تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

هر چند به سادگی نمی شود راجع به نیت آدم ها و جریان درون ذهنشان قضاوت کرد و برای اتباع احسن لزومی هم ندارد که از نیت گوینده با خبر باشیم اما این موضوع گاهی برای من جالب می شود مثلا فکر می کنم مسئله ی زندگی دکتر سروش سالهاست این شده که پایه های فکری نظام جمهوری اسلامی را زیر سوال ببرد. ما آدم ها موضوعات تحقیقمان را خود آگاه یا ناخودآگاه بر اساس نیازها و میل های درونی مان انتخاب می کنیم و معمولا نتیجه ای را که دوست داریم به آن برسیم تا حدودی از قبل می دانیم و هنر بزرگمان آن است که برای آن نتیجه، شواهدی قوی پیدا می کنیم و از شواهدی دیگر، به قصد، چشم می پوشیم.
این قسمتی از مصاحبه اخیر دکتر درباره قرآن و انتساب کلام- و نه مضمون- آن به پیامبر به جای خداست:


«امروز می‌بینید که اصلاح‌گران سنی به موضع شیعیان نزدیک‌تر می‌شوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را می‌پذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افق‌هایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آن‌ها قدرت‌شان را بر پایه‌ی فهمی محافظه‌کارانه از دین مستحکم کرده‌اند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث درباره‌ی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود


به قول یکی از خوانندگان سایت الف با پذیرفتن این حرف دکتر سروش - که خداوند تنها مضمون بدون صورت وحی را بر پیامبر نازل کرده و پیامبر بر اساس شرایط روحی خودش در لحظه وحی و دانش و شرایط زندگی مردم آن دوران، مضمون را در قالب کلام عربی ریخته بنابراین آیاتی که از خدا و معاد و اینها سخن می گویند بدون خطا اما آیاتی که از شرایط زندگی اجتماعی و تاریخی و علمی سخن می گوید می تواند دارای خطا باشد – باید بپذیریم که پیامبر به خدا نسبت دروغ داده اند که چنین آیاتی را برای ما به جا گذاشته اند.


كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيا وَ صَرَّفْنا فِيهِ مِنَ الْوَعِيدِ لَعَلَّهُمْ يتَّقُونَ أَوْ يحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً .(طه/ 113.)


 كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيا لِقَوْمٍ يعْلَمُونَ.( فصلت/ 3 )


 كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيا لِقَوْمٍ يعْلَمُونَ.(زمر/ 3 )


 وَ كَذلِكَ أَوْحَينا إِلَيكَ قُرْآناً عَرَبِيا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُري‏ وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ يوْمَ الْجَمْعِ لا رَيبَ فِيهِ فَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.(شوري/ 7)


إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ.( زخرف/ 3 )


پس به این ترتیب، پیامبر بودن و نبوت، فاتحه اش خوانده است. استدلال خامی است که شاید خللی هم در آن باشد. نمی دانم.
اما افاضات یکی پس از دیگری جناب ایشان این خوبی را دارد که فهم ما را از دین عمیق تر و استدلال هایمان را قوی تر می کند.

نقد هایی که فعلا بر نظر اخیر سروش آمده : این و این

 پ. ن: این نقد هم جالب بود از وبلاگ چند لحظه با ما

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 8:13  توسط   | 

 

«شهيد عماد مغنيه كه به دوري از رسانه‌ها شهرت داشت و "مرد سايه" در مقاومت اسلامي نامیده می شد و بسياري او را مغز متفكر حزب‌الله قلمداد مي‌كنند، ديشب در پي انفجار در خودروي بمب‌گذاري‌شده در دمشق، به شهادت رسيد. »

نگرانم. نه تنها همه حیثت اسرائیل که در طولانی مدت، بقایش هم منوط به شکست دادن حزب الله است. کافیست فقط یک بار رد سید حسن یا هر مقام بلند پایه ای از حزب الله را بتواند بگیرد و از پس دستگاه اطلاعاتی حزب الله برآید.

