تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

{برای مریم وفادار که قول عکسها را داده بودم} اینجا اودیسا بلانکا است. ییلاقات کوههای بین ماسوله و ماسال.

یکی از قشنگ ترین جاهایی است که تا به حال  دیده ام.

روی نقشه های معمولی چنین نامی وجود ندارد اما روی نقشه ای که به دیوار تنها رستوران چوبی آنجا بود، اودیسا بلانکا را با یک  دایره قرمز مشخص شده کرده بودند.

وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود و مه غلیظ اجازه نمی داد فاصله  سه متری مان را ببینیم. سیم های برق تا آن بالا نمی آمدند و چراغهای کم سوی رستوران از موتور برق روشنایی می گرفت.

مجبور بودیم برای دیدن، تا طلوع خورشید صبر کنیم. می گفتند زیر ایوان چوبی اتاق های  رستوران، دهکده  کوچکی است که با غروب خوشید خیلی زود به خواب می رود. تنها صدای گاه به گاه مرغ و خروسی، سگی یا الاغی می آمد.

جایتان خالی صبح فردا هنوز گرگ و میش بود که زدم بیرون اما یکی دو قدم نرفته میخکوب شدم. نفسم بند آمده بود. این همه زیبایی یک جا ندیده بودم. بالای کوهها بودیم و جنگل زیرپایمان. روبرو مرتعی با خانه های چوبی و گاوهایی که چرای صبحگاهی شان شروع شده بود. آنطرف شیب های تند و سبز با تک درختهایی زیبای شمالی و دره های عمیق بی انتها و آن بالا آسمانی که نزدیک بود و تکه های سفید ابر  در زمینه ای آبی می درخشید. بی اختیار اشک در چشم هایم حلقه زد.  نمی دانستم به کدام طرف بروم و با آن همه زیبایی چه کار کنم.

خدا هزار بار شکر می کنم که کمتر کسی آنجا را می شناسد. دوست ندارم پای مسافرانی که شعور زندگی در طبیعت را ندارند، به آنجا باز شود. آنها که چند ساعت حضورشان کافی است منطقه ای را به گند بکشد. آنها که به جای گوش دادن به صدای دل انگیز طبیعت،  ضبط صوت هایشان را بلند می کنند و با مزخرف ترین آهنگ های ممکن، همه را مستفیض می کنند. آنها که بساط گناه را هر جا بروند برپا می کنند.  خوشحالم که اودیسا بلانکا را کمتر کسی می شناسد. خوشحالم که امکانات رفاهی کافی برای جذب مسافر ندارد. لااقل بکر می ماند. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 15:49  توسط   | 

 

خود سانسوري

فکر کنید آدم میتوانست حرف دلش را راحت و ساده بزند، آنوقت به جای یک نامه‌ی اداری مثل این دست راستی، من نامه‌ی دست چپ را برای یکی از کارفرماهای محترم می‌نوشتم!

 

نامه‌ي رسمي

كاش مي‌شد اينطوري نوشت

با سلام، احترما

خاك بر سر بي لياقت

پيرو مذاكرات شفاهي،

اين حرفي كه زباني نفهميدي را مي‌نويسم

مجددا يا‌د آور مي‌گردد

شايد خر فهم شوي و اين نامه باعث شود بعدا زيرش نزني كه به من نگفتي

به نظر مي‌رسد شركت فلان به لحاظ مسايل متعدد

شركت فلان از يك مشت آدم بي مسئوليت و بي لياقت مثل خود شما تشكيل شده كه

فاقد صلاحيت لازم براي ادامه‌ي اين پروژه است.

كه عرضه جمع كردن اين كار را به هيچ وجه ندارد

معهذا تصميم نهايي با حضرتعالي است

اما افسوس كه مملكت در دست افراد بي لياقتي چون شماست

 

و چنانچه به هر دليل ادامه‌ي كار را صلاح و مصحلت مملكت مي‌دانيد

و اگر دست شما با اين پيمانكار بي لياقت در يك كاسه است

 

همكاريها كما في السابق ادامه خواهد يافت

ما هم چاره‌اي جز ادامه‌ي كار نداريم

من الله التوفيق

خدا جزاي هرچي آدم خائن است بدهد، كه مملكت را نابود كرديد!

