تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

امروز با دکتر کرمی راجع به آسیب شناسی نهادهای تبلیغ دین در کشور صحبت کردم. یعنی او صحبت کرد من گوش دادم. موضوع هیجان انگیزی است برای من.

چون ذهنم پراکنده است، بدون ترتیب، بعضی از نکات جالب را می نویسم.

می گفت بودجه زیادی در کشور فقط و فقط به نام تبلیغ دین خرج می شود و هر چند آمارگیری نشده اما همه ما حس می کنیم و می بینیم که کمترین تاثیری در دین دارتر شدن مردم یا بالاتر بردن کیفیت دین داری آنها ندارد. {در واقع اغلب این بودجه صرف اشتغال زایی می شود. تعریف پروژه برای صرف بودجه و ارائه بیلان کاری. از نزدیک درگیر نبوده ام اما وصف دورادور این بیلان کاری هم حالم را بد می کند.}

یکی از مشکلات بزرگ این حوزه، تصدی دولتی است. بعد از انقلاب، دولت اسلامی بر سر کار آمده و خود را موظف دانسته (به هر دلیل. حتی فرض کنیم به دلایل کاملا خداپسندانه و خالصانه) تا نهادهایی برای دین دار تر کردن مردم تاسیس کند. نتیجه این می شود که مردم، حداقل اپوزسیون، تمام این تلاش ها را حتی اگر خالصانه باشد، در راستای تحکیم پایه های قدرت حکومت، تلقی کنند. از آن سو مردمی که دغدغه دین دارند تصور می کنند دیگر نیازی به حضورشان نیست. یک مثال: هزینه هیئت های مذهبی تا بوده توسط خود مردم تامین می شده اما یک دوره، شهرداری گفت کمک می کنیم. از آن به بعد به جای تقسیم وظایف مرسوم، یکی می گفت نامه بزنیم به شهرداری برای فلان چیز. دیگری می گفت من آشنا دارم فلان امکانات را بگیریم.

 

مشکل بزرگ دیگر این است که نه فن تبلیغ را به درستی می دانیم نه محتوای آن را. این ضعف شامل حال تمام شیوه های تبلیغ می شود. از وعظ گرفته تا ساخت فیلم.

 

مشکل دیگر، قشری گری در تبلیغات دینی است. به خصوص وقتی صدا و سیما وارد این عرصه می شود و می خواهد پیام دینی بدهد. اصولا این دو رسانه از ابزارهای مدرینته است و یکی از خواصش، زمینی کردن پیام ها و رازگشایی از آنهاست در حالی که ماهیت پیام های دینی، قدسی و رمزگونه است.

{نیل پستمن در کتاب "زندگی در عیش مردن در خوشی" خیلی مفصل به این موضوع می پردازد و گلایه می کند از برنامه های مذهبی مسیحی که از تلویزیون پخش می شود و دین را به ابتذال می کشاند.}

دکتر کرمی یک مثال زد که خوشحال شدم بالاخره کسی پیدا شد به آن اشاره کند. نمی دانم برنامه های رادیو جوان را گوش می دهید یا نه. یک دخترمجری هست که اسمش را نمی دانم. یکی دو سالی است معروف شده و اجرایش را خیلی ها می پسندند. مسلط است اما لحن صحبت کردنش شبیه پسرهای لات است. همان سبک در قالبی مودبانه تر و دخترانه تر. حالا تصور کنید او با این لحنش بخواهد پیام دینی بدهد. دکتر کرمی گفت شب شهادت امام صادق بود و رادیو جوان باید! پیام دینی می داد.

این خانم گفت(قریب به مضمون):"آهای! با تو ام. تو که چشات هی این طرف و آن طرف می چرخه. جمع کن این چشما رو "

این پیام دینی رادیو ماست در قالب یک حرکت جوان پسندانه.

