تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

 

«....

ای بندگان خدا

هم اکنون به اعمال نیکو بپردازید

تا ریسمان مرگ بر گلوی شما سخت نشده

تا روح شما برای کسب کمالات، آزاد است

تا بدنهایتان سلامت و راحت دارد

و می توانید مشکلات یکدیگر را حل کنید

هنوز مهلت دارید

و جای تصمیم و توبه و بازگشت باقی است

عمل کنید پیش از آن که در تنگنای وحشت و ترس و نابودی قرار گیرید

پیش از آنکه مرگ فرا رسد

و دست قدرتمند خدای توانا شما را برگیرد»

 

وقتی امام علی علیه السلام این خطبه را خواندند بدنها به لرزه در آمد و اشک ها سرازیر شد و دل ها هراسان. از همین رو غرا نامیدندش

 

"فراز آخر"خطبه غرا(83)

 

 

 آرزوی محال. کاش آنجا بودم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 13:51  توسط   | 

 

مدتها بود این همه ستاره ندیده بودم. فراموش کرده بودم که خدا آسمان شب را چنین سحر انگیز آراسته.

جاده اصفهان- تهران را دوست دارم.

جان می دهد برای فکر کردن. از تهران که بیرون می آیی، روح، گویا فشاری شدید از رویش برداشته اند، منبسط می شود. جریان فکر، آرام می شود. دیگر بریده بریده و پریشان نیست. ژرف می شود و چشم ها نیز.

همه چیز در دوردست هاست. خط افق پیداست و آسمان تا زمین پایین آمده.  تازه آنجا می فهمی چرا گنبد مینایش نامیده اند.

آرام آرام غروب می شود. آسمان رنگ به رنگ می شود تا شب.

و شب پرده می کشد برهمه چیز. تو می مانی و خودت و خدا.. شبهای بیابان همیشه چشم هایم را تر می کند. به خودم می آیم. می بینم کجا ایستادم. لحظه ای بیرون از رود پر خروش زندگی. به کجا می روم.

و من خفت موازینه ....

می ترسم. محزون می شوم. آرام می شوم.  شاد می شوم. تمام حس های متضاد.

و فهمیدن و ادراک در حدی که روحم کشش دارد

شبهای بیابان را دوست دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 22:4  توسط   | 

نوستالژی سیاسی

 

از وبلاگ دغدغه هایم:

از نوشته های یک محقق(عبدالله شهبازی):

اجمالا عرض کنم که در روانشناسی اجتماعی مردم ما، و سایر ملتها، پدیده ای بنام "نوستالژی سیاسی" وجود دارد. یعنی، مردم ناراضی از وضع موجود نسبت به گذشته تلقی مثبت نوستالژیک پیدا میکنند.
در دوران اولیه حکومت قاجاریه، تا زمان فتحعلی شاه، "نوستالژی صفوی" در ایران رواج داشت یعنی مردم ناراضی از وضع موجود حسرت دوران صفویه را می خوردند. این نوستالژی در حدی بود که تا زمان فتحعلیشاه پادشاهان قجر برای خود تبارنامه ساخته و خویش را از نسل صفویه معرفی میکردند. از زمان فتحعلیشاه و با آثاری چون رستم التواریخ بود که حرکت فرهنگی برای تخریب یاد و خاطره دوره های صفوی و زندیه آغاز شد.
در دوران پنجاه ساله سلطنت ناصرالدینشاه، مردم ناراضی از وضع موجود حسرت دوران فتحعلیشاه را میخوردند و آن زمان را "عصر خاقان مغفور" می نامیدند.
در دوران نابسامان و منحط مظفرالدینشاه و احمدشاه و سپس رضاشاه مردم ناراضی از وضع موجود دچار "نوستالژی ناصری" بودند و با حسرت از "عهد شاه شهید" یاد میکردند که به دیدشان دوران ثبات و آرامش و بهروزی بود.
بعدها، نوستالژی رضاشاهی در ایران رواج یافت.
واقعیت چیز دیگری است. به نظر بنده، که میتوانم درباره آن صدها برگ بنویسم، دوران رضاشاه بزرگترین ضربه را بر رشد جامعه ایرانی وارد کرد و تمامی نابسامانیهای پسین مولود این دوران است