و عليه التكلان

با احترام

کاوه پارسی

و الهي سنگ كلان بخورد تو فرق سرت

حیف احترام برای شما

کاوه پارسی

 

از وبلاگ کوچه مردها      kavehparsi.persianblog

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 10:20  توسط   | 

کوه

 

بلاخره امروز صبح رفتیم کوه.

هوای بهاری مست کننده بود. یک خنکی دلچسب. لطیف. پاک و پر از بوی باران.

برفها دارند آب می شوند و از هر گوشه یک آبشار جاری شده.

آسمان هر لحظه به یک شکل است. ابرهای تیره می آیند. برف درشتی می ریزد و خیلی زود تمام می شود. لحظاتی بعد ابرها از هم باز می شوند و نور طلایی خورشید می پاشد سر قله هایی که دیگر یکدست سفید نیست. آرام ندارد آسمان.

 

حیف که باید جلو پایمان را می پاییدیم که لیز نخوریم.  

هنوز اول راه  در کوچه پس کوچه های دربند بودیم  که صدای دو سه تا سگ بلند شد. به شدت پارس می کردند. یاد ماجرای گاوهای شمال افتادم. گفتم برگردیم. حس کردم الان از سر پیچ پیدایشان می شود در حالی که آب از دهانشان سرازیر شده و با آخرین سرعت به طرف ما می دوند. مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید هم می ترسد.  بچه ها می گفتند اینها داخل باغند. نمی توانند بیایند بیرون اما من جرات نداشتم ادامه بدهم. هنوز راه نیافتاده داشتیم برمی گشتیم که چند نفر میان جان همراهان  من رسیدند و ما را از یک ناکامی بزرگ نجات دادند. 5 ماه بود می خواستم بروم کوه و حالا خیلی دردناک بود هنوز رنگ کوه را ندیده برگردیم.

همان اول راه به نفس نفس افتاده بودیم اما به همان نشان تا آبشار دوقلو بالا رفتیم.

از آن راهی که آدم از هر چه بترسد سرش می آید در طول مسیر حدود هفت یا هشت سگ ولگرد و یک شغال را با ترس و لرز پشت سر گذاشتیم.

تا دلتان بخواهند پیرمرد کوه نورد دیدیم که از ما چالاک تر می رفتند. به یکی شان گفتیم پشت سر شما می آییم از کنار این سگ ها رد بشویم. می ترسیدیم ناگهان بپرند طرفمان. نامردی نکرد و راهش را چنان کج کرد وسط سگ ها که مجبور شدند بلند شوند و چپ چپ نگاهمان کننند و بروند یک متر آن طرف تر. از آن بی عارها بودند. از آنجا که رد شدیم دیگر به پای آن پیرمرد نرسیدیم و بعد تازه اول ماجراهایی بود که باید فاکتور بگیرم.

وقتی داشتیم مثل کوهنوردان کاملا حرفه ای اول صبح بر می گشتیم پایین یک پیرمرد کوهنورد دیگر که تازه داشت بالا می رفت و جو کوهستان حسابی گرفته بودش، ناغافل به ما گفت دارید بر می گردید؟ حیف نیست. می خواهید بروید آن پایین توی دود ماشین ها که چه. ببینید چه هوای محشری است لامصب!  یک دقیقه باران می آید. یک دقیقه برف. یک دقیقه آفتاب می شود. حسابی سر ذوق آمده بود.  

در مورد یکی از مداحان معرف تهران می گویند 6 ماه جبهه بوده به اندازه 6 سال خاطره تعریف می کند. نقل کوه رفتن های من است.

اما عزم کرده ام که بروم. کوه ظرفیت آدم را زیاد می کند. جسمی و روحی. به جایی می رسی که حس می کنی تمام نیرویت ته کشیده  اما راهی نداری جز آنکه ادامه بدهی آن وقت می بینی توانت بسیار بیش از آنی بوده که فکر می کردی. مرزها جابه جا می شوند. ظرف آدم بزرگ تر می شود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 14:30  توسط   | 

 

«باور کنید صبحها با خودم از خانه بیرون می آید. می گذارمش در مدرسه. بعد از ظهر هم خودم می آیم دنبالش. با هم از در خانه می رویم تو. در خانه هم در اتاقش همیشه باز است. من نمی دانم این چیزها را از کجا یاد گرفته.»