الهی داغ شادی کردن به دلتان بماند. می گویند جوان بوده که فعالیت های تروریستی اش! را شروع کرده. فارغ التحصیل دانشگاه آمریکایی بیروت مرض داشته به جای زندگی راحت و بی دغدغه رفته تروریست شده و یک عمر برای فرار از چنگ سرویس اطلاعاتی شما مخفیانه زندگی کرده است.

 تا وقتی شیرینی پیروزی هست، تلخی تهمت تروریست بودن و محور شرارت بودن حس نمی شود. حرفهایشان اهمیتی ندارد. اما وقتی زخم می خوریم آن وقت این کلمات هم داغ دل آدم را تازه می کنند.

پ.ن:  مك كورمك سخنگوي كاخ سفيد گفت:‌جهان بدون مغنيه، جهان بهتري است.

مغنیه نفر دوم لیست ترور آمریکا بوده است.

 روز گذشته و تنها ساعاتي پيش از ترور مغنيه، معاون وزير دفاع آمريکا به همراه هيأت ده نفره نظامي امنيتي، سرزده و بدون هماهنگي قبلي، وارد بيروت شدند.
سمير جعجع، از مخالفان سرسخت حزب‌الله و از مزدوران اسرائيل، سفر خود به آمريکا را به بهانه بحراني بودن اوضاع لبنان، به تعويق‌ انداخت.

سفارت آمريکا در بيروت در اقدامي شگفت‌انگيز و در اطلاعيه‌اي، از شهروندان آمريکايي مقيم بيروت خواست که روزهاي چهارشنبه و پنجشنبه از رفت‌وآمدهاي بيجا در بيروت خودداري کرده، جوانب امنيتي را رعايت کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 16:45  توسط   | 

 

راجع به خالد یاسین در وبلاگ فاطمه خواندم و دو قطعه از سخنرانی هایش را در یو تیوپ شنیدم. جالب بود. دلایل جالب بودنش را هنوز نمی توانم درست توضیح بدهم. شاید بعدا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 19:58  توسط   | 

 

دلم می خواهد کمی مردمم را تحویل بگیرم. هر چند خودم نه در انقلاب کردن دخیل بوده ام و نه در جنگیدن و نه حتی در سازندگی. هر چند به نظرم می رسد داریم از سرمایه ایمان و باور عظیم آن سالها مصرف می کنیم و چنان که باید، به کارش نینداخته ایم. هر چند نگرانی های زیادی وجود دارد...


وصیت نامه امام خمینی:
«من با جرآت مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله صلی الله علیه و کوفه و عراق در عهد امیر المومنین و حسین بن علی صلوات  الله و سلامه علیهما می باشند. آل حجاز که در عهد رسول الله(ص) نیز از ایشان اطاعت نمی کردند و با بهانه هایی به جبهه نمی رفتند که خداوند تعالی در سوره توبه با آیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است و آنقدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل در خبر به آنان نفرین فرمود و آن اهل عراق و کوفه که با امیرالمومنین آنقدر بد رفتاری کردند و از اطاعتش سرباز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است و ....


امام علی(ع). خطبه 27 نهج البلاغه:
به شما حمله می کنند و شما حمله نمی کنید؟! با شما می جنگند و شما نمی جنگید؟! این گونه معصیت خدا می شود و شما رضایت می دهید؟ وقتی در تابستان فرمان حرکت به سوی دشمن می دهم، می گویید هوا گرم است. مهلت ده تا سوز گرما بگذرد. آنگاه که در زمستان فرمان جنگ می دهم می گویید هوا خیلی سرد است بگذار سرما برود...ای مردنمایان نامرد! ای کودک صفتان بی خرد...خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پرخون و سینه ام از خشم مالامال است...


وما امروز می بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان و از قوای در جبهه ها و مردم پشت جبهه ها با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاری ها می کنند و چه حماسه ها می آفرینند ... و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان در صورتی که نه در محضر مبارک رسول اکرم(ص) هستند و نه در محضر امام معصوم و انگیزه آنان ایمان به غیب است و این رمز موفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده و ما همه مفتخریم که در چنین عصری و در پیشگاه چنین ملتی می باشیم.»