{خودم: نور به قبرش ببارد را که شنیده اید. وقتی صاحب نوستالژی یک آدم معمولی است فقط می خندم اما وقتی ظاهرا یک روشنفکر است قلبم به درد می آید}

*

 زونیس جامعه شناس آمریکایی مینویسد: عجیب است که ایرانیان هیچگاه خود را با کشورهای مشابه خویش و همسایگان خود مقایسه نمی کنند بلکه فقط خود را با آمریکا مقایسه میکنند. و میزان رشد و پیشرفت خود را با آمریکا و اروپای غربی می سنجند!

{خودم: این موضوع به شدت صحت دارد و معمولا باعث ناامیدی و احساس حقارت در ایرانی ها می شود.}

*

پسرم دوستی دارد فرانسوی که تحصیلکرده کره جنوبی و آشنا با آسیای جنوب شرقی است. به کره شمالی نیز سفر کرده.زمانی به تهران آمده و میهمان ما بود. پرسیدم: تفاوت مردم ایران با مردم آسیای جنوب شرقی چیست؟
گفت: "تفاوتی عجیب در روانشناسی مردم دو منطقه وجود دارد. در آسیای جنوب شرقی نارسایی بسیار زیاد است ولی مردم در تمامی مسایل خود را مقصر میدانند. ولی در ایران مردم در همه چیز حکومت را مقصر میدانند حتی در مسایل عادی که هیچ ربطی به حکومت ندارد؛ و خود را مبرا از هرگونه تقصیر و مسئولیت."

منبع اصلی نوشته های جناب شهبازی

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 7:59  توسط   | 

 

سخن حکیمانه یعنی کلام امام خمینی. ساده و عمیق و تاثیر گذار. می گویند کسی که چهل روز برای خدا خالص باشد چشمه های حکمت از قلبش می جوشد و به زبان جاری می شود. همیشه مبهوت سادگی و عمق و جذبه کلام او هستم. جذبه ای که از یک روح متعالی نشئت می گیرد. از خدا که می گوید گویا خدا را درونم حاضر می بینم. چه نیرویی دراین کلام است. از درک آن ناتوانم.

آخرین دیدار عمومی امام خمینی بود. آن روزنمی دانستیم آخرین دیدار است.  زنها نمی نشستند. می ترسیدند لحظه ورود ایشان را از دست بدهند. 10 سال بود خمینی امام مردم شده بود اما هنوز بی تاب دیدنش بودند.

در باز شد. او آمد. جمعیت موج می زد. شعار می داد. روح منی خمینی . بت شکنی خمینی. به مادرم  نگاه کردم. اشک از چشمهایش جاری بود. بعدها گفت فکر نمی کردم دیگر از دیدن او به هیجان بیایم. اشک ها بی اختیار می آمدند.

وقتی او رفت پاهایم از گریه می لرزید. تا روزها فکر می کردم از خواب بیدار می شوم. همه اش یک خواب است. یک کابوس.

امام در حسینیه جماران صحبت می کند. بسیجی ها با لباس های خاکی شان نشسته اند. چشمها خیره به او. برخی محو شده اند. آرام سخن می گوید و آنها گریه می کنند. حرفهای ساده ایست. تشکر. تقدیر. با کلماتی که اغراق آمیز نیست. صدا به گریه بلند می شود. عشق در فضا موج می زند. قلبها در تسخیر اوست. هنوز و همیشه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 21:59  توسط   | 

 

بابا خاطره ای از دوران سربازی اش پیش از انقلاب دارد که هر سال این موقع ها یادش می کند. می گوید یک روز صبح به سربازان خبر می دهند که قرار است میهمان مهمی از پادگان بازدید کند. همه جمع می شوند و ماشین تشریفات می آید. حتی سرلشکر هم آمده است. ماشین که می ایستد سرلشکر با تواضع بسیار جلو می رود و در ماشین را برای میمان باز می کند. بابا می گویند فکر می کردیم آیا این آدم کیست که سرلشکر برای او چنین تواضعی می کند. میمهان پیاده می شود. سرلشکر کمی خم می شود و با او دست می دهد. سرباز ها سردوشی اش را نگاه می کنند. بابا می گوید عرق شرم بر پیشانی ام نشست. طرف، یک گروهبان آمریکایی بود که با غرور و نخوت به سرلشکر ما نگاه می کرد.