یکی از مسئولین مدرسه: به مادرش که گفتیم داشت سکته می کرد. گفت اگر به پدرش بگویم حتما یک اتفاقی برایش می افتد. این قدر اشک ریخت که حالش به هم خورد.

کاش پدر و مادرها می دانستند کنترل شدید نه تنها دردی را دوا نمی کند که آسیب زا هم هست. آن هم در این دوره که به قول شهید آوینی دزدان از راه آسمان می آیند. چه بخواهیم و چه نخواهیم خانه هایمان در دامنه کوه آتشفشان بنا شده. کنترل خوب است. ضروری است اما ظرایفی دارد که اگر رعایت نشود نقض غرض می کند. پرورش گلخانه ای یا گل مان را می گنداند یا شخصیت ضعیفی پرورش می دهد که با یک نسیم سر خم می کند.

زمان ما آن هم در اصفهان از این لوس بازی ها نبود اما اغلب همکلاس های خواهرم وقتی راهنمایی می رفت سرویس داشتند. وقت امتحان ها هم که سرویس نبود، مادر دخترهای سیزده – چهارده ساله بلند می شدند با دخترشان می آمدند مدرسه. منتظر می ماندند امتحانش را بدهد و برش گردانند خانه.  استدلالشان هم این بود که شهر خراب است. به هیچ کس نمی شود اعتماد کرد. باید مواظب دخترمان باشیم. دلشان خوش بود بچه تربیت می کنند. کمی به آنها حق می دهم. بخواهند بچه روی پای خودش بایستد و در این بلبشوی فرهنگی از دست نرود، باید کلی زحمت بکشند. فکر کنند. وقت بگذارند. کتاب بخوانند. جان بکنند تا بچه شان را متقاعد کنند و باوری را در دل و جانش بنشانند. همان کنترل ظاهری ساده تر است. وجدانشان هم راحت است که حداکثر تلاششان را کرده اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 14:43  توسط   | 

 

با اینکه انتظارش را داشتم قلبم فرو ریخت. دقیقا زیر پنجره ما کار می کنند. نارنجک های دست سازشان را گذاشته اند برای الان. شعله انفجارش تمام خیابان را روشن کرد. جالب است اصلا فکرش را هم نمی کند که برای ترساندن دیگری حق الناس به گردنش می افتد و باید جواب بدهدد. جدا اگر کسی بخواهد این رسم خطرناک چهارشنبه سوری را تغییر دهد چه راهی باید پیش بگیرد.  حتما یک راهی هست. شاید هم چند راه. کی یاد می گیریم؟

 **

امروز در کتابخانه دانشکده روان شناسی و علوم تربیتی کتابی را دیدم که دوران کودکی عاشقش بودم. "سبز انگشتی" را نمی دانم چندم دبستان از کتابخانه کانون پرورش فکری گرفتم. داستان پسری که می فهمد انگشتانش به هر جا برسد دانه های مخفی در دل سنگ و خاک را سبز می کند و کلی ماجرا با این انگشتانش پیدا می کند. برای من که عشق گل و گیاه بودم این رویایی ترین داستان بود. از همه مهمتر اینکه خودم آن را از لای قفسه ها کشف کرده بودم. مخزن کتابخانه کودکان باز بود و من شیفته ورق زدن کتابها. روزهای فرد برای دخترها بود. از خانه ما بیست دقیقه پیاده روی داشت. بیشتر از دوتا کتاب هم امانت نمی دادند که من در مسیر برگشت هر دو را خوانده بودم و باید منتظر روز فرد بعدی می ماندم. نمی دانم این کتاب آنجا لای شاهکارهای ادبیات جهان چه می کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 22:56  توسط   | 

 