«به ملت شریف ایران وصیت می کنم که در جهان حجم تحمل زحمت ها و رنج ها و فداکاری ها و جان نثاری ها و محرومیت ها مناسب حجم بزرگی مقصود و ارزشمندی و علو رتبه ن است.»


خبرنگار آژانس کاپای فرانسه : این حضور برای من بسیار عجیب و شوک انگیز بود، من بسیار تحت تاثیر قرارگرفتم چراکه تا کنون درهیچ جای جهان چنین راهپمایی با شکوهی را ندیده ام، برگزاری اینچنین راهپیمایی تنها در ایران وجود دارد.
خبرنگار آساهی ژاین: بنده بار اول است که به ایران سفر کرده ام، حضور گستره مردم در این مراسم برای بنده بسیار جالب و شگفت انگیز بود چراکه در هیچ کجایی دنیا اینچنین راهپیمایی وجود ندارد، من امروز تمای آن چیزهای را که دیدم گزارش خواهم کرد، زیرا این حضور بی نظیر است. من در طول عمر خبرنگاری خود به کشورهای زیادی سفر کرده ام، جشن های زیادی را هم دیده ام اما تفاوتی که بین این مراسم با آنها وجود دارد در این است که در هیچ کجایی دنیا راهپیمایی سیاسی با این عظمت وجود ندارد.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 19:6  توسط   | 

به انتخاب صاحب دغدغه ها

همين‏طور مى‏نشينند فيلسوفانه و پيرمردانه و پدرخوانده‏گون
ريش مي‌جنبانند
كه آقا چرا با همه دعوا مي‌كنيد؟

 بحثِ دعوا كردن نيست؛
بحثِ اين نيست كه ما با كسى مي‌خواهيم دعوا كنيم.

مسئله‏ى ما، مسئله‏ى ايستادگى در مقابل سيطره‏جوئى است.
ما يك ملتيم كه قرنهاى متمادى يا حداقل ده‏ها سال متمادى
ما را خواب و غفلت‏زده و خمار و گيج نگه داشتند؛

هر كارى خواستند، با ما كردند.
ما حالا تازه بيدار شده‏ايم؛
ما مي‌خواهيم ديگر تسليم نشويم؛

جرم ما اين است؛

«و ما نقموا منهم الّا ان يؤمنوا باللَّه العزيز الحميد».

چالش اينجاست.

***

کامل اش هم این‌جاست+

***

آن چيزى كه ميتواند خطر دشمن را ضعيف كند،
نمايش قدرت شماست، نه نمايش ضعف شما.

نمايش ضعف شما دشمن را تشجيع مي‌كند.

آن چيزى كه ممكن است جلوى خودسرى و خودكامگى دشمن را بگيرد،
اين است كه احساس كند شما قدرتمنديد.

 اگر احساس كند ضعيف ايد، بدون مانع، هر كارى كه بخواهد بكند، مي‌كند.

***

بالاخره هر دولتى ضعفى دارد. نه اينكه اين دولت ضعف ندارد؛
چرا، ضعف و خطا دارند؛ مثل بقيه‏ى دولتها.

بنده‏اى كه ميخواهم خطا بگيرم، مگر خودم خطا ندارم؟
خطاهاى ما الى ماشاءاللَّه؛ يكى دو تا كه نيست.
انسان جايزالخطاست؛

بايد تلاش كند خطا نكند يا كمتر بكند.
كسانى هم كه خطاى طرف مقابل را مى‏بينند، بايد دلسوزى كنند و خطا را به گوش او برسانند؛

اما
هوچيگرى كردن، مردم را دلسرد كردن، اعتماد به نفس مردم را شكستن،
آنها را نااميد كردن نسبت به آينده، هيچ روا نيست.

 اين خطاب من به همه است؛
هم به مطبوعات، هم به رسانه‏ها، هم به مسئولين،
هم به كسانى كه منبرهاى گوناگون خطابه و سخن گفتنِ با مردم را دارند؛
در مجلس، در نماز جمعه، در جاهاى ديگر، در دانشگاه‏ها.