*

یکی از اقوام دوران پیش از انقلاب، تکنسین موتورهای هواپیما بود. یعنی مثلا درس این کار را در ارتش خوانده بود تا تعمیرات موتور هواپیما را انجام دهد. می گفت تکنسین های آمریکایی اجازه نمی دادند موتور یا قطعات جانبی را باز کنیم و درونش را ببینیم. حتی یک پیچ آن را. کار ما پادویی آنها بود.  اگر نقصی پیدا می شد کل قطعه را به آمریکا بر می گرداندند و یک قطعه نو می دادند.

همین آقا- هزار ماشاالله به بصیرت و توصئه شناسی!!- می گوید امام خمینی را خود انگلیسی ها سر کار آوردند. امکان نداشت ایشان بتواند به تنهایی این انقلاب را پیروز کند.

خود باوری است دیگر. هر چند زحمات آمریکایی ها در تربیت افسران و خلبانان نیروی هوایی به طرز دردناکی از بین رفت و اولین و آمریکایی ترین نیروی ارتش پیش از همه به انقلاب پیوست اما بعضی ها برای همیشه باور کردند ایرانی نمی تواند.

*

دکتر صادق طباطبایی می گوید در ماههای نزدیک انقلاب، ناتو ژنرال هایزر آمریکایی را به ایران فرستاده بود تا به هر ترتیبی شده جلو گسترش شورشها را بگیرد. شاه در فرودگاه هنگامی که داشت برای همیشه از ایران می رفت به یکی از چند امیر ارشد ارتش که از او کسب تکلیف می کند، می گوید از هایزر اطاعت کنید. امیر هم این حکم شاه را در جلسه امیران با هایز می گوید و همه می پذیرند. بدون چون و چرا. ژنرال هایزر در خاطرات خودش می نویسد اگر من به جای آنها بودم هیچ وقت چنین خفتی را تحمل نمی کردم.

*

امام در بهشت زهرا می گوید جناب سرلشکر، من می خواهم تو آقا باشی! خودت نمی خواهی؟

بابا این جمله امام را همیشه تکرار می کند. خاطره آن تحقیر و گروهبان امریکایی از یادش نمی رود.

*

آقای شهیدی فر امروز عباس سلیمی نمین را برای برنامه مردم ایران سلام، دعوت کرده بود تا از حقارت ایرانی در دوران پهلوی بگوید و عزتی که امروز داریم. زمان کوتاه بود و تنها به شواهدی از تحقیر ملت از  دل کتابهای خاطره اشاره شد که دل آدم را به درد می آورد. نمی دانم اگر من با روحیه امروزم آن دوران زندگی می کردم چه بر سرم می آمد.

سال سوم دبیرستان کارم شده بود کتابهای تاریخی خواندن. از خاطرات مارگارت تاچر گرفته که خیلی جالب بود تا خاطرات علم و آخرین سفر شاه  اما از آن موقع خاطرات زیادی چاپ شده . خاطرات مصدق و خاطرات رزم آرا را از سلیمی نمین شنیدم و باید خواندنی باشد.