 

مشکل بعدی انفعال شدید است. مثلا می گویند الان عصر ماهواره و اینترنت است. دیگر چه کسی می رود پای منبر. دقت نمی کنند که هر ابزاری چه ظرفیت هایی دارد. اصلا آیا اینترنت می تواند پیام دینی ما را چنان که باید منتقل کند و تاثیر بگذارد؟

 

هر کدام از این آسیب ها کلی جای کار و البته نقد دارد. مثلا ابزارهای مدرن را بالاخره باید استفاده کنیم. پیام خوب در قالبش نریزیم چه کنیم. اصلا ممکن است در حالت ایده آل فرضا در حکومت مهدوی این ابزار را حذف کنیم؟ شاید پتانسیل های ناشناخته ای داشته باشد. خلاصه جای فکر دارد.

در مورد تصدی دولتی هم همینطور. وقتی یک دولت ادعای اسلامی بودن دارد بالاخره باید سازو کاری برای حمایت از تبلیغات دینی یا بهتر است بگوییم تربیت دینی داشته باشد.

 

تازه بعد از آسیب شناسی ها باید ببینم چه باید کرد.

 

بد نیست یک نگاهی هم به منابع دینی مان بیندازیم. مثلا داستان تکراری دوران کودکی مان. همان که حسنین(ع) می خواستند به یک پیرمرد بفهمانند اشتباه وضو می گیرد.

کونوا دعاه الناس به غیر السنتکم

و یک حدیث خیلی جالب امروز از دکتر کرمی شنیدم

امام علی می فرمایند: کثره الملامه یوجب اللجاجه

ملامت زیاد، لجاجت می آورد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 21:0  توسط   | 

 

گاهی به نظرم می رسد کار از بلاهت گذشته و مرضی در کار است.

شعر کوچه فریدون مشیری کجایش درباره عشق به خداست؟

"...یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم. پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم. ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه محو تماشای نگاهت!!!!..."

نمی دانم . لابد طرف خیلی با خدا صمیمی بوده .

با هم این حرف ها را نداشته اند.

عجب!

شعر را به سبک شعرهای عارفانه خوانده اند و تدوین کرده اند با چشمهای اشکبار یک مرد مذهبی و تصاویری از مکه و مدینه.

حواستان هست چه کار می کنید؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 17:33  توسط   | 

 

نفیسه به دو کلاس اول و دوم راهنمایی، دینی درس می دهد. گویا بچه های کلاس دوم اخلاق بدی دارند و او می خواهد برای ترم جدید برنامه ای بریزد تا حداقل روی رفع یکی از این رذایل اخلاقی شان، تمرکز کند. می گوید راه عملی برای این کار، به ندرت ارائه شده است. یکی از راهها مربوط به یک فیلسوف غربی است که برای تربیت اخلاقی، قصه گویی را به شدت توصیه می کند. البته فضائل اخلاقی ما و آنها با وجود اشتراک های فراوان، جاهایی هم متفاوت است.

می گویم منابع اسلامی چطور؟ می گوید چیزی که من بدانم نیست.

عجیب است واقعا.

مدارس ما عمدتا یک برنامه عملی ندارند تا حداقل یک صفت اخلاقی خوب به بچه ها اضافه کنند و یک صفت بد را حذف کنند.

موضوع جالبی است که نیاز به تحقیق اساسی دارد. اگر جذبم کرد شاید برای پایان نامه آن را انتخاب کنم.

شاید لازم باشد تربیت در مدرسه را از تربیت در خانه و خانواده و تربیت در جامعه تفکیک کنیم. شاید روشهایش متفاوت باشد . شاید.....

تاثیر هر کدام روی دیگری باید بررسی شود.

نمی دانم.

اگر کسی تجربه ای دارد ممنون می شوم بنویسد.

خودش کسی را تربیت کرده یا مدرسه یا معلم، در تربیت اخلاقی او تاثیر عمیقی گذاشته است.

 

 

پ.ن.