هشت مارس آمد و رفت و همانطور که می شد حدس زد، سال به سال فعالیت زنان و تجربه شان برای این روز بیشتر می شود. قضیه جدی است و مسئولین کشور هم خوب می دانند برای همین است که دستگیر می کنند و به زندان می برند اما تنها چیزی که عایدشان می شود زنان و دخترانی است که دیگر ترسشان از بازجویی و اوین ریخته و بعد از دو روز با کلی تجربه و مثل یک قهرمان از زندان بیرون می آیند و مطمئن می شوند راهی که در پیش گرفته اند جواب می دهد. بعضی از آنها را دورادور می شناسم و در خوبی و انسانیتشان شک ندارم. آنقدر هم آرمان گرا هستند که برای حق و حقوق زن های ستمدیده تلاش کنند بدون آنکه خودشان هیچکدام از آن رنج ها را تحمل کرده باشند. کافیست کسی فقط یک بار گذارش به دادگاه خانواده بیفتد و ببیند قوانین پوسیده و ناعادلانه چه بر سر زنان ما می آورد. کافیست دختر دسته گلی را بشناسی که بارها زیر دست و پای همسرش زخم برداشته و قاضی از او می خواهد همسایه ها در مورد رفتار حیوانی شوهرش شهادت بدهند تا عسر و حرج زن برای او محرز شود. نمی خواهم مثال بیاورم. آن قدر هست که حتی بسیاری از مردان عالم و اسلام شناس اهل حوزه را وا می دارد بگویند در بسیاری از قوانین زنان باید تجدید نظر شود چون اساسا بشری بوده نه الهی؛ اما هنوز جرأت ورود به این عرصه را ندارند و زنان مذهبی هم که با احتیاط و مصلحت سنجی برای اصلاح این قوانین تلاش می کنند، خیلی راحت برچسب "فمینیست بودن" می خورند و به سخره گرفته می شوند. گاهی فکر می کنم حقشان است که جنبش زنان رشد کند و آرام آرام موی دماغشان شود چنان که دیگر نتوانند به مطالبات زنان پوزخند بزنند بلکه با نگرانی منتظر 8 مارس باشند و شعارهایی که دیگر به حقوق حقه زنان محدود نمی شود و همه چیز را زیر سوال می برد. بی حجابی که قدیمی شد حتی ف اح ش گ ی هم جرمی محسوب نمی شود.

دیگر کل دین اسلام و قوانین حقه آن به جرم عدم همخوانی با آرمان های فمینیستی زیر سوال می رود. البته عقاید و باورهای بسیار متفاوتی تحت نام واحد فمینیسم در دنیای امروز وجود دارد و حتی مدینه فاضله شان هم گاه با هم متفاوت است اما هر کس ذره ای در این باره مطالعه داشته باشد می داند که چرا جنبش های زنان، امروز در کشورهای جهان سوم و به خصوص کشورهای اسلامی و به طور ویژه در ایران تا این حد مورد حمایت مادی و معنوی قرار دارد.  هدف این جنبش مسلما به برابری حقوق و جایگاه زنان و مردان محدود نمی شود. اساسا فرهنگ اسلامی از نوع اصیل و نه آمیخته با سنت های مردسالارانه نیز برتافته نمی شود. حکومت اسلامی هم روشن است که به عنوان هدف بلند مدت باید جایش را به دموکراسی بدهد. حمایت از جنبش زنان در ایران به این دلیل با قوت دنبال می شود و چه چیز موجه تر از طغیان در برای ظلمی که حقیقتا بر زنان ما رفته و می رود.

حالا حضرات زحمت بکشند و تدبیر به خرج دهند و سران جنبش زنان را قبل از 8 مارس چند روزی مهمان اوین کنند به خیال اینکه اوضاع را تحت کنترل درآورند و در عوض جمعیت بیشتری را به خیابان بکشانند و خوراک مفصلی تهیه کنند برای آن همه سایت و خبرگزاری و رادیو و تلویزیون که اساسا تاسیس شده اند برای نشر این اخبار دل انگیز.

و امثال من هم بنشینیم و فقط نگاه کنیم به تلاش تحسین برانگیز هموطنان فمییستمان که چطور هدفهایشان را با جدیت دنبال می کنند و نتوانیم حتی یک قدم برداریم برای آرمانهایمان. از خودم بدم می آید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 11:30  توسط   | 

 

فقط به خاطر رابطه و اعتبار کسی دیگر، الان او در راس جایی قرار دادند که ....

