تبليغاتX
آغازی بر یک پایان

آغازی بر یک پایان

یاداشت های روزانه

 

 

گاهی آدم خفه می شود اگر نگوید که حالش به هم می خورد از بعضی حرفهای گل و بلبلانه و چاپلوسانه و ریاکارانه و پر از ادای روشنفکری. 

 

افاضات جدید لابد اجتهاد جناب ایشان است به مناسبت سال نوآوری و شکوفایی. نامی که بیلان های کاری امسال دولتمردان چه با ربط و چه بی ربط باید به آن مزین باشد.

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 21:33  توسط   | 

 

از بین شغل های مغازه دارانه کتاب فروشی و گل فروشی را دوست دارم. یک کتاب فروشی با تمام کتاب های مورد علاقه ام که حتما میزی برای مطالعه خریدارها و مقداری وسایل اولیه پذیرایی مثلا نوشیدنی گرم و خنک هم داشته باشد و قسمتی هم مخصوص بچه ها با امکانات خاص که سر ذوقشان بیاورد.

گل فروشی را قبلا دوست داشتم چون عاشق فضای باطراوت و معطر آن بودم اما حالا که لذت تزئین یک دسته گل نسبتا بزرگ را چشیده ام دلم می خواهد جایی دنج در فضای خنک و عطر ملایم گلها بنشینم و دور و برم پر از انواع برگ ها و گل ها باشد و ذهنم و احساسم غرق در انتخاب شکل ها و رنگ ها شود و سبدهای گل درست کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 20:36  توسط   | 

 

لنز های فصلی را هم امتحان کردم. همچنان بی نتیجه. چشم هایم با لنز راحت نیست. اگر سوزش نداشته باشد و روی لنز کدر نشود حداقلش شبیه خواب آلوده ها می شوم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:27  توسط   | 

 

خجالت آور است! خیلی چیزها البته در ایران خجالت آور است که در مقابل این یکی می شود گفت دل خوش سیری چند.
نمازخانه فرودگاه امام خمینی را می گویم. یک کنج حداکثر بیست متری برای خانم ها و کمی بیشتر برای آقایون. بدون تهویه مناسب. باز هم بوی جوراب در فضا. موکت های تکه تکه و بی تناسب که همه جای این فضای کوچک را حتی نمی پوشاند.. چند کتاب قرآن و مفاتیح، پراکنده روی دکور محراب. سقف کوتاه. بدون روشنایی مناسب. بیرون این فضا اما همه چیز قشنگ است. آمده اند در بیابان خدا فرودگاه ساخته اند که فضای کافی و زیبا برای همه چیز باشد. خوردن. استراحت کردن. خرید کردن...
به نظرم شبیه یک بی حرمتی است به نماز. احساس می کنم به آن پسوند جمهوری اسلامی و  اسمی که روی فرودگاه است، نیشخند می زند این نمازخانه.

پ. ن: این پست را هم درباره فرودگاه بخوانید.

 من چون مدت خیلی کوتاهی برای استقبال رفته بودم فقط با گل فروشی و علائم راهنمایی و نماز خانه به مشکل برخوردم. نمازخانه را اصلا نمی شود از روی تابلو های راهنما پیدا کنی. یک چیزی برای خودشان می گویند! باید حتما از راهنمایی که آنجا نشسته بپرسی. سر در قسمت نمازخانه هم تابلویی ندارد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 12:19  توسط   | 

 

نفیسه مدیر یک مهد کودک شده. همیشه دوست داشتم کار کردن در یک مهد را تجربه کنم. یک روز به جای کار روی پروپوزال که داشت حالم را به هم می زد، رفتم آنجا. چقدر بچه های تهرانی بیچاره اند واقعا. نه در قفس های آپارتمانی و نه حتی در مهد کودک ها جایی برای دویدن و بازی کردن نیست. باید با قصه سرگرمشان کرد یا نقاشی یا هر کار هنری دیگر. بسیاری از مهد ها هم جنایتکارانه برای بچه ها کارتون می گذارند و برنامه های تلویزیون.