اين چيزى است كه بحث مصلحت كشور است؛
بايد مصلحت كشور را رعايت كرد.

اين هم يكى از آن راه‏هاى مقابله‏ى با اعتماد به نفس ملى است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 9:4  توسط   | 

 

هشدار: فقط غرولند است و دلشوره می آورد

 

پیشینه یک تحقیق را باید به استاد تحویل بدهم و از موعدش بیش از یک ماه گذشته اما کارم پیش نمی رود. نه مقاله درست و درمان پیدا می کنم نه می توانم همین ها که دارم جمع و جور کنم. عزا گرفته ام رسما. از بس پیش نمی رود هر چند دقیقه یک بار به بهانه ای از پای کامپیوتر بلند می شوم.هر مقاله ی ظاهرا خوبی هم که می بینم یا متن کامل ندارد یا دانشگاه پولش را نداده که به من بدهندش. متن های فلسفی انگلیسی را هم کلی باید زحمت بکشم تازه باز هم نمی فهمم. دلشوره گرفته ام. هنوز موضوع پایان نامه ندارم در حالی که بچه ها دارند پروپوزال می نویسند و سوال های امتحان مکاتب هم مانده که باید تا یک اسفند تحویل بدهم. تازه بعد از همه اینها باید بیست نمره ی امتحان پژوهش کیفی را هم تحقیق بنویسیم برای استاد مربوطه.  از مامان هم خواهش کرده ام خانه تکانی را شروع نکنند چون دیگر رسما دیوانه می شوم اما بعید است بیش از ده روز دیگر طاقت بیاورند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386ساعت 15:30  توسط   | 

 

این، داستان لحظه ای است که ایمان جوانه می زند. مرضیه دباغ تعریف می کند. حدودا بیست و چهار ساله بوده با چهار فرزند. تظاهرات سال 42 را به خاطر می آورد و شعارهای یا مرگ یا خمینی. تازه بعد از آن است که عکس آقای خمینی را می بیند و حس می کند که چقدر برایش آشناست. امام بعد از مدتی آزاد می شوند و مردم برای دیدنشان به قم می روند. او و همسرش نیز. اما دیر می رسند و امام برای نماز ظهر رفته اند و دیدار به فردا موکول می شود و آنها به خاطر بچه هایشان مجبورند برگردند. پای ماشینی که راهی تهران است خبر می آورند که آقای خمینی با پسرشان برای نماز ظهر به مسجد امام حسن آمده اند. مرضیه و همسرش دوان دوان به مسجد می روند. وارد می شوند. آقای خمینی را می بیند که در کنار آقا مصطفی نشسته اند:
«دستم را روی سینه ام گذاشتم و تعظیم کوتاهی کردم. امام هم دستشان را کمی بالا آوردند و پاسخ دادند. برگشتیم و سوار ماشین شدیم و من دیدم همه چیزم را از دست داده ام...»
هنگام گفتن جمله آخر، صدایش می لرزد. هنوز بعد از 50 سال آنقدر منقلب می شود که اشک در چشم هایش بنشیند. یک نگاه است. یک جذبه. از آن مادر معلمولی، مرضیه دباغ می سازد. او که رضوانه ی 15 ساله اش را جلو چشمانش به فجیع ترین وضعیت شکنجه می کنند تا به حرفش بیاورند و نمی توانند. او که از مدرن ترین تا قدیمی ترین شیوه های شکنجه را نمی دانم چطور طاقت آورده و داغ کلامی را بر دل بازجوهایش گذاشته است.
آدم های زیادی بودند که نگاهشان با نگاه امام گره خورد اما هر کس به قدری که راه دلش را باز گذاشته بود، سرشار شد. سرشار از چه؟ نمی دانم. از چیزی. چیزی که  دل بعضی را زیر و رو می کرد. دل بعضی را برای همیشه با خود می برد. دل بعضی را هوایی می کرد. کم کمش محبت بود.
مامان می گویند آخرین دیدار امام در حسینیه جماران بود. با شوق آمده بودم اما ته دلم می ترسیدم نکند برایم عادی شده باشند. نکند آن عشق سالهای اول انقلاب در دلم زبانه نکشد و او آمده بود. حرفی هم نزده بود. فقط آمده بود. نگاهی هم به جایگاه زنان انداخته بود که بالای حسینه شعار می دادند و آن نگاه کافی بود تا اشک ها جاری شود. چرا؟ کسی نمی داند. یعنی می دانند اما کسی نمی تواند توضیح دهد. یک خبرنگار خارجی گفته بود حرکت عبای امام خمینی در حسینیه جماران انگار موجی در یک دریا می اندازد واین موج را آدم حس می کند. اینطور توانسته بود توضیح دهد. بابا کلمات دیگری به کار می برد. وقتی در عراق پس از نماز مغرب و عشا لحظه ای در بین راه امام تا خانه، دستشان را گرفته. بارها و بارها برای ما گفته که انگار روی ابرها بودم. در آن لحظات پاهایم روی زمین نبود.