*

برنامه های شهیدی فر را کاملا می پسندم. همیشه فکرهای نو دارد. دیدش باز و فکرش روشن است اما روشنفکر! نیست { بعضی ها چه بر سر این کلمه آورده اند...}. مدتی است کسی به نام دکتر یزدانی هر هفته به این برنامه می آید. فکر می کنم استاد مدیریت باشد. تا اینجا که صحبت هایش را شنیده ام نگاهش را بسیار دوست داشتم. دهه فجر هم میهمانانی دعوت کرده که بعضی شان مثل دکتر صادق طباطبایی(برادر عروس امام) فکر کنم اولین بار بود راجع به انقلاب در تلویزیون حرف می زدند و خاطرات جالبی داشتند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 9:58  توسط   | 

 

وَشَاوِرْهُمْ فِي الأَمْرِ

 

 فَإِذَا عَزَمْتَ

 

 فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ

 

 إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ    آل عمران ۱۵۹

 

توکل به خدا یعنی چه؟ بارها دنبال معنی اش گشته ام و خوانده ام اما از آنجا که نفهمیده ام فراموش می کنم و باز از خودم می پرسم توکل که می کنیم چطور می شود یعنی. اصلا چه آدمی می تواند توکل کند.

توکل بعد از عزم است همیشه؟

من می ترسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 23:26  توسط   | 

یک کار تمیز صهیونیستی

 

یک سرهنگ بازنشسته قسمت اطلاعات وزارت دفاع! اسرائیل به نام ایگال کارمن در سال 1998 موسسه مِمری را تاسیس می کند.

کار موسسه این بوده  که روزنامه ها و شبکه های خبری رادیو و تلویزیون، بیانیه ها و حتی خطبه های نماز جمعه کشورهای عربی و ایران را ترجمه کند و به همراه تحلیل کارشناسان برجسته خود از طریق سایت ممری به طور رایگان در اختیار عموم مردم قرار بدهد.

بعد از حوادث 11 سپتامبر که علاقه عمومی دنیا به حوادث خاورمیانه زیاد می شود این موسسه نیز گسترش می یابد و الان کار به جایی رسیده که ترجمه اخبار این سایت علاوه بر مهمترین خبرگزاری ها و سایت های دنیا مثل بی بی سی گاردین نیویورک تایمز واشنگتن پست و غیره، توسط نمایندگان کنگره آمریکا، وزارت دادگستری، کتابخانه کنگره، حوزه امنیت داخلی و ... نیز مورد استفاده قرار می گیرد.

چنانکه خودشان می گویند بانی خیر دارند و کسانی یا منابعی فی سبیل الله! به آنها کمک مالی می کنند و آنها هم راه به راه دفتر جدید می زنند که آخرینش در بغداد بوده است و نیرو استخدام می کنند و از بهترین کارشناسان هر کشور در ارائه تحلیل و اعتبار بخشیدن به کارهایشان استفاده می کنند.

هر چند طبیعی و قابل انتظار اما دردناک است که بدانیم به اذعان بسیاری از کارشناسان غربی و عربی، منبع خبری مهمترین خبرگزاری های دنیا کاملا گزینشی و سوگیرانه اخبار را انتخاب می کند و حتی در ترجمه هم زهر خود را می ریزد. البته جز این بود باید به عقل آنها شک می کردیم. اینقدر تمیز و حساب شده کار می کنند.

یکی از اساتید برجسته دانشگاه جرج تاون به ترجمه آنها اعتراض می کند چون عبارت رهبران صهیونیست را در مقاله اش در الحیات ترجمه کرده اند به "یهودیان اسرائیلی" تا تفاوت بین یهود و صهیونیست را محو کنند و اشاره ای داشته باشند به ضد یهود بودن اعراب.

مقاله ها و اخبار و موضع گیری هایی که انتخاب و ترجمه می شوند و در اختیار دنیا قرار می گیرند دقیقا همان هایی هستند که در هر دوران برای سیاست های اسرائیل مفید است. آنجا که باید، از لیبرال های عرب و مسلمان می گوید و در جای دیگر تند ترین مواضع را که شاید حتی در بین مردم هم چندان طرفدار نداشته باشد ترجمه می کند.

ظاهرا گزارشی از شبکه سحر هم به صدر اعظم آلمان و نخست وزیر فرانسه و سران آمریکا و سوئد نشان داده اند و همین گزارش فرانسوی ها را تحریک کرده که شبکه سحر را تحریم کنند.

