{برای مریم وفادار که قول عکسها را داده بودم} اینجا اودیسا بلانکا است. ییلاقات کوههای بین ماسوله و ماسال.

یکی از قشنگ ترین جاهایی است که تا به حال دیده ام.
روی نقشه های معمولی چنین نامی وجود ندارد اما روی نقشه ای که به دیوار تنها رستوران چوبی آنجا بود، اودیسا بلانکا را با یک دایره قرمز مشخص شده کرده بودند.
وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود و مه غلیظ اجازه نمی داد فاصله سه متری مان را ببینیم. سیم های برق تا آن بالا نمی آمدند و چراغهای کم سوی رستوران از موتور برق روشنایی می گرفت.
مجبور بودیم برای دیدن، تا طلوع خورشید صبر کنیم. می گفتند زیر ایوان چوبی اتاق های رستوران، دهکده کوچکی است که با غروب خوشید خیلی زود به خواب می رود. تنها صدای گاه به گاه مرغ و خروسی، سگی یا الاغی می آمد.
جایتان خالی صبح فردا هنوز گرگ و میش بود که زدم بیرون اما یکی دو قدم نرفته میخکوب شدم. نفسم بند آمده بود. این همه زیبایی یک جا ندیده بودم. بالای کوهها بودیم و جنگل زیرپایمان. روبرو مرتعی با خانه های چوبی و گاوهایی که چرای صبحگاهی شان شروع شده بود. آنطرف شیب های تند و سبز با تک درختهایی زیبای شمالی و دره های عمیق بی انتها و آن بالا آسمانی که نزدیک بود و تکه های سفید ابر در زمینه ای آبی می درخشید. بی اختیار اشک در چشم هایم حلقه زد. نمی دانستم به کدام طرف بروم و با آن همه زیبایی چه کار کنم.

خدا هزار بار شکر می کنم که کمتر کسی آنجا را می شناسد. دوست ندارم پای مسافرانی که شعور زندگی در طبیعت را ندارند، به آنجا باز شود. آنها که چند ساعت حضورشان کافی است منطقه ای را به گند بکشد. آنها که به جای گوش دادن به صدای دل انگیز طبیعت، ضبط صوت هایشان را بلند می کنند و با مزخرف ترین آهنگ های ممکن، همه را مستفیض می کنند. آنها که بساط گناه را هر جا بروند برپا می کنند. خوشحالم که اودیسا بلانکا را کمتر کسی می شناسد. خوشحالم که امکانات رفاهی کافی برای جذب مسافر ندارد. لااقل بکر می ماند.