به دنبال ایمان می گردم. جای پایش را در این دل ها دیده ام. دوست دارم بدانم از کجا و چطور می آید. چطور می ماند. چه می شود که می رود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 10:50  توسط   | 

 

آن موقع که کتاب "ایرانی ها چه رویایی در سر دارند" را خواندم، نمی دانستم نویسنده اش، میشل فوکو،  یک فیلسوف مشهور پست مدرن است که استثنائا به خاطر جذابیت موضوع، گزارش گر حوادث پیش از انقلاب اسلامی ایران شده است. شوریدن یک ملت بر علیه حکومتی که سودای مدرن کردن در سر داشت و از سوی همه مراکز قدرت جهانی حمایت می شد آن هم به مدد نیروی دین که برای غربی ها به مفهومی موزه ای یا حتی افیون توده ها تبدیل شده بود و تحقق اراده جمعی که به قول فوکو تا پیش از آن فقط در تخیل جامعه شناسان وجود داشت و بسیاری شگفتی های دیگر در انقلاب ایران، ظاهرا او را مجذوب کرده بود و من هم از جذبه ی انقلاب و خواندن دوباره آن در نگاه دیگران لذت می بردم.

راجع به افکار فوکو در حد یک جلسه کلاس دکتر باقری می دانم. همین قدر که او پسا ساختار گراست و درباره گفتمان قدرت در جامعه بشری و چگونگی شکل گیری و ریشه دواندن آن، تحقیقات زیادی کرده است و احتمالا به همین دلیل مجذوب چنین پدیده ای در ایران شده. یک ساختار شکنی عجیب و غریب و غیر قابل پیش بینی به نیروی تفکر شیعی. او اعتقاد ایرانی ها به ظهور منجی و الگو گیری از حماسه عاشورا و ساختار روحانیت شیعی را از جمله عوامل بسیار تاثیرگذار بر این پدیده می داند. "ایران، روح یک جهان بی روح" نیز کتاب دیگری است که مصاحبه ای با  فوکو درباره انقلاب ایران دارد و متاسفانه چیزی از آن به خاطرم نمانده. محض معرفی گفتم چون فقط یادم می آید که برایم جالب بود. شاید  الان که افکار فوکو را کمی می شناسم آن مصاحبه برایم معناهای تازه ای داشته باشد.
گویا بعد از پیروزی انقلاب و تشکیل جمهوری اسلامی و صف بندی همه کشورهای غربی در مقابل حکومت جدید، فوکو به دلیل حمایت های گذشته اش از سوی جامعه روشنفکری تحت فشار شدیدی قرار می گیرد و احتمالا خودش هم نمی تواند ساختار جمهوری اسلامی یا رفتارهای حکومت را بپذیرد و خلاصه از این بحث فاصله می گیرد. نامه نگاری هایی هم با مهدی بازرگان در زمان نخست وزیری وی داشته است. اینجا و کتاب  فوکو و انقلاب اسلامی  شاید حرف هایی در این زمینه برای خواندن داشته باشند.


