کنند. این آدمها یا سعی می کنند فراموشش کنند یا دائما غصه می خورند یا مسئولیتشان را به شایسته تر از خودشان می دهند یا آنقدر خود شیفته هستند که به دیگران فکر نمی کنند.

بسیاری از آدمها هم از فرط خودشیفتگی یا به دلایل دیگری که هنوز نمی دانم، اصلا نمی فهمند که ضعف دارند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 18:20  توسط   | 

مادر سپید

 

با مادر سپید از نزدیک آشنا شدم. حدودا پنج سال پیش بود که وبلاگش را دیدم و برای مدتی طولانی می خواندم. آن موقع ها نام وبلاگش مادر یک روشندل بود.

روحیه و انرژی بالای ریحانه برای ایجاد تغییرات مثبت در مهد کودک و مدرسه پسرش، من را جذب کرده بود. یادم می آید برای اولین بار بچه های موسسه را برخلاف آیه یاس خواندن های دیگران، برای بازدید از یک باغ وحش برده بود.

از مدتها قبل، یک ماکت از باغ وحش درست کرده بود که بچه ها با لمس آن و شنیدن توضیحات، برای رفتن به آنجا آماده می شدند. نتیجه عالی بود. تقریبا همه بچه ها لذت برده بودند.

 این بار که از نزدیک حرفهایش را شنیدم فهمیدم که چه مشکلاتی با مهد کودک پسرش داشته.

یک مشاور روانی که به جای آموزش دادن به خانواده ها، به دلیل عقده های کودکی خودش( در کودکی کم بینا بوده) برخوردهای بسیار ناراحت کننده ای با خانواده ها داشته و مادرها را می ترسانده که نتوانند کوچکترین اعتراضی بکنند و معلمی که در کمال بی مسئولیتی به بچه ها برچسب های مختلف می زده. مثلا به مادر یک کودک کنجکاو کم بینا گفته پسرت بیش فعال است. به او قرصهایی داده اند که بچه به کل پژمرده شده و گوشه ای افتاده است.  از دل این شرایط سخت، ریحانه جوان کم کم به دلیل جسارت ها و توانایی هایش به رهبری برای مادران سپید تبدیل می شود و به دلیل پی گیری هایش و نامه ای که در روزنامه اطلاعات چاپ می کند، مسئولین بالاتر را از وضعیت بد آن مدرسه آگاه می کند که ظاهرا تا حدودی بر شرایط تاثیر می گذارد.

برنامه های آموزشی برای بچه ها می گذارد و برای آنها گردش های دسته جمعی ترتیب می دهد.

به جز باغ وحش، بچه ها را به همراه مادرانشان به سینما می برد تا فیلم کلاه قرمزی و سرو ناز را ببینند و جالب اینجاست که بچه ها در تمام طول فیلم تکان نمی خورند و به دقت گوش می کنند و موضوع را دنبال می کنند.

بچه ها و خانواده هایشان با دوندگی ها و برنامه ریزی های ریحانه به مشهد می روند.

بچه ها به فروشگاه شهروند می روند و از نزدیک با همه چیز، از خوراکی گرفته تا لوازم خانگی از نزدیک و با اشتیاق، آشنا می شوند.

او می گوید آموزش هایی که در مهد کودک و مدرسه به بچه های روشندل می دهند بسیار ابتدایی است و خانواده ها چند برابر آن را به بچه هایشان می آموزند.

ریحانه و همسرش، حسن را حتی به کویر برده اند و برایش از رنگهای کویر گرفته تا دلیل شکل گرفتن شوره زارهای کویری، توضیح داده اند. او زمین تفتیده را زیر پایش حس کرده و از نمک های شوره زار چشیده.

حسن سه ماه بیشتر نداشته که ریحانه او را برای حرکتهای سریع عنبیه چشمش به دکتر نشان می دهد و دکتر می گوید پسرت نمی تواند ببیند و درمانی هم برای بیماری اش نیست.

می گوید به شدت شوکه شده اما بروز نمی داده تا حدی که اطرافیان فکر کرده اند به دلیل جوانی اش هنوز به درستی نفهمیده چه مشکلاتی در انتظارش خواهد بود.