برای همه کسانی که ممکن است مثل این دوست ناشناس من فکر کنند چرا ما حرف از اصلاح رذایل اخلاقی بچه ها می زنیم در حالی که هنوز خودمان سر تا پا عیب هستیم:

خودم را می گویم. قبول دارم که رذائل اخلاقی ام شاید بسیار بیشتر از آن بچه هایی باشد که هنوز حداقل فرصت نکرده اند آن قدر ها آلوده به زشتی ها بشوند اما به نظرم می رسد در شرایط موجود راه بهتری نیست. به هر حال در این نظام آموزشی کسانی باید معلم دینی باشند و اغلب آنها مثل من انسان های معمولی هستند. می شود امیدوار بود که حداقل، این معلم های دینی به همان اندازه که بیشتر از بچه ها عمر کرده اند، در مبارزه با بعضی رذائل اخلاقی که روزی روی نیمکت های مدرسه با خود حمل می کردند، موفق بوده اند یا از یک منظر دیگر، بعضی  فضائل اخلاقی داشته اند یا پیدا کرده اند که می توانند حداقل همان ها را به بچه ها آموزش دهند. این یک کار حداقلی است اما هدف نفیسه می دانم که بیش از این است. او می خواهد از این تجربه، راهی به سوی نظام مند کردن تربیت اخلاقی به عنوان یک آرمان، پیدا کند.

در مجموع این موضوع بحث های زیادی را بر می انگیزد

به عنوان مثال شاید نباید تربیت اخلاقی را در یک درس منحصر کنیم و در عوض تمام دروس و شیوه های تدریس و سیستم مدیریت مدرسه و نظام  آموزشی را در جهت تحقق تربیت اخلاقی، بسیج کنیم.

شاید نباید آن را معلم محور کنیم مبادا مشکلات شخصیتی معلم به عنوان کسی که دارد درس اخلاق می دهد، نتیجه معکوس روی بچه ها نگذارد(چیزی که خودم به تلخی تجربه اش کرده ام و به شدت از آن وحشت دارم.)

و موارد دیگر

 

حدیثی که می خواستم استناد کنم این بود: امام صادق می فرمایند: ایمان مانند نردبانی است که ده پله دارد و مومنین پله ای را بعد از پله دیگر بالا می روند، پس کسی که در پله دوم است نباید به آنکه در پله اول است بگوید تو هیچ ایمان نداری تا برسد به دهمی که نباید چنین سخنی را به نهمی بگوید. پس آنکه از خود پایین تر است از خود دور نکن که بالاتر از تو، تو را از خود دور نکند و چون کسی را یک درجه پایین از خود دیدی، با ملایمت او را به سوی خود بکش و چیزی را هم که طاقتش را ندارد بر او تحمیل نکن که او را بشکنی زیرا هر که مومنی را بشکند بر او لازم است جبرانش کند

اصول کافی(3/74).

از این حدیث نکات فراوانی را می توان برداشت کرد. نکته مورد نظر من ارائه مجوز بود برای کسی که خودش کامل نیست اما وظیفه دارد آنکه یک پله پایین تر است، بالا بکشد.

هر چند ممکن است تعدادی از شاگردان کلاس از لحاظ ایمان بسیار بالاتراز معلم نوعی ما باشند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 0:22  توسط   | 

 

 

من شدیدا نوشته های خانم عرفان نظرآهاری را دوست دارم. همیشه اولین چیزی که در چلچراغ می خواندم مطالب کوتاه او بود. بعضی هایش فوق العاده اند و این یکی فقط قشنگ است.

این را هم بخوانید. برای شما جا نداریم

در سایت نور و نار کارهایش را می گذارد. لینکش در پیوند های من هست.