باورم نمی شد این اتفاق بیفتد. نمی دانستم رابطه ها قادر است یک آدم را تا آنجا بالا ببرد بدون آنکه مطلفا کفایت پستش را داشته باشد. تمام مدیران آن مجموعه پریشان شده اند. اصول مدیریتی به جهنم. این کار دیگر خودکشی است برای آن مجموعه.

واقعا که گندش را در آورده اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:11  توسط   | 

 

رسول ملاقلی پور از دنیا رفت.

چقدر حیف.

چقدر حسرت خوردم.

مگر چند تا کارگردان هنرمند مثل او داریم. خوب حرف بزند و حرف خوب بزند.

جایش به شدت خالی می شود.

خدا رحمتش کند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 14:39  توسط   | 

 

هر چه به این برادر عزیز گفتم سی دی آنتی ویروس را بیاور نصب کنم یا نصب کنی، گفت به این سرعت دوباره ویروسی نمی شود. هنوز عمر ویندوز جدیدمان به یک هفته نرسیده. مجبور شدیم کل درایو سی را فرمت کنیم چون بیش از 800 فایل exe ساخته بود. دیگر قیافه اش را که می بینم چندشم  می شود. آن اوایل می گفتیم چه ویروس بی آزاری. فقط هر پنجره که باز می کردیم یک نیو فولدر می ساخت که تصویر my document در آن بود. حالا یک هفته نشده دوباره آمده. انگار کامپیوتر ما را نشان کرده باشد. به محض ورود، دیگر به هیچ آنتی ویروسی هم اجازه فعالیت نمی دهد. حتی وقتی در گوگل این کلمه را جستجو می کنیم کل صفحه را می بندد.

 

*

این ترم کلاس تاریخ آموزش و پرورش داریم و من کلی لذت می برم و اطلاعات تازه می گیرم. خانم دکتر ایروانی هم استاد باسوادی است. نکته هایی که برای من جالب بوده را اینجا خواهم نوشت. فعلا این را داشته باشید که اسکندر مقدونی بعد از حمله به ایران به سرداران سپاهش گلایه می کرده که چرا مثل ایرانی ها در مقابل او صورتشان را به خاک نمی مالند. من که حسابی شرمنده شدم.

یک مستشار آمریکایی دوران پهلوی هم  خاطراتش نوشته در اداره ای که کار می کنم آدمها دائما می خواهند اخبار مخفی را به من برسانند. هر چه هم می گویم که نیازی به این اطلاعات ندارم باز ادامه می دهند.

آخر این چه اخلاقی است که ما همیشه داشته ایم.

تحلیل هایی وجود دارد که سازگاری و ظلم پذیری ایرانی ها را مثلا به کم آبی و شرایط اقلیمی ربط می دهد.

دکتر زیبا کلام در کتاب "ما چگونه ما شدیم" به شدت روی این کم آبی و تاثیر آن تاکید می کند. ظاهرا دکتر بازرگان هم چنین استدلالی آورده. نمی دانم ولی اساسا ریشه یابی خلق و خوی ملت، کار جالبی است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 22:8  توسط   | 

 

مادربزرگم از آن قدیم ها گفت. دوران کودکی اش که خانواده ها سالی یک دست لباس برای بچه ها می خریدند. پارچه هایی ساده با رنگ های شاد مثل قرمز، صورتی و زرد. پیراهن می دوختند و این لباس خانه و میهمانی هر دو بود. تازه وضعیت مالی آنها نسبت به بقیه مردم خوب بوده و پدرشان عمده ای برای خانه خرید می کرده  و مثلا گوشت یک گوسفند درسته را با طناب در چاه آویزان می کرده اند تا سالم بماند و استفاده شود نه مثل بقیه مردم که هر روز به اندازه نیاز روزشان می خریدند.

مادربزرگم از دوران قحطی اصفهان گفت که هر شب تعداد زیادی از گرسنگی! می مردند و صبحها انبوهی از جنازه را روی سکوهای مسجد سید می گذاشتند.

بابای بابا هم خدا رحمتش کند این قحطی وحشتناک اصفهان را به خاطر داشت. می گفت بچه بودم یک تکه نان به من می دادند و می گفتند برو سراغ کسانی که در کوچه و خیابان افتاده اند. بگیر جلو بینی شان. بوی نان که به مشامشان بخورد از این همه رنج گرسنگی راحت می شوند. می میرند. کسی آن روزها غذای سیر نمی خورده.