همین قدرت روحی ریحانه است که بسیار دوست دارم. مشکل را با تمام ابعادش درک کرده و پذیرفته و البته رنج بسیاری در این مدت برده اما همه اش در فکر حرکت رو به جلوست. ناامید نشده. حتی آن سالی که مهد کودک حسن، روز و شبش را به کابوسی وحشتناک تبدیل کرده بود.

حالا هم برنامه های خیلی خوبی برای بچه ها و مادرها در ذهنش دارد که امیدوارم موفق بشود. ذهن خلاقی دارد و ایده های آموزشی اش بسیار موثر تر و فراتر از برنامه های مدرسه است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 18:46  توسط   | 

استخوان خوک و دستهای جزامی

 

"استخوان خوک و دستهای جذامی" اسم یکی از کتاب های مصطفی مستور است که جایزه ادبی اصفهان را برده. امروز خواندمش. قصه ای جذاب با توصیف  و تصویر سازی هایی دوست داشتنی و باورپذیر. قشنگ تر از " روی ماه خداوند را ببوس" و البته کمی شبیه به آن. در این کتاب دومی حرف از وجود داشتن یا نداشتن خدا بود اما در کتاب استخوان خوک، خدایی بود که مثل یک عروسک گردان، همه هستی و از جمله آدمها را حرکت می داد. تعبیر عروسک گردان از سوی شخصیت دیوانه کتاب، شاید به نظر جبرگرایانه برسد اما داستان به دلایل مختلف چنین حسی ایجاد نمی کرد.  تدبیر و مهربانی و هدایت وعدالتی بود که آدمهای ظاهر بین نمی دیدند. آنها فقط عروسک ها را می دیدند و می پنداشتند رها شده اند.

نام کتاب از سخنان امام علی(ع) گرفته شده که می فرمایند دنیای شما نزد من از استخوان خوکی در دستان مرد جزامی، بی ارزش تر است.

ساختار داستانی اش من را به یاد فیلم crash  انداخت. پر از شخصیت هایی که البته تنها ربطشان زندگی در یک مجتمع آپارتمانی و از کنار هم گذشتن های اتفاقی است. حتی تا آخر داستان همینطور جدا از هم زندگی شان می گذرد اما در مجموع گوشه ای از زندگی نوع انسان را نشان می دهند و دست خدا که دائما در کار است. به نظرم کاملا هنرمندانه بدون آنکه اشاره مستقیم داشته باشد، حضور خدا و جابه جایی مهره را در زندگی تک تک خانواده ها به روشنی نشان می دهد.

مجبور بودم داستان را خیلی سریع بخوانم بنابراین ممکن است قضاوت هایم کمی شتابزده باشد اما در مجموع داستان جذابی بود که ارزش خواندن داشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 7:16  توسط   | 

کرسی

 

بچه که بودم یکی از شادی های بزرگ زندگی ام آن بود که زمستان بشود و مادربزرگ کرسی بگذارند و ما برویم خانه شان و همه دور کرسی جمع شوند و ما هم وقتی خوب بازی هایمان را روی مجمع(سینی بزرگ) روی کرسی کردیم و مثل سرسره از لحافش لیز خوردیم در دل این و آن، برویم زیر کرسی و بخوابیم.

آن روزها تلویزیون دوتا کانال بیشتر نداشت که آن هم برنامه هایش ساعت 9 یا 10 شب تمام می شد. درست همانطور که نیل پستمن در کتاب "زندگی در عیش، مردن در خوشی" اش آروز می کند.

بنابراین جعبه جادویی امروز نبود که همه را میخکوب خودش کند. در عوض، جمعی صمیمی بود که از هر سویش دل کودکانه مان  سرشار از گرمای محبت می شد و شامی ساده اما دلچسب و منظره به یاد ماندنی بافتنی بافتن مادربزرگ و ...

نمی دانم گذشته ها با صفاتر بود یا خاصیت کودکی است که شادی هایش آن قدر عمیق و ناب است و تا همیشه در دل آدم نقش می بندد.