علاوه بر رسانه های نوشتاری و سخنرانی ها، شبکه خبر، العالم و جام جم از ایران به طور کامل توسط آنها بررسی می شود.

 

این اطلاعات را از مقاله دکتر حسام الدین آشنا و فهیمه وزیری گرفتم که در فصلنامه رسانه چاپ شده است. وبلاگ ایشان را از دست ندهید. خواندنی است.

 

خلاصه کلام اینکه عالی کار می کنند و نوش جانشان.

این تنها و تنها یک نمونه از سلطه رسانه ای صهیونیست هاست. اصلا غول های خبری دنیا دست آنهاست.

ما هم خیر سرمان چند شبکه مثل سحر و العالم درست کرده ایم که اگر در حد وسعش با همان امکانات و بودجه کم، درست کار می کرد می توانست با توجه به جو ضد آمریکایی ضد اسرائیلی منطقه، بسیار تاثیر گذار باشد.

جنگ سی و سه روزه لبنان از نظر رسانه ای یک فرصت عالی بود که ما به هزاران دلیل از دستش دادیم. می گفتند خبرنگار العربیه یا الجزیره یک دختر جوان بوده که تمام روزهای بحرانی جنگ را از مرز اسرائیل و لبنان یعنی مرکز اصلی درگیری ها گزارش می کرده.

خبرنگار های ما هم معمولا از بالکن دفتر ارتباطات ایران در بیروت، گزارش های الجزیره یا جاهای دیگر را ترجمه می کردند و می خواندند و گاهی گزارش هایی از دل واقعه هم می رسید. مثل فاجعه قانا2

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 12:20  توسط   | 

بیچاره من!

 

بر هر روشنفکر آگاه واجب است از تاریخ سوم تیر 1384 تا خرداد ماه 1388 هر گونه موفقیت کوچک یا بزرگ ایرانی ها در هر زمینه ای که تصور می شود را به هر ترتیب که ممکن است انکار نماید؛ استهزاء کند یا در مورد کاسه هایی که زیر انواع نیم کاسه ها مخفی شده است، افشا گری نماید وگرنه در جمع روشنفکران پذیرفته نخواهد شد و مجبور است ننگ دگماتیسم را بر پیشانی اش بپذیرد.

این تاریخ، بسته به میزان روشنفکری می تواند سالهای قبل را نیز تا پیش از بهمن 1357 در بر بگیرد اما گذر از آن ممکن نیست.

 

*

 

من فوق العاده آدم دگمی هستم.

بیچاره من!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 22:49  توسط   | 

 

سریال داستانی ساخته اند برای انقلاب که با اعصاب و روان آدم بازی می کند.

 

 

*

 

موضوع فیلم بخورد توی سرتان. تازگی ندارد که چنین عظمتی را به ابتذال بکشید. دخترک چند تا عمل جراحی زیبایی کرده، صورتش را هفت قلم آرایش کرده، چادر سرش کرده! وسط خیابان سر هیچ و پوچ  به صورت همسرش سیلی می زند! و انگار نه انگار که اتفاق مهمی افتاده

وای بر این فیلم مناسبتی ساختن تان

ممیزی کردنتان

شخصیتی که برای زن می سازید...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 17:38  توسط   | 

 

چهارشنبه برای دومین بار رفتم سر کلاس نفیسه. قرآن دوم راهنمایی و دینی اول راهنمایی.

تجربه جالبی بود. چقدر فضای کلاس ها با زمان ما متفاوت است. بچه های کلاس دوم فوق العاده شلوغ و پر سر صدا هستند. راحت برای خودشان در کلاس جا به جا می شوند. حرف می زنند. تکه می اندازند. می پرند روی لبه پنجره. یکی بازش می کند یکی می بندد. دعوایشان می شود. بساطی است این کلاس. نفیسه می گوید معمولا سر درسهای دیگر یکی دوتایشان گریه کنان از کلاس بیرون می آیند چون معلم دعوایشان کرده یا منفی گذاشته. من کار معلم های دیگر را ندیده ام اما می دانم که نفیسه شخصیتا نمی تواند آن ابهت معروف معلمی را داشته باشد. صمیمی می شود. فاصله اش با بچه ها کم است. دیده ام بچه ها گاهی بغلش می کنند. محکم با هم دست می دهند. نفیسه دقیقا همان نفیسه ی کانون است.