جنگجوی کوچک خدا
عرفان نظرآهاری

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می‌توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می‌توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می‌توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می‌گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

پشه می‌گفت: آدم‌ها فکر می‌کنند تنها آنها می‌توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می‌کنند و نمی‌دانند که مورچه‌ها هم می‌توانند به بهشت بیایند. نهنگ‌های غول پیکر و کلاغ‌های سیاه، گوسفندها و گرگ‌ها هم همینطور.

یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه‌ی نخ نما هم می‌تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.

پشه‌ها زود به دنیا می‌آیند و زود از دنیا می‌روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می‌خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال‌های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
سه روز از زندگی‌ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می‌خواست پشه‌ای باشم؛ مثل همه‌ی پشه‌ها. دلم نمی‌خواست دور آدم‌ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی‌شان لذت ببرم. دلم نمی‌خواست شب‌ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم‌ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...

دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می‌خندیدند، بادهای تند و تیز به من می‌خندیدند.
تنها خدا بود که به من نمی‌خندید.
و من دعا می‌کردم و تنها او را صدا می‌کردم.
تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه‌ی پرهیزگارم. می‌خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.

گفتم: خدایا! کاش می‌توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می‌خواست می‌توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
خدا گفت: تو می‌توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
آدم‌ها هرگز گمان نمی‌کنند که پیشه‌ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.

نمرود را دیدم، بی‌خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی‌اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
و می‌شنیدم که نمرود نعره می‌زد و کمک می‌خواست. و می‌شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می‌دانستم که هیچ کس نمی‌تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
و نمرود ساعت‌ها بود که از پای درآمده بود.
من مرده بودم و دیدم که فرشته‌ای برای بردنم آمد.
فرشته مرا در دست‌های لطیفش گذاشت و گفت: "تو را به بهشت می بریم، ای پشه‌ی پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت."
*
و حالا قرن‌هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می‌توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 14:0  توسط   | 

 

برای تبرک

نام آن دردانه هستی را می آورم 

 

 و هیچ نمی توانم از او بگویم.....

 

سکوت

و شرم...

 و دلی پر از آرزو

برای شیعه شدن

همان شیعه ای که دلش تنگ او می شد.

 

 

*

 

روز غدیر می گویند عید بزرگ شیعیان است اما هیچ وقت نتوانسته ام از ته دل شاد باشم.

هنوز چند ماه بیشتر از این بیعت نگذشته بود که فاجعه سقیفه را رقم زدند و آن داغ بزرگ را بر دل تاریخ گذاشتند که تا امروز آتشش زبانه می کشد.

روایت کرده اند که روز غدیر پس از آنکه پیامبر از مسلمین برای علی بیعت گرفت ابلیس نزد رسول خدا به صورت پیرمرد خوش برخوردی آمد و عرض: یا محمد، چقدر کم هستند کسانی که بر آنچه در باره پسر عمویت علی گفتی با تو بیعت کردند.

این آیه نازل شد:

 

وَلَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلَّا فَرِيقًا مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ ﴿20﴾

 

(آري) به يقين ابليس گمان خود را درباره آنها محقق يافت كه همگي از او پيروي كردند جز گروه اندكي از مومنان! (20)

سوره سبا

 

 

*

 

پ. ن. من از ولایت هیچ چیز نمی دانم. هم نمی دانم هم نمی فهمم. چیزهایی شنیده ام. که اولیا واسطه فیض خداوندند. که زمین نمی تواند از وجودشان خالی باشد و ...

فکر می کنم فهمیدنش نه فقط دانش که ظرفیت دل می خواهد و من مدتهاست عزای دلم را گرفته ام که اندازه یک انگشتانه جا دارد.

شادی عید ولایت را این دل نمی فهمد.

برای همین است که بی راهه گریز می زند به سقیفه.

دل بیچاره من!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 18:39  توسط   | 

 

چقدر مکّارند آنها و چقدر ساده لوح هستند گروهی از هم کیشان ما.