شاید هم هردو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 18:45  توسط   | 

 

فیلم روز گراندهاگ را سال پیش شبکه 4 پخش کرد. یک فیلم قدیمی آمریکایی که در زمان خودش داستانی نو و تا حدی تم کمدی دارد. داستان فیلم هیچ وقت از یادم نمی رود. یک گزارش گر هواشناسی تلویزیون که بداخلاق و خودشیفته است، برای تهیه گزارش از روز گراندهاگ به یک شهر کوچک آمریکایی می رود و با بی میلی تمام گزارش را سرهم بندی می کند تا هر چه زودتر برگردند اما هوا طوفانی می شود و مجبور می شوند شب را در همان شهر بمانند. فردا صبح که بیدار می شود دوباره روز گذشته برایش تکرار می شود. همان روز گراندهاگ؛ و فقط اوست که تا ماهها اسیر این روز می ماند در حالی که برای بقیه تکراری نیست. جذاب ترین قسمتش برای من، عکس العمل های گزارشگر است. در ابتدا مطلقا تغییری در رفتار بدش نمی دهد و یک جورهایی با این اتفاق لجبازی می کند اما هیچ فایده ای ندارد. کار به جایی می رسد که خودکشی می کند اما روز بعد دوباره سالم از خواب بیدار می شود. خودکشی اش را اینقدر تکرار می کند که دیگر خسته می شود. مدتی را هم با افسردگی و بی هدفی می گذراند تا اینکه کم کم  آن تغییراتی که باید، کاملا به تدریج و با زحمت زیاد در درونش رخ می دهد تا بالاخره، "فردا" برای او فرا می رسد.

مثل زندگی است که راه فراری ندارد. گاه  تلخی هایش را تا انتها به کامت می نشاند و خردت می کند اما در انتها می بینی هنوز سرپایی. تویی که به خیال خودت آنقدر نازپرورده بودی. اختیاری برای ماندن یا راهی برای برگشتن یا گوشه ای برای پناه بردن نیست. حتی نمی توانی انصراف بدهی و خود را از بازی بیرون بکشی. فرقی هم نمی کند بی تاب و کم طاقت باشی یا صبور و استوار. سختی ها می آیند و می رسند و زخم می زنند و کم کم تغییرت می دهند. یادمی گیری. خودت هم نخواهی، یادت می دهند. بزرگت می کنند. هر عمل و انتخابت، تورا به راهی جدید می کشاند که باید مسئولیت هایش را بپذیری و نتیجه اشتباهاتت را ببینی...

 

دارد کم کم اگزیستانسیالیستی می شود.

فکر نمی کنم آنقدر ها هم بی پناه باشیم. خدایی هست که رحیم است. مواظبمان است. مخصوصا اگر خودمان را به او بسپاریم....

 

افوض امری الی الله

ان الله بصیر بالعباد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385ساعت 15:7  توسط   | 

 

«رحمت به معنای نوعی تاثیر نفسانی است که از مشاهده محرومیت محرومی که کمالی را ندارد و یا احتیاج به رفع نقیصه خود دارد، در دل پدید می آید و صاحبدل را وادار می کند به اینکه در مقام بر آید و او را از محرومیت نجات داده و نقیصه اش را رفع کند.»(تفسیر المیزان ج16 ص264)

 

چقدر معنای این کلمه زیباست. نمیدانستم!

حالا می فهمم (کمی فقط ) این همه خدا از رحمت خودش می گوید یعنی چه.

دلگرم کننده است. آرامش بخش است.

جالب تر اینجاست که خدا می گوید این رحمت را بین دو انسان که به همسری هم در می آیند، قرار می دهم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 19:48  توسط   | 

 

دفعه قبل با ترور رفیق حریری تمام معادلات را به نفع خودشان تغییر دادند و هنوز هم دارند از منافعش بهره می برند.

الان دقیقا در آستانه تظاهرات عمومی حزب الله برای ساقط کردن دولت سینیوره

یک وزیر دیگر از گروه خودشان را ترور کردند تا جلو پیروزی های حزب الله را بگیرند و باز هم سوریه را متهم کرده اند.

با هر تیر چندین نشان می زنند.

چه کار سختی در پیش دارد سید حسن نصرالله!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 17:27  توسط   |