باز هم می گویم شیوه کار معلم های دیگر را ندیده ام اما مسلما بچه ها سر کلاس درس و حتی در محیط مدرسه با ناظم و مدیر بسیار راحت تر از گذشته هستند. راحت تر یعنی استرس کمتری دارند؛ بیشتر می توانند خودشان باشند؛ تخلیه احساسات داشته باشند؛ حرف بزنند و...

بچه های کلاس اول کمتر شلوغ می کنند و جدی تر به درس گوش می دهند برعکس دوم ها که تقریبا همه چیز را به شوخی می گیرند  تا حدی که مبتذل و سطحی نگر به نظر می رسند. البته یکی دو نفر از آنها سوال های خیلی خوبی می پرسند. من که غافلگیر شدم. دخترک می پرسید چرا خداوند می گوید پیامبری را در ذریه نوح قرار دادیم.

انصافا سوال سختی است. حدود سه ربع ساعتی بحث به طول انجامید و سوالات اساسی پرسیده شد. مثلا یکی دیگر از بچه ها می پرسید چرا ما عالم ذر و شهادتی که به ربوبیت خدا داده ایم یادمان نمی آید. اگر یادمان می آمد چقدر خوب بود!

یکی از موضوعات مورد علاقه این دوم ها روح و جن و هری پاتر و جادو است. این بار هم یکی از بچه ها یک کتاب داستان با موضوعات جن و پری و شیطان آورده بود و اصرار داشت روی آن بحث شود. آن یکی می پرسید چرا احضار روح گناه است؟

از عاشورا و مراسمش هم سوالات زیادی پرسیدند و خوشبختانه واهمه ای از طرح نظراتشان نداشتند.

خانوم قمه زدن گناهه؟

خانم یک سی دی هست که توش طنز های عاشورا نشان می دهد! (کمی هم سر کلاس اجرا کرد. زیارت خواندن مردم را مسخره کرده بود.)

خانوم گناه داره که کسی بگه من سگ امام حسینم؟  فلان مداح را در سی دی دیدیم که قلاده به گردنش انداخته بود و واق واق می کرد. (استغفرالله)

خانوم زنجیر زدن اگر باعث بشه بدن کسی زخم بشه چی

خانوم پسر عموی ما از بس سینه زده بود سینه اش ورم کرده بود. هفت سالش بیشتر نیست خانوم.

 

سوالها سنگین است اما ظرفیتش را هم ندارند که جواب های عمیق را درک کنند. معلم نه تنها لازم است بر همه این مباحث مسلط باشد که باید بتواند جوابی در حد ظرفیت آنها پیدا کند.

اول ها هم سوالهای جالبی می کردند که الان یادم نیست. همینقدر یادم هست که جالب بود!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 0:41  توسط   | 

 

در قدرت من نیست که از بانوی قهرمان کربلا بنویسم

سعی کردم. ساعتها به دنبال کلمات گشتم اما نتوانستم

می خواستم بگویم شهادت آسان است. شیرین است. آن هم به پای حسین

ساعتی شمشیر می زنی و سعادت ابدی را در آغوش می کشی

اما زینب چه

باید صبر کند و ببیند

تمام عاشورا را ببیند و زنده بماند

مصیبت او نفسم را بند می آورد

زینب یک زن است

و زن لطیف است

و ریحانه است

و قهرمان نیست

و حکم جهاد را از او برداشته اند

دلی پر از عاطفه به او داده اند

و بی خردان گمان کردند ضعیفه است

اما خدا

سخترین کار دنیا را بر دوش زینب گذاشت

چیزهایی می شنویم از اسارت

کاروان اسیران داغ دیده

تازیانه

ریشخند

ناسزا

کودکان زخمی

گرسنه

و عزیز ترین بانوی عرب که در غل و زنجیر خطبه می خواند

تا کربلا ابدی شود

تا عزت معنا شود

تا صبر به تمامی در یک انسان تجلی یابد

چیزهایی می شنویم از مصائب زینب...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 23:0  توسط   | 

 

امان از دل زینب

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 0:22  توسط   | 

 

شیعه می کشیم. ترجیحا زائر حسین، زائر علی، زائر آل محمد.  قربه الی الله!