چنان سناریوی اعدام صدام را نوشتند که از لاشه او هم کمال استفاده را ببرند. اعدام این جنایتکار را تا حد یک انتقام گیری شیعه از سنی، تنزل داده اند.

وقتی فیلم اعدام او پخش شد تعجب کردم که چرا فیلم اینقدر می لرزد. مثل شرایط جنگی که فیلم بردار در حال فعالیت است یا مثل فیلمی که مخفیانه گرفته شده تا پشت پرده های اعدام را برای جهان مثلا فاش کند.  بر اساس صداهای فیلم آماتوری، کسانی که با چهره پوشیده حکم اعدام را اجرا کردند چند بار نام مقتدی صدر را برده اند و همینطور نام ایت الله صدر. هنگام مرگش هم به قول شبکه ضد شیعه الجزیره صلواتی به سبک شیعیان فرستاده اند و بد بیراه هایی نثارش کرده اند. جناب صدام هم ظاهرا شهادتین گفته اند پیش از مرگ که یعنی آمرزیده شده اند. گفته می شود مرگ او در روز عید قربان، توهینی به مسلمانان به خصوص سنی ها بوده.

 

کاش حداقل ما به عنوان یکی از اصلی ترین مدعیان اعدام او، به جای ابراز خرسندی صرف از اعدامش، فکر می کردیم چه موضعی بگیریم که زهر این برنامه ها کمی گرفته شود.

همه چیز چنان طراحی شده که خوراک یک دعوای مفصل را برای مدتها فراهم کند و هم کیشان ما چه شیعه و چه سنی چه راحت بازی می خورند و اصلا هم نمی فهمند بازی گردان ها دارند قاه قاه به ریششان می خندند. دولت فخیمه عراق که اکثریتشان شیعه هستند نباید کمی تدبیر می کردند برای حکم اعدام و نحوه اجرای آن؟ آیا دستشان کاملا بسته بود یا ساده لوحی کردند.

 

فلسطینیان عزیز برای صدام غصه خورده اند که" صلاح الدین" زمان از دست رفت!!! آنها برای زرقاوی هم مجلس ختم گرفتند.

یک عرب سعودی در چت روم اسلامی می گفت عرب قهرمانش را از دست داد!!

 

*

پ.ن۲: فاطمه از فضای رسانه ای انگلستان می گوید:

اخبار ایران خیلی پی گیر عکس العمل های خبرگزاری های خارجی فکر نکم شده باشد. این جا ان چنان جنگ روانی به راه انداخته اند که فعلا اخبار دیدن و اخبار خواندن یکی از زجر اور ترین کارها برایم شده!
اکثر اخباری که پخش می شه( از تلویزیون -شبکه های اخباری که فقط رو ماهواره ها هستند به کنار) اصولا همه شان وقتی حرف از صدام و مرگش می زنند زود یاداوری(!) می کنند که بله در روز عید مسلمین کشته شد. بعد خودشان برای خودشان تحلیل می کنند که این از دو جهت مهم است چون می تواند نشان از این باشد که شیعیان دنبال انتقام بودند و مرگش برایشان حکم عیدی داشته! و یا این که این عید از مهم ترین اعیاد مسلمین است و خیلی بر این باورندن که مرگ در چنین روز مبارکی نشانه خوبی است ( یعنی این به نفع صدام و صدامیان شد!)!! می بینید چه چیزهایی می گویند!؟؟؟ بعد از ماجرای حج وارد مرحله دوم می شوند. اصولا یک طرفدار صدام را می اورند و تا می تواند حرف مفت می زند که بله خیلی ها او را شهید می بینند. و امریکا به خواست شیعه ها اون رو تحویل داد تا اعدام بشه و ...بعد نوبت تحلیلگر مسایل سیاسی است. که طبیعتا پای ایران را وسط می کشد که الان ایران از عراق بیشتر از این اعدام سود می بره و بله خودتان هم دیدید که اسم مقتدا و ایت الله صدر را اوردند و اعدام صدام اصولا برای این بوده که شیعه ها از سنی ها حالگیری کنند ..بعد هم یکی از این حقوق بشری ها را می اورند که بله دیگه. به صدام در ان لحظات توهین شده بود. این اصلا انسانی نیست. ما مرگ را برای هیچ کسی نمی خواهیم. اعدام چیز خیلی بدی است. حتی برای صدام! و یک سری حرف های مفت دیگر. بعد هم یک سیاست مدار می اورند . ایشان هم از این که چرا دولتشان که مخالف اعدام است , ولی مخالفتی با اعدام صدام نکرده اند گله دارد و بسیار هم ناراحت است. !!!!