مادربزرگم می گوید مادرش  نان می پخته و عصر به عصر به خانه های دوست و آشنا، هر خانه یک نان می داده.

چقدر این چیزها برای ما غریبه است اما همین الان کسانی هستند که در دنیا از گرسنگی می میرند.

به همین سادگی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 17:21  توسط   | 

 

«وقتی خدا می خواهد چیزی به تو بدهد اول دغدغه اش را برایت ایجاد می کند و آن چیز، مسئله زندگی ات می شود.»

کاملا اتفاقی یادداشتهای یک سال و نیم پیش را دیدم. آقای بانکی در آن جلسه افطاری راجع به مسئله زندگی صحبت کرده بود.

 

*

 

به جلسه ای رفتم که اسمش را گذاشته بودند جلسه معارفه استعدادهای درخشان! برای سال 85.

ظاهرا رتبه های یک و دو و سه کنکور کارشناسی ارشد هم جزء استعدادهای درخشان محسوب شده اند + کسانی که بیش از دوتا مقاله در مجله های معتبر داده اند و کسانی که معدلشان بالای 17 است و به همین ترتیب برای بچه های کارشناسی.

از همان اول با این تعریف ها برای استعداد درخشان مشکل داشتم. کیست که نداند هر رتبه تک رقمی استعداد درخشان نیست و هر استعداد درخشان الزاما رتبه خوب ندارد و دانشگاه خوب نمی رود.

تازه وضعیت در کنکور ارشد و به ویژه در رشته های علوم انسانی بسیار بدتر است. هر کسی که وقت بگذارد و خوب بخواند و کلاس کنکور خوب برود، می تواند خوب قبول شود. استعداد درخشان کجا بود. مقاله دادن هم گاهی به همین سرنوشت دچار می شود. کسی که در جمع آوری و سامان دادن به مطالب دیگران حرفه ای بشود، استعداد درخشان هم می شود. در عوض آدمهای حقیقتا با استعدادی را می شناسم که به زور شبانه قبول می شوند و مقاله هم نمی دهند.

خط کشی های مخرب و ناراحت کننده ای است. کافی بود کسی یکی دو تا تست بیشتر بزند و به همین مزخرفی بشود استعداد درخشان اما الان او تنها یک استعداد معمولی است.

از آن طرف شنیدن خرده فرمایش های استعدادهای درخشان! در جلسه واقعا ناراحت کننده بود. یکسره غرو لند که چرا به ما اهمیت نمی دهید و بعد که فرار مغزها شدیم نگویید چرا. برایمان کلاس خلاقیت بگذارید! یا کلاس های دیگری که این استعدادهایمان شکوفاتر بشود. چرا سایت کامپیوتر جدا از بقیه نداریم. چرا بعدا برای استاد دانشگاه شدن باید امتحان جامع بدهیم. چرا استادها به ما احترام نمی گذارند و چرا وامی که قرار بود برای ما سه برابر بقیه بچه ها باشد، نمی دهند و چرا مثل اعضای بنیاد نخبگان کشور کارت عضویت خاص ندارم و حداقل آنها یک تسهیلات و امکاناتی دارند و . ....

البته بعضی از گلایه ها کاملا به حق بود مثل واحدهای پیش نیاز که جز وقت و انرژی هدر دادن هیچ چیز نیست.

مسئول جلسه هم مرتب تاکید می کرد که حرفهای شما نمی دانید چقدر برای من جالب است و دارم به شدت استفاده می کنم.

مسئول استعدادهای درخشان هم جناب دکتری بود که دو خط از پاسخهایش را به سوالهای بچه ها شنیدم. گفت که نگویید کارهای ما تبعیض است و چرا امکانات خاص به استعدادهای درخشان می دهیم. به همه یک دست  کباب کوبیده می دهند به بعضی یک دست برگ اضافه هم می دهند!

 

بعد هم گفت که ما بیش از بودجه مان خرج کرده ایم و گاهی به سازمان سنجش می گوییم 10 استعداد درخشان معرفی کن، 14 تا معرفی می کند و خرج اضافه روی دستمان می ماند!