*


خدا پدر لبنانی ها را بیامرزد که مستند روح الله را ساختند. کلی شرمگین شدم که از جریانات مهندس بازرگان در زمان نخست وزیری اش هیچ نمی دانستم و کم کم داشتم فکر می کردم که بنده خدا را محض اختلاف سلیقه کنار گذاشته اند. چنان که این مستند می گفت، علاوه بر موارد اختلاف دیگر مثل ولایت فقیه و غیره، بر سر قانون جزا اختلاف افتاده است و بازرگان می گفته که اعدام، یک حکم غیر انسانی است و از هوادارانش خواسته که فلان روز برای تظاهرات بر علیه این قانون غیر انسانی به خیابان ها بریزند که طی این تظاهرات تعدادی هم کشته و زخمی شده اند. بعد سخنرانی امام را نشان داد که می گفتند من متاسفم، یا چیزی قریب به این مضمون، که علم غیب نمی دانم( فکر کنم منظورشان انتخاب بازرگان بوده) و متاسفم که آیه قرآن و حکم خدا را اینها غیر انسانی می خوانند و وهن می کنند و ...
خلاصه که شمشیر را کاملا از رو بسته بوده جناب نخست وزیر. 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 19:21  توسط   | 

 

فکر کن! دختر نه ساله شهید بهشتی از او می پرسد از چه کسی تقلید کنم. به او می گوید برو راجع به مراجع و نظرات آنها مطالعه کن! به یک بچه نه ساله. بعد از مدتی که مطالعه می کند و امام را انتخاب می کند تازه شهید بهشتی نشان می دهد که چقدر از انتخابش خوشحال شده! این تعبیر از تربیت دینی چقدر مهجور است بین متدینین ما.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 8:31  توسط   | 

 

یک معلم!

به روایت رضا امیرخانی

که آدم را برای لحظاتی به هم می ریزد.

 

لینک از وبلاگ فلسفه تعلیم و تربیت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 8:2  توسط   | 

 

این کیانوش عیاری عجب کار تمیزی ساخته.بازی ها و قصه و گفتگوها و فضای به شدت طبیعی و خود دکتر که چه شخصت دوست داشتنی دارد و من قبلا هیچ از او نمی دانستم. سریال دکتر قریب فوق العاده است...  مخصوصا در نفرت انگیز نشان دادن آن بخشی از سنت که در مقابل جریان نو قرار می گیرد. کاری کرده که موقع دیدن سریال صد بار ته دلم خدا را شکر می کنم که مدرنیته آمد و ما را از شر این همه سیاهی و جهل نجات داد.  هر چند وصف حمام های قدیمی را شنیده بودم اما خزینه حمام گرکان و آبی که طبیت ده برای درمان تجویز کرده بود و اشمئزازی که دچارش شدم را فراموش نمی کنم. این بار هم مکتب خانه. تاریک و مخوف و غم انگیز و رقت بار. حالا تصور کن کسی بخواهد نگاه چپ به این فرشته نجات بیاندازد. روشنفکر ها که هیچ خودم تا چند ساعت بعد از دیدن این سریال می توانم یک مدافع تمام عیار مدرنیته بشوم. اصلا به همین دلیل هم بود که این جریان توانست به رغم مشکلات ریز و درشتش  اینطور در کشور ما جا باز کند. از بس شرایط بدی داشتیم آن روزگار. اما امروز مدرنیته هم آنچه در چنته داشته کم و بیش نشانمان داده و عوارضش داد خیلی ها را در آورده و احتمالا عیاری را به نمایندگی از جماعتی وا داشته تا ایمان متزلزل  برخی مردم به مدرنیته را با یادآوری دوران طلایی گذشته این جریان تقویت کند یا آن سابقه سیاه را مثل چماقی بر سر منتقدین امروز بزند. اصرار در سیاه و سفید نشان دادن دو جریان و اشاره های صریح و کنایه های ظریف و خلاصه کار تمیزی است. زبان هنر را می بینی چه می کند؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386ساعت 21:31  توسط   | 

 

 

کمرش را عمل کرده بود و دو مهره فلزی در آن گذاشته بود. دیگر نمی توانست از یک حدی بیشتر خم شود. می گفت دلم پر می کشد تا در نمازم سجده کنم.