بعد برای این که نشان دهند واقعا بی طرفانه (!) خبر پخش می کنند می رود سراغ مردم . مردم هم که همه انسان دوست , از اعدام ابراز ناراحتی می کنند .شیعه ای که می اورند یا اصولا بلد نیست حرفی بزند یا این که همه اش می گوید فصل جدیدی برایمان شروع شد. نامردها حتی از حمله عراق به ایران و کویت و حملات شیمیایی حتی چیزی نمی گویند.
نتیجه هم این شده که 1-شیعه ها خشن و انتقام جو هستند.2- حکم اعدام به تایید نوری مالکی بود که شیعه هست !3- صدام غیر منصفانه کشته شد!

الان در حال حاضر جو حاکم بر مطبوعات بر علیه شیعیان است.

 

"خیلی درد دارد."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 21:49  توسط   | 

صدام تمام شد

 

صدام را دار زدند.

چهره اش در فیلم، آرام بود وقتی طناب را دور گردنش محکم کردند.

مرد بدون آنکه در محاکمه اش ذره ایی پای آمریکا و دیگر متحدان قدیمی اش به میان بیاید.  

اولین پرونده ای که از او مطرح شد کشتار جمعی شیعیان یک روستا بود و به خاطر همان به اعدام محکوم شد و سر و ته همه چیز به مضحک ترین شیوه ممکن به هم آمد.

هشت سال جنگ علیه ایران؛ سلاح های میکروبی و شیمیایی. کشتارهای فجیع کردها و شیعیان. همکاری های آمریکا و شوروی و اروپا با او و ...

فکر می کردم صدام از روی انتقام گیری هم که شده در جلسات دادگاهش این آمریکایی ها را رسوا کند. فکر می کردم اگر نمی کند به این دلیل است که با او معامله کرده اند و وعده ای داده اند که ساکت مانده

نمی دانم چرا هیچ چیز نگفت.

شاید قرار نبود حتی یک کار مثبت در کارنامه اعمالش ثبت شود.

چقدر همه چیز مضحک و تلخ است.

*

من از شنیدن این خبر فقط تاسف خوردم برای اطلاعاتی که با خودش به گور برد. خوشحال نشدم. نمی دانم حس خانواده های شهدا و جانبازانمان چیست اما این را می دانم که مرگ او نمی تواند التیامی بر زخم های قربانیانش باشد.

خوب است که قیامتی هست

 

*

لیبی برای مرگ صدام سه روز عزای عمومی اعلام کرده. این خاندان قذافی رسما روانی هستند.

 

*

ظاهرا گروههایی از عراقی ها ریخته اند در خیابان از شادی اعدام صدام. می گویند منع کسی را نکنید که به سرتان  می آید.... خدا نخواهد این همه ذلت را برای یک ملت....

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 18:23  توسط   | 

 

درختنها  انگار شکوفه کرده اند.

بهار هم نمی تواند این همه زیبایشان کند.

روی تک تک شاخه های نازک، دانه های برف آرام گرفته اند.

چقدر این همه سپیدی چشم نواز است.

اگر درخت نبود برف نمی توانست این همه زیبایی خلق کند.

