هشدار به خودم! که فراموش کرده بودم دوستی ها حتی اگر درختی ریشه دار هم شده باشد نیاز به آبیاری دائمی دارد. تا مدتی از رطوبت مانده در زمین تغذیه می شود اما اگر آب تازه نرسد آثار تشنگی در برگ ها و شاخه هایش آشکار می شود و اگر باز فراموش کنی...
«ناتوان ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان است
و از او ناتوان تر آن که دوستان خود را از دست بدهد.»
حکمت ۱۲ نهج البلاغه
آن هم دوستانی که رحمت خدا هستند به یادگار از بهاری ترین سالهای زندگی ام.
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 15:57  توسط
|
"روضه" یعنی باغ، بستان، گلزار
سیاهی پرچم ها را بر درش باور نکن.
راست است. به مجلس عزا می روی و دلت هزارباره از شنیدن حکایت آن مصیبت غریب به درد می آید و چشم هایت تر می شود اما باور نکن که غمی بر دلت بنشاند. هوای تازه می آید. نفس می کشی. درون یخ زده ات را دمی شعله ای گرم می کند. شعله ای که دوست داری بماند.
تفرج گاه روح است تا قرن ها سیاحت کنی و هنوز در خم یک کوچه اش
"روضه" یعنی باغ بستان گلزار
فرهنگ لغت ها راست می گویند. باور کن
+ نوشته شده در جمعه 21 دی1386ساعت 10:2  توسط
|
احى قلبك بالموعظة.
دلت را با موعظه زنده دار نامه امام علی(ع) به امام حسن(ع)
نمی دانستم اینقدر به ذکری و موعظه ای نیاز دارم. سخنرانی آیت الله مشکینی در صحرای عرفات سال 1371 را تلویزیون پخش کرد و چه دلنشین. ساده و تاثیر گذار. خدا رحمتش کند.
نمی دانم چه سری است در روزمرگی زندگی که اگر خودت را در آن رها کنی پلک هایت آرام آرام روی هم می افتد و باقی همه در خواب می گذرد. چه رویایی شیرین چه کابوسی هولناک چه غمی نفس گیر. همه چیز هست جز بیداری! زحمتی بیهوده.
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 دی1386ساعت 20:27  توسط
|
بفرمایید برف و شیره!

البته می گویند زیر کرسی بیشتر می چسبد اما همین غنیمت است. ممکن است دیگر چنین برفی نیاید. اگر کم باشد نمی شود برف تمیز و قابل خوردن از جایی برداشت.


ای بابا همه دارند تعطیل می شوند. حتی اداره ها و من فردا هیچ کاری بیرون از خانه ندارم که تعطیلمان کنند. اینطوری اصلا هیجان ندارد.
آن موقع ها که بچه مدرسه ای بودم و گاه گداری دری به تخته می خورد و اصفهان برف می آمد هم فقط صبحی ها را تعطیل می کردند و من بی نوا درست همان هفته ظهری بودم(همان نوبت ظهر به زبان اصفهانی). هر چه هم شب تا صبح برف می آمد خورشید تا پیش از ظهر آب می کرد و می خشکاند و ما باید در مقابل نگاه های اینجوری
بچه های صبحی می رفتیم مدرسه!
+ نوشته شده در یکشنبه 16 دی1386ساعت 12:54  توسط
|
آنان که وقتشان پایان یافته است خواستار مهلتند
و آنان که مهلت دارند کوتاهی می ورزند.
نهج البلاغه. حکمت ۲۸۵
+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 11:25  توسط
|

این علیرضا پسر دائی هفت ساله من است که حداقل دو سومش زیر زمین است و تازگی ها دارد سواد دار هم می شود.
عید غدیر که رفته بودیم اصفهان می گفت من سه چهار سال دیگر بزرگ می شوم. فکر کردم منظورش از بزرگ شدن، این است که هم سن برادرش بشود که اول راهنمایی است.
گفتم آره عزیزم. چهار پنج سال دیگه.