بیایید یک انجمن بزنید برای خودتان و رسمی اش کنید و برای خودتان بودجه بگیرید. مثلا بگویید می خواهیم یک سفر علمی برویم یا یک کامپیوتر بخرید و بگذارید در سایت و بالای سرش هم بنویسید برای استعدادهای درخشان!

این پیشنهادش دیگر حالم را بد کرد و زدم بیرون.

فکرمی کردم این همه سال بحث روی فرار مغزها و به کارگیری نخبه ها و اصلاح وضعیت دانشگاه ها حداقل باعث روشن شدن ذهن آدمها شده باشد. حالا عمل بماند. انصافا سخت است اما ظاهرا هنوز ذهن ها هم روشن نشده. نه استاد نه مسئول و نه دانشجو.

سیستمی نداریم که به طور خودکار افراد با استعداد و کارآمد را غربال کند و فضای رشد برایشان ایجاد کند و برای مشاغل حساس کشور به کار بگیرد. آن وقت مجبور می شویم به صورت دستی، و گاه با بی دقتی و بی عدالتی آنها را انتخاب کنیم و در عوض ایجاد فضای رشد، سعی کنیم با جایزه و وام و کارت عضویت و مشوق های این چنینی، جذبشان کنیم که قاعدتا نباید جواب بدهد.

خبر رسید که نفری یک عدد فلش مموری هم جایزه داده اند به استعدادها.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 21:39  توسط   | 

معجزه ی تشویق

 

استاد ما امروز خاطره ای تعریف کرد که یکی از دانشجوهای کارشناسی ارشدش چند سال پیش برای او گفته بود:

«در روستای ما مدرسه راهنمایی نبود. باید به روستای دیگری می رفتم و چون فاصله خیلی زیاد بود مجبور بودم همانجا در خانه یکی از اقوام بمانم و تنها ماهی یک بار می توانستم خانواده ام را ببینم. با این همه مشکل، حاضر نبودم دل به درس بدهم. توهین و تحقیر و کتک زدن ها هم هیچ فایده ای نداشت. هر سال با چندین تجدیدی و در نهایت اغماض معلم ها به کلاس بالاتر می رفتم. اصلا در کلاس جز مطرودین بودم. بازرس که به مدرسه می آمد من و یک نفر دیگر را به کل از کلاس بیرون می کردند چون ممکن بود آبروی معلم و مدرسه را ببریم. یک روز بازرس بدون اطلاع قبلی آمد و چون کلاس ما روبروی در ورودی بود، یک راست وارد کلاس ما شد. کتابهای چغرافی مان روی میز باز بود. بازرس گفت یک سوال می پرسم ببینم چه کسی بلد است. نام شاخه فرعی رودخانه سپید رود چیست؟

من نمی دانم کسی جواب را با صدای آرام گفت یا در کتاب دیدم یا... به هر حال فکر کردم که جواب را می دانم و دستم را بلند کردم. رنگ از رخسار معلم پرید و به من اشاره کرد که دستم را پایین بیاورم. می ترسید آبروریزی شود. به روی خودم نیاوردم و همچنان دستم بالا بود تا بازرس به من گفت بگو. گفتم قزل اوزن.

لبخند زد و رو به بچه ها گفت تشویقش کنید. این سوال را در چند کلاس دیگر پرسیده بودم اما کسی نتوانسته بود جواب بدهد. برایم دست زدند. بعد بازرس رو به معلم گفت این پسر استعداد خوبی دارد.

عرش را سیر کردم. از شدت خوشی روی ابرها بودم و تا ساعتها پایین نیامدم. تا به حال کسی اینطور تشویقم نکرده بود.

آن روز هوا خراب شد و بازرس مجبور شد در ده ما بماند و اتفاقا به خانه قوم و خویش ما آمد. شب که برایش غذا بردم من را به خاطر آورد و رو به فامیلمان گفت پسر خیلی با استعدادی است. آینده درخشانی دارد. هوایش را داشته باشید. بنده خدا چشمهایش گرد شده بود. تجدیدی ها و نمرات من و اعتراضات معلم ها کجا و حرفهای آقای بازرس کجا.

من دیگر آن آدم قبلی نبودم. آن سال با معدل بالای 18 قبول شدم. دیگر به هیچ قیمت نمی خواستم اجازه بدهم کسی مرا تحقیر کند....»