 بچه های پیش دبستانی کم تعداد بودند به خاطر تابستان. توپ آوردم تا کمی بازی کنیم. از هیجان روی زمین بند نبودند اما کنترل سه پسر و یک دختر با انرژی تخیله نشده، مشکل بود. بازی قاعده مند هم بلد نبودم. می ریختند روی سر و کله هم و یکی دوبار نزدیک بود سرشان به دیوار یا شوفاژ بخورد. خودشان می گفتند بازی اشکنک دارد و اینها اما اگر یک زخم بر می داشتند لابد پدر و مادرها قشقرقی به پا می کردند. این هم مشکلی است. فرصت خطر کردن هم نیست برای این بچه ها در مهد. فردایش می گفتند خاله کی میای بازی کنیم.  مزه داده بود بهشان. رفتم یک بازی مودبانه و پاستوریزه تر کنیم. نگرفت. هیجانی که می خواستند نداشت. تا کمی هیجانی اش کردم یک لحظه دوباره همه چیز از کنترل خارج شد در آن اتاق سی متری و پرونده بازی کردن موقتا بسته شد. ساختمان این مهد، یک خانه قدیمی است که یک حیاط نسبتا بزرگ – در مقیاس خانه های تهران- دارد. یک سوم حیاطی که من کودکی ام را در آن خوش گذراندم! نفیسه قرار است فشار بیاورد که زیر زمین و حیاط را که الان انباری است در واقع، برای بازی بچه ها آماده کنند و بالکن را هم برای اینکه بچه ها باغبانی کنند هر کدام در گلدانی شخصی. اگر بشود عالی می شود.
بین بچه های چهارساله پسری هست کمی ناسازگار. دعوایش می شود با بقیه. سندرم اسپایدرمن بودگی هم دارد  و دائم در حال تار تنیدن و اذیت کردن آدمها. به قصه هم وفادار نیست که لااقل فقط آدم بد ها را اذیت کند. در جلسه ای که مربی ها داشتند گفته شد که مدتی است در خانه لپ تاپ دار شده اند و این فسقلی بازی های خشن کامپیوتری می کند. موقع برگشت با مامان همین کوچولو در یک سرویس بودیم. آبش را خورد و لیوان یک بار مصرف را شوتاند توی خیابان و من با چشم های گرد به مامانش- که لابد خوشحال بود از تکنولوژیک شدن گل پسر- و بعد به نفیسه نگاه کردم. نمی دانم چرا آشغال ریختن برایم عادی نمی شود این همه می بینم. احتمال دارد هفته ای یکی دو روز بروم و خاله شدن برای پنج ساله ها را تجربه کنم و ببینم این نظریه هایی که خواندیم کجا به کار می آید. یکی دو موضوع جالب هم در ذهنمان هست که با نفیسه در بچه ها بررسی اش کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 18:58  توسط   | 

 

وقتی روزها آرام و بی دردسر می گذرند انگار واحد تئوری زندگی را می گذرانی. می خوانی و به خیال خودت می فهمی اما روزهایی هست که بی خبر می رسند و در آنها باید به شدت هر چه تمام تر زندگی کنی و تو بخوان کوهنوردی. آن وقت باید همچنان که  با کوله پشتی خودت را بالا می کشی، تند تند لای جزوه هایت بگردی تا کدام دانسته ها به کار بیاید و شاید هیچ کدام و نمی دانم ها آنقدر بزرگ و پر تعداد می شوند که گاهی حس می کنی به کل هیچ چیز نمی دانی...باز هم حکایت ساختن و دوباره ساختن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 17:18  توسط   | 

 

امام عزیز، بی نهایت ممنونم از اینکه یادمان دادید چه حرف های قشنگی می شود به خدا گفت و آرام گرفت


...  هیهات! ما ذلک الظن بک


و لا المعروف من فضلک   ...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 8:17  توسط   |