خیلی جدی گفت: ببین! یک سال برای اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم دبستان تا اندازه الان امید بشم. یک سال هم برای اول و دوم و سوم راهنمایی. یک سال دیگه هم برای اینکه اول و دوم و سوم دبیرستان رو تموم کنم. یک سال دیگه هم برای دانشگاه!
+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 18:12  توسط
|
عجب!
! ! ! ! ! ! .......
خدایا چقدر من کوچکم. چقدر نمی فهمم. چقدر نخواهم فهمید. چقدر بیچاره من!
از تمام دنیای بی منتهایی که درونم قرار داده ای به صندوق خانه ای تاریک بسنده کردم. پی در هم نگشتم. پنجره ای هم نخواستم و حالا می بینم آن دیگری چه دنیاها که در اقلیم وجودش کشف نکرده.
و من هنوز بدون شوری برای دیدن بیرون این پستو، دارم تحفه ی حیات را حیف می کنم هر لحظه...
*
خدایا نگران او هستم. می ترسم این شعله ها بسوزاندش. شاید نگرانی ام بیهوده است. شاید بیش از او باید نگران خودم باشم.
*
داری زندگی ات را می کنی. کاری نداری فلان رفتارت یا برخوردت چه بر سر دیگری خواهد آورد. دلت خواست و کردی. سالها می گذرد و آثار آن دلخواسته هایت را می بینی و خاک بر سر این دلت می کنی که هیچ جوابی ندارد به محکمه وجدانت بدهد. محکمه خدا پیشکشت.
+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 18:11  توسط
|
«توکلت علی الحی الذی لا یموت
بیده الخیر
و هو علی کل شیئ قدیر»
توکل نکرده ام ها. هنوز بلد نیستمش
فقط کمی دلم آرام شد.
با تشکر از مریم
+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 19:7  توسط
|
کار جدید سید مهدی شجاعی را خواندم. "طوفان دیگری در راه است". هر چند اوایلش خوب بود و در مجموع آنقدر کشش داشت که تقریبا یک نفس تمامش کنم اما اصلا خوشم نیامد. اولین کلماتی که برای توصیفش می توانم بگویم، ضعیف و لوس است. من را یاد داستان های مجله های عامه پسند می انداخت که البته استثنائا یک آدم خوش فکر و توانا نوشته باشدش. داستان ترکیبی است از تصادف های غیر قابل باور و شخصیت های اغراق شده و لوس. ایده ی تحول یک آدم ذاتا خیلی خوب که بدک ار ه شده و بعد متحول می شود، را اصلا دوست نداشتم. نه فقط به خاطر تکراری بودن یا باورپذیر نبودن آن به دلیل شخصیت پردازی ضعیفش. دوست نداشتم چون به نظرم نویسنده رعایت شرایط کنونی را نکرده. تحول آدمهایی که بدی ها را تجربه کرده اند و سرخورده شده اند و به سوی خدا برمی گردند، بسیار عمیق و برای ما که عموما زندگی یکنواختی داریم و یادمان می رود که چنین تحولی کار هر کسی نیست و به ندرت رخ می دهد، جذاب است و قرار است یادبگیریم که بر اساس ظاهر آدمها قضاوت نکنیم اما من فکر می کنم امروز توهم جمع کردن لذت های ممنوع دنیایی با قلب پاک و عشق به خدا و امید به رستگاری، رو به افزایش است و زمینه را برای تاثیر پذیری منفی از این داستان فراهم می کند. شاید هم اشتباه می کنم. نمی دانم.
دیگر آن که گاهی مخصوصا در قسمت نامه نگاری ها نویسنده حسابی منبر رفته بود و عقایدش را درباره مسائل مختلف خیلی صریح و شعاری بدون ظرافت های لازم برای یک داستان، از زبان شخصیت ها بیان کرده بود. رابطه زینت و کمال هم بسیار مبهم بود چون احتمالا نویسنده برای روشن کردنش معذور بوده. پایان کمال را هم دوست نداشتم. همه چیز به نظرم غیر واقعی و شعاری می آمد. فضائل مش خجه هم از آن فصل هایی بود که شاید یکی در میلیون ها انسان، واقعیت داشته باشد و برای همین هم هنرمندی تام می خواهد تا قصه اش باور پذیر و تاثیر گذار شود.