 

 به سجده افتادن حالت غریبی است. برایمان عادی شده اما کافی است لحظه ای به صرافت بیفتیم که داریم چه می کنیم. آیه هایی که به سجده امر می کنند گاهی ذکری است برای لحظه ای که از جریان تند روزمرگی ها بدزدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 21:54  توسط   | 

 

چقدر زندگی اینجا جریان دارد.

یک شادی آرامش بخش و دلنشین

یک دنیا زیبایی

خدا این مامان خانوم و فرشته اش را حفظ کند.

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 7:29  توسط   | 

 

بیش از 50 دستگاه فرهنگی خواستار افزایش بودجه شده‌اند و من تنم می لرزد که چه کارمی خواهندبا این بودجه بکنند. رئیس کمسوین فرهنگی مجلس امیدوار است که این افزایش بودجه در آینده بازدهی ارزشمندی داشته باشد اما بعضی پروژه های بودجه خرج کن که یادم می آید می ترسم. یک جا قرار است سیاستگذاری و کار فرهنگی کنند به جایش به فقرا کمک مالی می کنند. یک جا بودجه شان اضافه می آید کامپیوتر می خرند. یک جا انواع مجله و بولتن بی مصرف بی مخاطب تولید می کنند. یک جا از این جشن های نفرت انگیز پرخرج بی خاصیت برگزار می کنند تا یک مناسبت مذهبی را گرامی بدارند.

کار فرهنگی خیلی سخت است. فکر می خواهد. بینش و بصیرت عمیق می خواهد و البته بودجه بالا هم می خواهد تا نیروهای با کیفیت به کار گرفته شوند. چه می دانم. شاید کلی آدم خوش فکر گمنام هم دارند در این دستگاه های فرهنگی کار می کنند. 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 10:51  توسط   | 

از وبلاگ مریم

"دین مال بلند پروازهاست.دینی که فقط به درد حل و فصل امورات دنیوی بخورد دین نیست...

کسی که به دنائت قناعت کند در حقیقت استعداد جنایت کردن را در خود پرورش می دهد.مردم در زمان حضرت علی به دنائت قناعت کردند.به حاکم منافقی مثل معاویه که صراحتا دشمنی اش را اعلام نمی کرد قناعت کردند. مردم می دانستند که معاویه حاکم درستی نیست ولی کاری نداشتند می خواستند زندگیشان را بکنند. و این شد که همین مردم در زمان امام حسین که دین باید تکلیف دنیایشان را از آخرتشان جدا می کرد دست به جنایت زدند...

... اگر خودمان را به دنائت عادت دهیم بعید نیست که درصحنه انتخاب دنیایمان را به آخرت ترجیح دهیم و اماممان را تنها بگذاریم..."

                    بخشهایی از صحبتهای آقای پناهیان-محرم۱۴۲۳

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 20:20  توسط   | 

 

دیروز رفته بودم جلسه دفاع دو نفر از بچه های هم رشته ای در یکی از دانشگاه های تهران. مُردم از بس که حرص خوردم و تاسف خوردم. هر دو پایان نامه پر از اشکالات اساسی. مثلا رشته فلسفه تعلیم و تربیت است اما نه فقط دانشجویان بنده خدا که خود اساتید هم ذهن فلسفی نداشتند اصلا. حتی در این حد هم رعایت فلسفه را نکرده بودند که مفاهیمشان را و اهدافشان را روشن کنند و صورت مسئله شان را درست تعریف کنند. روش پژوهش کیفی را احتمالا خود اساتید هم بلد نبودند که به دانشجوها  یاد بدهند! پژوهش کمی شان بهتر بود هر چند به نظرم همان فقدان فهم درست از همه جوانب مسئله باعث ضعف جدی در این تحقیق کمی هم شده بود.