 

چی هستند اینها؟

 

*

می گویند تعداد زیادی اتوبوس از زائران کربلا را در نجف نگه داشتند و اجازه نمی دهند برای تاسوعا و عاشورا به کربلا بروند.

دردناک تر از این می شود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 22:29  توسط   | 

 

آقای فاطمی نیا را دوباره کشف کرده ام.

امشب از دو آیه صحبت کرد.

خداوند بعد از یازده قسم در سوره شمس می گوید

قد افلح من زکیها

و قد خاب من دسها

کلمه دسها به قول آقای فاطمی نیا از کلمات غریبه است به معنی دفن کردن.

زیان دید هر کس نفس خود را دفن کرد.

و این دفن کردن برای هر کس ممکن است به یک صورت باشد و عمرش را یک باره فنای موضوع و کاری بیهوده کند.

می گفت بسیار از من می پرسند که از کجا یک استاد خوب برای سیر معنوی خود پیدا کنیم.

در پاسخ این سوال حدیث مهمی خواند قریب به این مضمون

اگر به آنچه می دانی عمل کنی خدا علم آنچه نمی دانی را به تو می دهد.

از آیت الله بهجت هم پرسیده اند که توصیه ای به ما بکنید.

گفته اند به آنچه می دانید عمل کنید

حرف ساده ای است اما مشکل بسیاری از ما در همین نکته ساده نهفته است.

علمی که منشا هیچ عملی در ما نیست

اعوذ بالله من علم لا ینفع

 

قبل از آقای فاطمی نیا آقای دولتی نامی صحبت کرد که من را یاد آقای بانکی می اندازد.

بحث امر به معروف و نهی از منکر را مطرح کرد.

حس می کنم بدجوری خودمان را به خواب زده ایم در این زمینه

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 22:31  توسط   | 

 

دکتر حسن عباسی دوباره کلاسهای طراحی استراتژیک را شروع کرده. دفتر امور زنان و خانواده  از او خواسته برایشان طراحی استراتژیک انجام بدهد. بیش از دو سال است که خود دکتر هم شدیدا

روی life style تاکید می کند و احتمالا در این مدت روی آن کار کرده. این کلاسها قرار است به کارشناسان دفتر امور زنان و خانواده و همچنین کسانی که علاقه مند هستند، طراحی استراتژیک را آموزش بدهد.

پنجشنبه ها ساعت هشت و نیم تا نمی دانم کی

دانشگاه تربیت معلم. خیابان شهید مفتح

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 بهمن1385ساعت 12:11  توسط   | 

 

به عاشورا که نزدیک می شویم

روضه ها که برایم جان می گیرد

غربت حسین که به یادم می آید

سنگ ها که به پیشانی اش می خورد وقتی خطبه می خواند و دشمنان مفلوکش را بر حذر می دارد از ننگ ابدی

روز که نیمه می گذرد

تنها که می شود

کمر شکسته که از بالین عباسش بر می خیزد

وداع آخر را که می کند

اشک ها که سیلاب می شود

ناله ها که جگر سوز می شود

زخم های آخر را که بر می دارد

از اسب که به زمین می افتد

رنج که به نهایت می رسد

خنجر که بلند می شود؛  که فرود  می آید.....

 

یاد خدا می افتم که آغوش باز کرده تا حسینش را باز پس گیرد:

 

يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ

ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً

فَادْخُلِي فِي عِبَادِي

وَادْخُلِي جَنَّتِي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 17:32  توسط   |