تحول مهندس سیف هم از آن بخش هایی بود که حسابی حرص آدم را در می آورد. چیزی شبیه به تحول های مهران مدیری. درجا و با لرزش تن!!
کتاب را از نفیسه گرفته بودم. می گفت خودش و همسرش خیلی خیلی خوششان آمده و حسابی تحت تاثر قرار گرفته اند اما دو نفر دیگر به شدت بدشان آمده. با علاقه ای که به آثار سید مهدی شجاعی دارم، حدس زدم که خوشم خواهد آمد اما نتیجه اش این شد. البته یک جاهایی از کتاب اشکم را در آورد و همانطور که گفتم یک نفس خواندمش اما جاهایی را هم نخوانده رد کردم و غصه ام شد که چرا سید مهدی شجاعی کار به این ضعیفی ارائه داده. البته اگر به عنوان یک مانیفست نگاهش کنیم شاید قضیه فرق کند. ظاهرا این کتاب عکس العمل های کاملا دو قطبی را بر خواهد انگیخت.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 دی1386ساعت 12:53  توسط
|
اینقدر فکرهای مختلف و گاه پریشان، تند تند می آیند و می روند و توی هم می پیچند که ذهنم دارد از نفس می افتد. دلم می خواست برای مدتی خاموشش می کردم یا کرکره را پایین می کشیدم و"تعطیل است" را می زدم روی در. آن وقت فکر ها مثل گنجشک هایی که به سرشان هم زده باشد، آنقدر با سر می خوردند به در و دیوار که جان پرواز برایشان نمی ماند.
*
موسیقی تقویم تاریخ را که می شونم بوی نان و پنیر و چای کودکی ها همه جا می پیچد.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 دی1386ساعت 19:43  توسط
|
راه به راه باید موضوع انشا بدهم. سه پایه برای هر کدام سه موضوع و امتحان هم پشت امتحان. یک هفته است که برق و تلفن ثابت و همراه در تهران قطع شده... از زبان برج میلاد و ..... کم کم دارم راه می افتم و برای خودم هم جالب شده اما اگر جای بچه ها بودم برایم خیلی سخت بود که در فرصت کوتاهی درباره یک موضوع سفارش شده بنویسم.
یکی از بچه های دوم خیلی بامزه می نویسد. هفته پیش وسایل داخل جامدادی شان را شخصیت پردازی کرده بودند. یک گزارش تلویزیونی نوشته بود که نوک مداد را معلوم نیست چه کسی کشته و تمام محتویاتش هم پخش زمین شده. با همسرش خانم پنج دهم مصاحبه می کرد و گریه و خلاصه فیلمی در آورده بود. فکر می کنم کارتون ها روی نوشته هایشان خیلی تاثیر می گذارد. من وقتی داشت انشایش را می خواند یاد کارتون مانستر و گزارشش بعد از دیده شدن آن دختر بچه داخل رستوران افتادم. همین دختر تقریبا یک داستان کوتاه هم درباره قاصدکی نوشت که باد از باغچه محل زندگی شان برده بودش. رسما داستان بود و قشنگ هم بود.
دلم می خواهد کمی وارد فضای موضوعات فلسفی بشوم اما هنوز درست و حسابی به آن فکر نکرده ام. تا همین الان هم دیر شده. خیلی دوست دارم بدانم چطور با این موضوعات برخورد می کنند.
*
خسته از کتاب های درسی رفتم "ارزیابی شتابزده" جلال آل احمد را از کتابخانه گرفتم و چند روزی است که آرام آرام در اتوبوس و لا به لای درس خواندن ها می خوانمش و مثل همیشه از نثرش کیف می کنم. تا به حال مقاله ای از جلال نخوانده بودم. خیلی نگاهش را به مسائل جامعه دوست داشتم. این کتاب برایم ارزش یک متن دست اول تاریخی را هم دارد که پنجره ای به دهه سی و چهل باز می کند و می توانی تکه تکه پازل شرایط فرهنگی و اجتماعی آن دوران را کنار هم بگذاری و لذت ببری.
+ نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 17:25  توسط
|