 

 

 

*

 

سریال باغجه سبزیجات یادتان هست؟ همان که اولش یک شیر به اسم جعفری، با یک غرش صفحه کاغذی را پاره می کرد و سرش را می آورد بیرون. همان که یک سگ خیلی بامزه به اسم شوید داشت و احمد آقالو به جایش حرف می زد. شوید همه اش دنبال دمش می گشت.

آقای ریحان. خانم برگ بو. خانم رزماری. خانم گل مریم و

پیازچه ها. چند تا شاگرد و یک معلم که با صدای وارفته ای می گفت پیازچه ها به صف

هر وقت پیازچه های سبزی خوردن را پاک می کنم یاد آن برنامه می افتم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 21:23  توسط   | 

معلم های دینی من

 

از معلم های دینی دوران راهنمایی ام متنفر بودم. یکی شان که معلم دینی و قرآن و فارسی و املا و انشا و تاریخ و اجتماعی و هنر!!!!! بود. می رفت پای تخته یک مبل می کشید به غایت زشت. رویه مبل را هم چهارخانه می کرد. می گفت از روی این بکشید. نقاشی ام خوب بود. همیشه زنگ هنر را دوست داشتم اما کلاس او اشکم را در می آورد. مدتی می خواستم به خاطر او و فقط به خاطر او ترک تحصیل کنم.

نفر بعدی فقط دینی و قرآن درس می داد. مسن بود. اخلاقش خوب نبود. مقنعه چانه دار سر می کرد. برای خانمهای محله شان جلسه می گذاشت. (نخواستم بگویم خانم جلسه ای بود چون بین خانم جلسه ای ها آدم های بسیار باسواد و ارزشمند هم کم نیستند.) اصرار داشت قرآن را با ترتیل بخواند. بد می خواند. از قرآن خواندش متنفر بودم. آنقدر زیاد که دلم می خواست یک بلایی سرش بیاورم. چند بار نیمکتم را ساعت او عوض کردم و رفتم ته کلاس و سعی کردم تمام مدت از پنجره بیرون رانگاه کنم یا نقاشی بکشم تا صدایش را نشنوم. میزان نفرتی که سر کلاس او تجربه می کردم قابل وصف نیست. تمام حواسم به این بود که نگاهم به نگاهش نیفتد. یک بار آمد بالای سرم و گفت: به نظرم شما خوشت نمی آید من قرآن می خوانم.

خوشحال بودم که بالاخره فهمیده اما آنقدر شجاع نبودم که بگویم بله. با صدای ضعیفی فقط گفتم نه.

بعضی از بچه های کلاس در جلسات خانگی اش شرکت می کردند. گاهی سر کلاس تبلیغش را می کرد.

از دینی درس دادنش چیزی یادم نیست اما مطمئنم که دوست نداشته ام.

 

جذابیت هایی معلمان دینی برای من به مدرسه ختم نمی شود. همان دوران راهنمایی دو نفر از دوستان صمیمی ام به یک کلاس قرائت قرآن می رفتند. معروف ترین استاد شهرمان. آقای ...

من هم به هوای آنها چند جلسه شرکت کردم و همان کافی بود تا سالها نفرت من را از کلیه کلاسهای قرآن تضمین کند.

سال اول دبیرستان هم معلم دینی ام اصلا دوست داشتنی نبود. معلم های دیگری هم بودند که دوستشان نداشتم اما روی معلم های دینی حساس تر بودم. نمی دانم آن روزها دلیل حساسیتم چه بود.

سال دوم دبیرستان اوضاع کمی بهتر شد. سال سوم مدرسه ام و شهرم عوض شد و برای اولین بار یک معلم دینی عالی داشتم.

 خانم انوریان.