ظاهرا زحمت زیادی کشیده تا معلم شود و بعد هم دانشگاه را ادامه داده و در مقطع کارشناسی ارشد این خاطره را تعریف کرده و به قول استاد ما امروز قطعا جایی در یک دانشگاه مشغول تدریس است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 19:24  توسط   | 

 

شایعات در مورد بیماری آقای خامنه ای تمام شد اما یک نگرانی عمیق ته دل من جا مانده.

روزهای بی او را نمی توانم و نمی خواهم تصور کنم.

نمی خواهم و نمی توانم

نمی خواهم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 17:10  توسط   | 

 

«می گوید خورشید داغ می شود. سه میلیارد سال بعد. آنقدر داغ که زمین را می سوزاند و حیات را از بین می برد و انسان باید جای دیگری در فضا برای خودش پیدا کند. مریخ مناسب است. دانشمندان از حالا فکرهایی در سر دارند که چطور آب تولید کنند و اکسیژن و گیاهان را و به تدریج زمینی دیگر بسازند در خانه جدیدشان. بعد تر باز خورشید داغ و داغ تر می شود. آنقدر که مریخ را نیز می سوزاند. آن وقت کجا می توانیم برویم. ورود به زحل ممکن نیست و مشتری هم. اما اورانوس که امروز توده منجمدی از گاز است روزگار متفاوتی خواهد داشت. یخهایش ذوب شده و اقیانوسی سرتاسر آن را فرا خواهند گرفت و ما می توانیم راهی برای زندگی در آن سیاره پیدا کنیم. حتما می توانیم. صد سال پیش چه کسی باورش می شد روزی انسان بر فراز آسمان خراش ها زندگی کند و طبیعت را چنین مقهور خود کند. آیا تصور این همه پیشرفت علم را داشتیم؟....»

پای تصاویر میخکوب شده ام. سیاره کوچک و زیبا و دوست داشتنی من در دنیایی که عظمتش مبهوتم می کند.

از اول تا آخر برنامه بی اختیار به دنبال خدا می گردم اما به جایش آدمی را می بینم که خودش را به طرز مضحک و رقت آوری جدی گرفته. آدمی که نمی داند از کجا و چطور به زمین آمده و پس چند قرن توانسته کمی بر اوضاع مسلط شود اما چنان روحیه ای دارد که به فکر نجات هم نوعانش برای سه بیلیون سال آینده است. شاهدی از این بهتر برای میل به جاوادنگی ندیده بودم.

موجود عجیبی است آدم. کوچک است و بزرگ. پای بند زمین است و سودای هفت آسمان را دارد. بلند پرواز است و مغرور. چرا نباشد. خودش را نیرومند می بیند و رغبتی غریب دارد برای تسخیر جهانی که هنوز نتوانسته مرزهایش را حتی در ذهن خود تصور کند.

اما دست خدای این آدم کجای هستی در کار است؟ اگر به خدایی ایمان ندارد حرفی نیست اما اگر ایمان دارد چرا اثری از آثار او نیست.

شاید ایده ی خدای حاشیه نشین ذهن او را باز گذاشته تا خلاقانه بیندیشد و عمل کند و مسئولیت همه چیز را بپذیرد نه چون اجداد جاهلش که برای هر چه نمی دانستند خدایی خلق می کردند. شاید از گمراهی اجدادش هراس دارد که خدایش را به حاشیه رانده. شاید خدا جایی بر فراز آسمان ها بر عرش نشسته و بنده اش را نظاره میکند که بزرگ شده و دیگر از عهده کارهایش بر می آید.

نمی دانم.

من اگر به جای آن دانشمند مغرب زمین بودم شاید به سرنوشت انسان های سه میلیارد سال بعد فکر نمی کردم و ایده های ناب علمی در ذهنم جوانه نمی زد چون معتقد بودم زندگی انسان در همین زمین به پایان می رسد و فرصتی و نیازی به فتح سیارات دیگر نیست.

آیا باورهای دینی به نوعی که من دارم مانع رشد علمی است؟

باور به آن خدای حاشیه نشین و معمار بازنشسته چه بر سر علم امروز می آورد؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 1:42  توسط   |