 نمی دانستم اوضاع تا این حد بد است. کارخانه تولید مدرک راه انداخته اند و وقت و انرژی بچه های مردم را هدر می دهند. این بندگان خدا رشته شان را دوست دارند. با دل و جان می خوانند و برای پایان نامه وقت می گذارند اما یادشان نداده اند که چطور باید پژوهش انجام شود. به قول یکی از استاد های همان جا، دکتر ایکس نه فلسفه اسلامی می داند و نه فلسفه غرب و فکر می کند که هر دو را می داند و بقیه در ضلالت و گمراهی اند. پناه بر خدا از این همه اعتماد به نفس که اساتید محترم دارند. آن دیگری که استاد محترم و کهنسالی است، می گوید من در شورای نمی دونم چی چی هستم و چون استاد ها در دوره ارشد چیزی به بچه ها یاد نمی دهند قرار است تصویب کنیم که دیگر ارشد ها پایان نامه نگذرانند و فقط چیزهای تئوری بخوانند تا دکترا! من نمی فهمم این چه سیاستی است که وقت و انرژی ملت و پول بیت المال صرف خواندن مطالبی شود که هیچ دردی از هیچ کسی دوا نمی کند. حتی این درسها به یک مادر کمک نمی کند که بچه اش را بهتر تربیت کند. تا این حد بی خاصیت است گاهی. تازه ضررهایش را که حساب نکنیم اوضاع اینقدر ناجور است وای به حال وقتی آسیب شناسی هم بخواهیم بکنیم. امیدوارم وضعیت بقیه رشته های انسانی اینطور نباشد که بعید می دانم. دیروز که حسابی حالم بد بود. آن میل شیطانی به سراغم آمده بود و دلم می خواست یک جماعتی را بریزم توی دریا شاید فرجی شود! اما الان دیگر آنقدر ها عصبانی نیستم. همین است دیگر. باید برای همین شرایط اسف بار فکری کرد.
حالا این همه را گفتم نه اینکه خودم بتوانم شق القمری کنم برای پایان نامه ام. شاید نتیجه کارم به درد لای جرز دیوار بخورد شاید به درد آنجا هم نخورد اما چه کار کنم از دیدن ضعف های خودم و دیگران حرص می خورم. فکر کنم کمی حال لیپمن را می فهمم که از دانشجویانش برای فهماندن فلسفه ناامید شد و رفت تا کار را از ریشه درست کند و فلسفه برای کودکان را رواج داد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 8:19  توسط   | 

 

وقتی گفت می خواهم فلسفه بخوانم به شدت جا خوردم.
 گفتم غزاله تو دیگه چرا؟!  تو که حالت خوب بود. داشتی زندگی ات رو می کردی. چه کسی این بلا رو سرت آورد.
فقط می خندید و من همینطور یک روند حرف می زدم. باورم نمی شد. قدیم ها گاه گداری می گفت بروم فلسفه بخوانم اما جدی نگرفته بودمش. یک مهندس تمام عیار و موفق بود که تا الان تجربه کاری خوبی هم به دانش او اضافه شده بود. فرق می کرد با من که مزه کار در رشته خودم را اصلا نچشیدم. نمی دانم چطور می تواند از خیر مزایای شغل قبلی اش بگذرد و قدم در راهی بگذارد که آینده اش کاملا مبهم است.
می خواهد فلسفه اسلامی بخواند.
امیدوارم خدا بهترین خیر و صلاحش را برایش رقم بزند


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 18:31  توسط   | 

 

کاروان اسیران از شام به سمت مدینه راه افتاد. رسالت زینب تمام شده بود. پیام عاشورا را چنان در گوش تاریخ فریاد کرده بود که تا روز موعود  دل ها را بگدازد و برانگیزد اما از زینب چه ماند. "دل داغ دیده" شنیده ای؟ مگر یک دل هر چه هم دریایی باشد چقدر جای زخم خوردن دارد.


کاروان در راه بازگشت به کربلا رسید. بر سر مزار برادر به خاک نشست. گفت آن روز در گودی قتلگاه من تو را نشناختم. امروز تو اگر چشم بازکنی دیگر زینب ات را نمی شناسی....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 0:32  توسط   |