 برای اولین بار از ساعت دینی لذت می بردم. سر کلاس ها عرش راسیر می کردم. هم شخصیت بسیار جذابی داشت هم عالی درس می داد.  روان شناسی خوانده بود اما به الهیات و تفکر فلسفی در حدی که ما نیاز داشتیم مسلط بود. یادم می آید یک بار ازمن درس پرسید. هر چه جواب می دادم باز می پرسید چرا. سوال ها از سطح کتاب گذشت و عمیق تر شد و من مجبور شدم همان موقع فکر کنم و جواب را پیدا کنم. کاری که به ندرت در کلاس های دوران ما اتفاق می افتاد. لذت این ریشه یابی را هنوز حس می کنم. سر کلاسش بحث های بسیار جالبی می شد. بچه ها آزادانه سوال می پرسیدند. یک بار برایمان سوره قیامت را خواند و معنی کرد. باز هم برای اولین بار، قرآن برایم معنا پیدا کرد و دلم را لرزاند.

 

در دانشگاه، خدا سنگ تمام گذاشت. یک رزق معنوی عالی برای آن دوران. استاد بانکی یا مهندس بانکی و اخیرا دکتر بانکی، بی نهایت به گردن من و باقی دوستانم حق دارد. همیشه خودم را مدیون او می دانم.

 

معلم دینی بودن مسئولیت بی نهایت سنگینی است. در سطح پایین تر ظاهر دینی داشتن هم اینچنین است. رفتار این آدم ها به دلیل ادعای ضمنی شان به دین داری و البته به دلیل فضای ریاکاری و نفاقی که بعد از انقلاب در کشور ایجاد شد، به شدت زیر ذره بین است.

من که ضربه اش را خورده ام از جانب خودم نگرانم. نکند ناخواسته همان شود که نباید...

 

*

 

گذشته از شخص معلم، بحث تعلیمات دینی و محتوای کتابها و تناسب آن با سن دانش آموزان و شیوه های تدریس و اهداف تعریف شده و بسیاری موارد دیگر، به شدت محل چالش و نگرانی است. تجربه این بیست و هشت سال نشان می دهد باید یک تجدید نظر اساسی داشته باشیم. سعی می کنم در پستی دیگر به ذهنیاتم در این زمینه یک نظمی بدهم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 2:11  توسط   | 

 

پیر شده اند.

موهای سپید، پوست پر چین و چروک، درد پا و زانو و کمر، روحیه حساس ....

 

وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ

 

أَفَلَا يَعْقِلُونَ

 

دوستشان دارم. هر بار که مهمانمان می شوند، سیر نگاهشان می کنم. در آغوششان می گیرم. دستهایشان را لمس می کنم. گرم ترین لبخندهایم را به روی آنها می زنم. می ترسم آخرین بار باشد.

یکی دو بار است به شوخی جدی جدی وصیت می کنند و از مرگ حرف می زنند. 

-طلاهایم را گذاشته ام فلان جا تا بعد از من برایم نماز و روزه بخوانند.

- نمی دانم خدا چه معامله ای با ما می کند.

- آنجا کس و کار زیاد دارم. بچه هایم...

داغ دیده اند. زیاد. یکی دوتا سه تا ... بچه ... نوه ...

کار خداست دیگر

یک بار برایم گوشه ای از مشکلاتشان را تعریف کردند. مانده بودم آدمی زاد مگر چقدر توان دارد.

سرم را می گذارم روی شانه شان. اشکهایم مخفیانه می ریزد. از خدا خواهش می کنم با آنها مهربان باشد. خنده ام می گیرد از خواهش خودم. او که بی نهایت مهربان تر است با بنده هایش از آنچه در تصور من می گنجد. همان خدایی که در روز جزایش " فمن یعمل مثقال ذره شر یره". همان خدایی که "رئوف بالعباد" است و "یعفو عن الکثیر". همان خدایی که بنده اش را  عجیب در خوف و رجا نگه می دارد.

همان خدایی که نشان بنده های جوانش می دهد آخر خط کجاست.

 

کل نفس ذائقه الموت....

 

افلا تعقلون...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 16:4  توسط   |